دل نوشته های ناناز

شنبه ۷م اردیبهشت ۱۳۸۷

یاس سپید

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

روزي دل من كه تهي بود و غريب
از شهر سكوت به ديار تو رسيد
در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد
در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت
ديوار سكوت به صداي تو شكست
شد شهر هياهو ، اين سينه ي من
فرياد دلم به لبانم بنشست
خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت
من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور
درياي مني ، منم آن قايق خرد
با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوري و صدا
اكنون تو مرا همه نوري و اميد
در باغ دلم بنشين بار دگر
اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد

جمعه ۶م اردیبهشت ۱۳۸۷

سکوت

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما

که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو

کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار

جمعه ۶م اردیبهشت ۱۳۸۷

برای تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

ازصداي سخن عشق نديدم خوش تر … يادگاري كه در اين گنبد دوّار بماند
دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید…

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه

پس اینبار برایت می نویسم که

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلتنگت شده ام به همین سادگی

چهارشنبه ۴م اردیبهشت ۱۳۸۷

حرمت

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

با ديگران آنگونه رفتار کن که ميخواهی با تو

رفتار شود .

به دنبال كدامين قصه و افسانه مي‌گردي

در اين بيغوله رد پايي از ياران نمي‌يابي

چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد

كه در شهر ددان ميراثي از انسان نمي‌يابي

وقتي كه مُردم

هر شب

دستمالي خيس

از دستان ماه بگير

براي پيشاني تب دار خورشيد !

روزهاي گم شده را

جمع كن

و درون تقويم سال نو بچين !

چشمهاي بهار را

قرض بگير

و در آغوشت

جاي هر دويمان گريه كن !

گريه كن !

آنقدر گريه كن

تا جاي گم شدنت را

لا به لاي خنده ي زمين

پيدا كني !

پنجشنبه ۲۹م فروردین ۱۳۸۷

تنها مرحم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عشق را تن پوش جانم می کنی

چتری از گل سایه بانم می کنی

ای صدای عشق در جان و تنم

آن سکوت ساکت و تنها منم

من پر از اندوه چشمان توام

آشنایی دل پریشان توام

آتش عشق تو در جان من است

عاشقی معنای ایمان من است

کی به آرامی صدایم می کنی

از غم دوری رهایم می کنی

ای که در عشق و صداقت نوبری

کی مرا با خود از اینجا می بری

پنجشنبه ۲۲م فروردین ۱۳۸۷

مسافر

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

با تو هستم ای مسافر
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت
منو از یاد تو برده
هنوزم هوای خونه
عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه
تو رو یاد من میاره
با تو من چه کرده بودم
که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت
سرد و بی صدا شکستی
به گذشته بر می گردم
به سراغ خاطراتم
تازه می شود دوباره
از تو داغ خاطراتم
به تو میرسم همیشه
در نهایت رسیدن
هر کجا باشی و باشم
به تو بر میگردم از من
این تویی همیشه من
توی ایینه تقدیر
با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر

جمعه ۱۶م فروردین ۱۳۸۷

بوی عشق بوی باران

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان میدهد
ناله هایت بوی عشقو بوی باران میدهد
دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا
دست هایت دردهایم را تسلا میدهد
با من درمانده و شیدا ُسخن را تازه کن
حرفهایت طعم شیرین بهاران میدهد
وقت رفتن لحظه یی برگرد قبرم را ببین
این نگاه آخرت امید ماندن میدهد
رفتیو چشمم به دنبال قدمهایت گریست
زخم های مرده ام را رفتنت جان میدهد
نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو
باد میبوسد به جایم ُقلب ایمان میدهد