وقتی لبریزی از حسی که شاید نه سالی دوری از آمدنش،
صادقانه می غزلی خودت را
احساس ضعف می کنی
هیچ کاری برای ساختارت نمی توانی انجام بدهی
ساده می نویسی خودت را
شبیه چشمهایی که درست مثل غزلهایش کلاسیک دوستش داری
حالا شروع شده ای مثل:{می خوانیش}
بخوان مرا همقفس با هر لهجه ای که دوست داری فقط
یادت باشد پرواز را به فریادی مشترک نشسته ایم
مرا از بالهایت بی نصیب نگذار
آنجا که دل باید به دریا زد…
می باری از لبریز دستانی خیالی
بر لحظه های وسعتی از عشق خالی
حتی قفس حس پریدن دارد امشب
لبریز از شعرم در این آشفته بالی
دریای من دستان خیسم را صدا باش
در تازه آباد غزلهای شمالی
سی آسمان افتاده بودم از نگاهت
بر من ببار امشب، پرم از خشکسالی
تو سیب سرخی که نچیدن قسمتش بود
من بیست وچهار آوارگی،تکرارٍ کالی
سی آسمان دنیا ورق خورده است در من
گم می شوم در چشمهایت رنگ فالی
لبریز شیراز و شراب و شعر و حافظ
یعنی غزل باریده ای بر این حوالی
حالا مرا می پرسد از من چشمهایت
بله………………………………………
باید کنارت تا ابد خوشبخت باشم
حالا صدایم می کنی با عشق: ناناز!