دریاچه ی نور
سیب ها را چید م
همه از جنس بلور
یک به یک شستمشان
ته دریاچه ی نور
گوشه ی دامن این حوصله را تا کردم
سر تعظیم برای سرتان خم کردم
پر از احساس غرور
سیب پیشکش کردم
چشم بد از قد و بالاتان دور…
دل نوشته های ناناز
سیب ها را چید م
همه از جنس بلور
یک به یک شستمشان
ته دریاچه ی نور
گوشه ی دامن این حوصله را تا کردم
سر تعظیم برای سرتان خم کردم
پر از احساس غرور
سیب پیشکش کردم
چشم بد از قد و بالاتان دور…
پیش تو یه جور دیگم. همیشه اینجوریه. وقتی با توام، وقتی حست می کنم، وقتی با محبتت منو سیراب می کنی، من یه چیز دیگه میشم. اونی می شم که فکر می کنم ارزش دوست داشتن تو رو داشته باشه … با تو آرومم. یه آرامشی پیدا می کنم که هیچ جای دیگه سراغی نمی شه ازش گرفت. شور و شوق عجیبی پیدا می کنم. این احساس رو پیدا می کنم که همه کار ازم بر میاد و قادر به هر کاری هستم (باور کن دوپینگ که می گن همینه!!!) … شنیده بودم وقتی کسی عزیزش رو می بینه بهش می گن «چشمات روشن»، ولی باور کن تا تو رو نداشتم، یا بهتره بگم تا تو برام «تو» نشده بودی معناش رو نمی دونستم … آره نمی دونستم چه جوریه که با دیدن کسی چشای آدم روشن میشه، ولی الان می دونم، چون تو رو دارم و هر وقت که می بینمت این احساس میاد به سراغم … این حس کهنه شدنی نیست. این حسیه که هر چه می گذره قویتر و باارزش تر میشه. چون این تو هستی که همه کسم و همه چیزم شدی، و تو رو با تمام خوبیهات همیشه در کنارم حس می کنم … چی دارم بگم بیشتر از این. خودت همه ی حرفای دلم رو می دونی و می خونی. تموم حرفایی رو که گفتنی و نوشتنی نیستن …
… توی این شب عزیز بیشتر از هر وقت دیگه سلامتیت رو از خدا می خوام، و اینکه همیشه شاد و موفق باشی … و تمام دعاهایی رو که فقط تو مثل تمام چیزای دیگه می دونی … محرم همه ی لحظات من، دوستت دارم با تمام وجودم …

امروز روز تولدمه
از دیشب داره بارون میاد
آسمون هیچ وقت تولد من یادش نمی ره و کادومو برام می فرسته
روز قشنگیه
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روز و قشنگتر می کنه
امرو ۲۵ سالم شد.
به هر حال تولدم مبارک!
تولد همه کسایی هم که امروز تولدشونه مبارک!
