دل نوشته های ناناز

چهارشنبه ۸م اسفند ۱۳۸۶

… سكوت ابدي من …

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

سکوت … !

چه آشنا برلبم … و چه غریب با دلم …

و چه آسان می شکند .

اما کسی بندش نزد … !

عمـری فریاد زدم ، عمـــری دست و پا زدم

در این دیار بی کسی ، در این مـرداب .

و

زمـان چه تنـگ می گـذرد …

شاکـرم … خـدایـا … برای همه چیز … برای فرصت دوباره …

دور خواهم شد از این دیار
تا جزیره ی بی کسی .

جایی در آن خلوت

فریاد سکـوتم نوازش‌گر خاك سياه خواهد بود

جايي كه رها خواهم شد از اين تن ها … !
آن دور دست ها … !

تا روزي ، هم آغوش آن خاك شوم

تا روزي ، خاطره هايم در كنار خستگي هاي دنيا بخوابد .

و چه آرام ،‌ سرم را بر بالينش مي گذارم ،

تا سكــوتـي كه آرزويش دارم …

تا سكوت ابــدي

تـا سـ ــكــ ‌و ت ابــــدي … !!

چهارشنبه ۸م اسفند ۱۳۸۶

زندگی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چه خوب بود که فراموشمان نمی شد از این خاکیم

چه خوب بود که لحظات پرواز را بخاطر داشتیم

و

فراموشمان نمی شد که زندگی همین است

خاکی بودن و در آسمان ــهــا سیر کردن

زخمی بودن و سکوت کردن

درد داشتن و لبخند زدن

مثل پروانه سوختن و قصه ی عشق شمع و پروانه !!

امـــــا …

با هرکه سخن گویی

پریشان و گریان است

با هرکه راز دل گویی

طعنه زن و خندان است

و تا چشم کار می کند

آدمی حـیــران است

اینجا جای زندگی نیست

ماتم کـده و ویران است

چهارشنبه ۸م اسفند ۱۳۸۶

آینه ی شکسته

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبزنمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم ،بر سرو سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری وناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
اونیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه ی اوتا که در خانه گزیند
اونیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت ،عطر دلاویز تنم را
ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس
اونیست که بر سینه فشارد بدنم را
*زنده یاد فروغ فرخ زاد*

دوشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۶

شعر من

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

سوته دلی است

که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر

چشم در راه بهاری دارد

تا دگر بار بروید بن وبرگش

وبه بر بنشیند و

عطر آگین کند این سینه غم بار

مرا

شعر من حرف من است

حرف من خستگی سینه پر درد من است

شعر من

حرف دلی است

که در آن چشمه جوشان محبت جاری است

پس دریغا که در این دور جفا کار فلک

به جز از جور و ریاکاری ها

به جز از خدعه و نیرنگ ودروغ

نشدند عاید من چیز دگر

و دو چندان افسوس

بر دل زار خودم

که در این قتلگه انسان ها

همچنان منتظر است

تا که فریاد رس غم هایش

بار دیگررسد از راه آرد

شاخه ای از گل سرخ

نفسی گرم تر از تابش خورشید و

صدایی که ((بیا با من باش))

پنجشنبه ۲۵م بهمن ۱۳۸۶

ولنتاین

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

جشن ولنتاین رویداد محلی که جشنی جهانی شد

الكساندر گراهام بل اولين پيام تلفني خود را هم زمان با روز ولنتاين در روز ۱۴ فوريه سال ۱۸۷۶ اعلام كرد. پس جشن روز ولنتاين به چه كسي تعلق دارد؟ به آنها كه دنبال بهانه محبت مي گردند يا آنها كه در جست وجوي تعريف ساده دوستي هستند؟تمام آنها كه اين روز را جشن مي گيرند عقيده دارند اين روز به دخترها و پسرهاي جوان تعلق دارد. عده اي هم معتقدند ولنتاين متعلق به آدم هاي خجالتي است كه در روزهاي ديگر نمي توانند به آنها كه دوستشان دارند ابراز عشق و علاقه كنند. بنابراين بي هيچ صحبتي در اين روز با دادن يك هديه شايد حرف فرو خورده ماه ها، هفته ها و يك سال خود را بيان مي كنند.جشن روز ۱۴ فوريه (۲۵ بهمن) فرصتي براي ابراز احساسات و علاقه به ديگري است. شايد ولنتاين فقط يك بهانه است.ما براي هر جشني در جست وجوي يك تعريف پيچيده ايم. شايد هم براي هر اتفاقي.ما براي هر بهانه اي برنامه نويسي مي كنيم. اما خيلي ساده بپرسيم چرا يك جشن كاتوليك و داخلي در سال قرن هاي نخستين ميلاد مسيحي به خاطر بار عاطفي و احساسي خود توانسته است تمام مرزها را در نوردد و دل هاي غيركاتوليك ها را به هم نزديك كند..

قصه ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد كه يك داستان ملودرام حقيقي است شايد در تمام دنيا و پيش از آن روز هم اتفاق افتاده باشد، اما چرا ملتي يا قومي مي تواند اندك داشته خود را به راحتي آنچنان جهاني كند كه با شكل و شمايل امروزين سال هاي بسياري را تجربه كرده و بعد جامعه شناسانه به خود بگيرد.ولنتاين شايد در ظاهر فقط از ردوبدل شدن يك بسته با روبان هاي رنگي در نماي نزديك ديده شود ولي در دورنماي خودتجربه يك آموزش عاطفي است كه جوانان را نيازمند اقتدا مي كند. چه بسا جوان از هر دين و هر كشوري ۱۴ فوريه را به خوبي مي شناسد و جامعه را به اين باور نشانده كه در متن زندگي روزمره اش اين اتفاق را هم ناديده نگيرد.ايرانيان تنها مردمي هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستان هاي ملموس و غيرملموس دور يا نزديك شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براي تولد هر ماه و روز و هفته خود جشني داشتند كه همه به يكديگر مهر مي ورزيدند، چه بسا بسياري از آيين ها نيز هنوز ادامه دارد شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزي نام گرفته است اما چرا در طول تاريخ نتوانسته جشن هاي خود را به آيين هاي جهاني تبديل كند. غير از اين نيست كه در متن جشن هاي ايرانيان محبت به يكديگر و ابراز عشق نهفته بوده است همچون يلدا، مهرگان، اسفندگان، سده و … ولي جوان هاي ايراني براي بهانه ابراز محبت به دنبال گونه غيرايراني مي روند و تقصير ازا ين تعميم جهاني، ديگران نيستند، كه ما براي ماندگاري آيين خود هيچ نكرده ايم.در دين اسلام نيز جشن هاي مذهبي بسياري هست كه قدرت جهاني شدن داشته اند، همچون كاتوليك ها كه روز ۱۴ فوريه خود را جهاني كردند. به همين سادگي!
مرگ ولنتاين مقدس

«در نيمه فوريه هر كس در سراسر گيتي يك كارت دريافت مي كند. با قلب قرمز بزرگي كه با آرزوهاي شيرين پوشانده شده است. ولنتاين روز ديوانگان عشق است.» اين جملات هر روز در سايت هاي مختلف براي اين روز مرور مي شود و اينكه ولنتاين، كشيش كه يك روز را در دنيا به نام خود ثبت كرده يك زنداني مقدس بوده است. در تمام داستان هاي روايت شده ولنتاين، مقدس زندگي كرده است.ولي هديه دادن شكلات هايي با بسته بندي قرمز و پر از روبان تنها بهانه اش يك داستان اساطيري است كه از رم آمده و در قرن سوم ميلادي به وقوع پيوسته است؛ در زمان امپراتوري كلاديوس جنگي پيش مي آيد كه مردان نمي خواهند زنان و كساني را كه دوست دارند ترك كنند و از پيوستن به ارتش جنگ سرپيچي مي كنند.امپراتور خشمگين كه سپاه خود را نافرمان و عاشق پيشه مي بيند دستور مي دهد هيچ جشن عروسي برگزار نشود و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند.ولي ولنتاين از قانون سرپيچي مي كند و براي مردم جشن عروسي پنهاني برپا مي كند.عبادتگاه ولنتاين نزديك كاخ شاه بوده است. او صداي زيبا و آواز دلنشيني داشته و زماني كه در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است «رومنس» دلداده ولنتاين كه او را عاشقانه دوست داشته و شيفته آواز خوش او بوده است مخفيانه به پرستشگاه مي رود تا صداي ولنتاين مقدس را بشنود و…

در نهايت داستان ازدواج ولنتاين در ميان مردم پيچيد و به كاخ شاه رسيد. كلاديوس كه برپايي هرگونه مراسم ازدواجي را منع كرده بود، ولنتاين مقدس را زنداني مي كند تا اعدام شود اما جوانان بسيراي براي ديدن او به زندان سر مي زدند كه يكي از آنها دختر زندان بان بود كه پدرش به او اجازه داد ولنتاين را در درون سلول ملاقات كند. عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين در روز اعدام خود يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند و اين جشن هم به خاطر تماس مستقيم خود با بدنه جامعه، روش شناختي خاص خود را ارائه مي كند.
عاشقان روزعشقتون مبارک

شنبه ۱۳م بهمن ۱۳۸۶

حسرت همیشگی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آن گاه که به تو مي انديشم ….

آن گاه که به تو مي انديشم

ذرات وجودم متبلور مي شود

قلبم شروع به تپيدن مي كند

من نا آرامم

و تو آن حس غريب

چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند

و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند

ولي من آن فرياد را مي شنوم و در آن اميدم

كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم

اي غزال چمنزار احساس

اي چشمه جوشان محبت

تو چه معصومانه نگاهت را به من دوخته اي

بگو برايت چه كنم؟

بگو برايت چه بگويم؟

خداي را

اين چه حسي است؟

سكوت را بشكن و پاسخگوي نگاهم باش

فقط يك شب دلم را در هجوم درد باور كن

مرا ديوانه كرد اين درد، ويران كرد باوركن

تهاجم مي كند توفان به احساس لطيف من

بيا آرامش آ بي ، بيا برگرد باور كن

من از اخلاص گلهاي بهاري خوب فهميدم

كه بايد سبز مي ماندم، نه اينسان زرد باور كن

گلو ها را عطش گير سرابي تازه مي بينم

بيا دريا تبار آسمان پرورد، باور كن

به دنبال چه مي گردي در اين بي دردي و سردي ؟

نخواهي يافت شبگردي كه باشد مرد ، باور كن

…چرا آن سوي فرداها؟ بيا امروز اي با ما

بيا امروز ما را در هجوم درد باور كن.

حرفهاي ما هنوز ناتمام …
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي …
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود

دير مي‌شود !