دل نوشته های ناناز

شنبه ۱۱م خرداد ۱۳۸۷

صدا بزن

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مرا صدا بزن!
چه گرم می کند مرا پیام آشنای تو
صدای آشنای تو چه عاشقانه مرا در ورای فکرها
خطاب می کند
ومن جواب می دهم
ای همیشه ماندنی کنار من مرا صدا بزن!
سپیده لبان تو پیام عشق می دهد
و من کنار خاطرات خسته ام، تو را مرور می کنم
صفای جان من نشانه یی برای با تو بودن است
و برق چشمهای من، برای دیدنت به انتظار مانده است
زمان آشنا شدن، قسم به عشق خورده ام
قسم به جان آرزو،امید
که قلب عاشقم فقط به یاد تو همواره زنده است
به انتهای شعر خود که می رسم
کلام را به یاد تو تمام می کنم
واین چنین تو را خطاب می کنم: ای تمام آرزو!
مرا صدا بزن! صدا بزن! صدا بزن!

باز هم دلتنگی…

باز هم دلتنگی.باز هم گریه های شبانه ام.

یه عاشق غمگین در حسرت شب های بی ستاره ام.

سخت دلتنگم.سخت بی قرار و بی تابم.

کجاست شانه های گرم و مهربانت تا گریه کنم.

کجاست آن لبخند های عاشقانه تا باز هم دیوانه شوم.

کجاست آن بوی خوش عطری که با هر دفعه بو کردن
من مست می شدم.

میدونم که نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده…

پ.ن
دفــتـر شــعر مــن اگــه،دوای درد مــن نـشــه

جـهنــمی ز شعلــه هـــا،در دل دفــتـر میــزنـم

تــا بـــرسم بـــه آسمــون، بــا دل بـیقرار خود

گــاهی تـــو قــلـب کــاغذیم،نقش کبوتر میزنم

ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ما به معنی سوختیم..

شنبه ۱۱م خرداد ۱۳۸۷

روزگار

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

دل سپردن از برای زندگی کردن “چه زیبا ست!

گاه تلخ و گاه شیرین”گاه چشم انداز رویاست

دل سپردن ها چه آسان” دل بریدن ها چه سختست!

عاشقی و بی قراری” جان خریدن ها چه سختست!

نازنینم در پناهت” در وجود پر زآهت

در میان دست گرمت” پاکی قلب چون ماهت

برگ ریزان خزانم را به خاموشی سپردم

فصل سرد غصه هایم را به خاموشی سپردم

تو همیشه در سکوتم از نوای عشق گفتی

از وجود مهربانت” نامه های عشق گفتی

پس چه شد آن مهربانی”آن وفای زندگانی؟

آن همه مهرو محبت”آن بهارجاودانی؟

چهارشنبه ۸م خرداد ۱۳۸۷

عاشقم من

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گویی که نسیم داغ و آتشین تو این دل دیوانه ی مرا زیر و می کند
گویی که از دوردستها مرا به سوی خود می خواند و آرام در گوش من نجوا می کند
که با دست خیالت مرا به سوی خود بخوان
خسته در بستر خویش می آرامم و چشمان خود را
به روی رویاهای شیرین باز می نمایم
من شکفتن را میخواهم …برکه های دلم را با بودن ماهیهای
عاشق وسرخ می خواهم
بوی غم ودلمردگی نمی خواهم شعله های آغوش تومرا به آرامش می رساند
تو برام سرخ تر از هر گل سرخی و داغ تر از هرآتش سوزانی هستی
من تک درختی عاشق و خاموشم که در بستر سبزه زارها به انتظار بارش باران
عشق تو می نشینم
بر من چه گذشت ؟من خود را غرق در غبار عاشقی می کنم
من در جاده های نمناک دلم به سوی دل بستگی ام میروم در این شهر سکوت سینه ام
در این نغمه های سوزناک دلم میتوان وجود معشوق را حس کرد
که گویی با آوردن نامش تحولی دیگر می بخشد
تمام معبرها را برای ورود عشقش گلباران می کنم
و بالهای بسته خود را به سوی او باز می نمایم
زمزمه عشق را برایش تکرار میکنم و با نوای عاشقانه به او می گویم
ای شبنم لرزان دلم مرا به سوی خود بخوان
من به عاقبتی دگر نیاندیشم
مگر لحظه های طلایی و عطر آگینم که با تو سپری می شود
پرتو مهتابت را از من دریغ مکن…نم نم بوسه های بهاریت را از من دریغ نکن
و مرا در آرزوی دیدار روی زیبایت ناکام مگذار.
عاشقم من عاشق هرچه که نام تودر آن موج می زند

دوشنبه ۶م خرداد ۱۳۸۷

امشب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

رنج هایی کشیده ام
تا تو را به سنگفرش های برهنه دلم برسانم.
اینجا که فصل ها بی “تو”
تکراری و بی حوصله٬
رنگ خاکستری
می گیرند٬
شبانه کابوسهای مرده ام را
دفن می کنم.
هیهات از ناله های بی جواب !
آسمانی می خواهم تا برایت
از دل بی انتهایش
ستاره ها را
حراج کنم.
دست هایی را می خواهم تا مرا به عرش چشمانت
برساند
وآنجا تبلور عشق را
با چشم های بی حسادتم
تماشا کنم.
نمی دانم چند بهار بی پاییز را تجربه کرده ای…
این را هم نمی دانم شب ها با نامه های پرپرم
چگونه هق هق ات را
امید می دهی…!
این روز های بی کفایت٬
دقیقه ها را فنا می کنند…
ومن
در حسرت یک جمله تازه ام
تا باور هایم را
خنجر نزند…
مدت های مدیدی است که
ستاره ات را
دیگر در شب های پوسیده
پیدا نمی کنم
گویی کهکشانها هر چه ستاره است را
در خود فرو داده اند…!
امشب٬ باز هم حوصله ام
فواره خون می سازد…
امشب ٬
تب فاجعه ندیدنت دوباره
دستانم را می لرزاند…
امشب٬
هنوز هم آسمان ابریست و
من می دانم امشب هم
-مثل تمام شب های خاکستری -
بارانی نمی بارد…!

دوشنبه ۲۳م اردیبهشت ۱۳۸۷

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

دوشنبه ۲۳م اردیبهشت ۱۳۸۷

نیلوفری در آب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

حضرت علي(ع) مي فرمايد: «من عاشق زندگي ام و بيزار از دنيا!» از ايشان پرسيدند: مگر بين زندگي و دنيا چه فرقي است؟ فرمود: «دنيا حركت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگي ، نگريستن در چشم كودك يتيمي است كه از پس پرده ي شوق تو را مي نگرد»

زندگي را به تمامي زندگي كن، در دنيا زندگي كن بي آنكه جزئي از آن باشي. همچون نيلوفري باش در آب، زندگي در آب بدون تماس با آب! زندگي به موسيقي نزديكتر است تا به رياضيات…رياضيات وابسته به ذهن اند، و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي كند! نمي توانيم گذشته را تغيير بدهيم ، تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپاريم و لغزش هاي گذشته را توشه ي راه خود سازيم ، نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم ، تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان هر آنچه كه نكوست و باور كنيم كه چنين خواهد شد. اگر بتوانيم از شكستن يك دل جلوگيري كنيم ، زندگيمان بيهوده نخواهد بود …اگر بتوانيم يك زندگي را از درد تهي و يا رنجي را فرو نشانيم ، اگر بتوانيم پرنده ي مجروحي را كمك كنيم تا دوباره به لانه بازگردد ، زندگيمان بيهوده نخواهدبود .

زندگي يك سفر است ،و تو آن مسافري باش كه در هر گامش ، ترنم خوش لحظه ها جاريست … با دم زدن در هواي گذشته و نگراني فرداهاي نيامده ، زندگي را مگذار كه از لابلاي انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر رود. روياهايت را فرو مگذار كه بي آنان زندگاني را اميدي نيست و بي اميد ، زندگاني را آهنگي نيست. زندگي سخت ساده است! خطر كن ، وارد بازي شو ، چه چيزي از دست مي دهي؟ با دستهاي تهي آمده ايم و با دستهاي تهي خواهيم رفت، نه! چيزي نيست كه از دست بدهيم، پس هر لحظه را به گونه اي زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است ، و كسي چه ميداند؟ شايد آخرين لحظه باشد…

***

چهارشنبه ۱۸م اردیبهشت ۱۳۸۷

بی تو اما برای تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

هر کی هستم هر چی هستم پای عهدمون نشستم

عهدی که تو رخت یه شب گرم رویای بستم

اگه ناز و سختم بی تو یه تیره بختم

با تو ای همیشه با من صاحب تاجمو تختم

به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم

من هلاک بودن تو. بی تو شمع روبه بادم

اسم تو نقض صدامه وسعت بی انتهامه

تو عزیزیو وجودت تنها حل غصه هامه

یکشنبه ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۷

برای همسرم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نخ وسوزن را كه بر مي دارم براي دوختن
زيبا مي شوم
وقلم را كه براي سرودن شعر
زيباتر
زيباترين مي شوم اما
وقتي كه بر مي دارم روسري ام را
براي تو

**

ميان رنگها بنفش
ميان اشياء چراغ خواب
وميان آدمها تو را انتخاب مي كنم
اي كه تختخواب و پيراهنم را پر ستاره مي كني
واتاقم را زيباترين جاي اين جهان

**

آواز مي خوانم
براي پياز وعدس
وقتي قرار است
به خانه بيايي براي ناهار

************
از سنگريزه هاي خيابان و نم نم باران
وقتي خيس شوق تو به خانه مي آيم
از عطر چاي و صداي فنجانها
كه با آشتي بيدارت مي كنند
از بند رخت، كه در تماس پيراهن تو برخود مي لرزد
از تخت خواب و چراغ خواب
از دستان من بپرس
چقدر دوستت دارم…

**

شب كه مي شود
پرده را كه مي كشي
خانه طعم عشق
خانه طعم شعر
خانه طعم هرچه آسماني است مي دهد…