دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۹م دی ۱۳۸۶

مرا بخوان

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی

گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی

من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی

تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را

تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را

بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را

***
عشقو گرفته تفرقه سفر می ری بی بدرقه

تکليف روياهامون چی شد دست تو بود بی دقدقه

عاشقی اما نداره جنون که حاشا نداره

از همشون عاشق ترم اين ديگه دعوا نداره

ساده نميشه تو رو داشت بايد پيشت ستاره کاشت

ماه و بايد از آسمون رو طاق چشم تو گذاشت

من از تو دل نمی کنم عاشق ترينشون منم

سازه مخالف و بزن من ولی دم نمی زنم

***
توشعر بزرگ روزگاری ای مرد
یک باغ گل وشکوفه داری ای مرد
من تشنه یک نگاه عریان هستم
تا سبز شوم به من بباری ای مرد

چهارشنبه ۵م دی ۱۳۸۶

مرزجنون

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

كلماتم را در جوي سحر مي‌شويم

لحظه‌هايم را در روشني باران‌‌ها
تا براي تو شعري بسرايم روشن
تا كه بي‌دغدغه بي‌ابهام
سخنانم را در حضور باد

اين سالك دشت و هامون
با تو بي‌پرده بگويم
كه تو را
دوست مي‌دارم تا مرز جنون

چهارشنبه ۵م دی ۱۳۸۶

برای همسرم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

به نام او كه تو را آفريد تا آسمانم آبي بماند… .

تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه مي

گردم… تو بازهم در من ظهور مي كني…تو باز هم مرا به دنياي خود مي

بري….

تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ…به ناكجا….

لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند… با اين دل پر بريده

چه كنم؟…

مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد….من عاشق تر شدم و عاشقانه اي

آبستن…در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي….دلم كه ديگر ملك خصوصي توست….و من نوشتم

از بودن تو …تویی كه …

از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم… مي خواني و

مي گويي سلام بانوي من….و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي

سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم.

و تو …تو كه حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است….

بگذاريد همه بدانند ….بگذاريد بدانند…….مي خواهم فرياد كنم ….

باشد اين بار هم نه….اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم تو را…مي

خواهم …براي ابد…

پنجشنبه ۲۹م آذر ۱۳۸۶

باران نقره ای

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ چرا همیشه یادم میره که یک لبخند برایت بفرستم؟

چرا کسی دلنوشته هام را از روی طاقچه برنمیدارد؟؟؟

چرا کسی نمیداند که صبحگاهان خورشید از اتاق من طلوع میکند!!!!!!!!!!!!

وشبانگاهان در چشمهایم غروب میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدر هوا سرد است لاله ها میلرزند!!!!!!!!!!!!

بارانهای نقره ای بوی عشق میدهند.قالیچه ها آبی شدند.

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا کسی احساس قشنگی را نمیبیند؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا دلها تیره هستند نه خاکستریند وشاید هم بیرنگ!!!!!!!!!

چرا کسی صدای درد را نمی شنود؟؟

هوا تمام شد!!

شبیه هم شدیم!!

بیا عاشقانه خدا را دنبال کنیم بیا با خدا قرار بزاریم!!!!!!!!!!!!!

دلم میخواهد دستانت را به شاخه گلی پیوند بزنم

واز باران خواهش کنم ببارد تا سبز شوی

……….دلم میخواهد تا شعری برایت بگویم

با جملات آبی/ خاکستری/ سیاه

از یاس ونرگس برایت بنویسم

تا پنجره ای رو به آفتاب باز شود

وستاره ها در شب تنهایی تو تو را تنها نگزارند

دلم میخواهد قطره ای شوم از گوشه چشمت چکه کنم

ودر کنج لبت محو شوم

دلم میخواهد تا تصویرت در اشکهایم قاب شود

چرا هیچ اتفاااااااااااقی نمی اااااااااااااافتد…………….؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکشنبه ۲۵م آذر ۱۳۸۶

وقت سفر

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

یکشنبه ۱۱م آذر ۱۳۸۶

در همین حدود زندگی کردم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

سعي كردم كه هميشه
به سادگي ِ اولين سلاممان باشم!
به سادگي سكوتمان در جمعه ديدار!
به سادگي واپسين دست تكان دادنم،
در كوچه بي چراغ!
مي خواستم كودكان ستاره زبان مرا بفهمند!
مي خواستم كه هيچ ابهامي،
در گزارش گريه هاي نباشد!
مي خواستم از اهالي شنزار و شتر گرفته،
تا برف نشينان قبيله قطب،
همصحبت ِ سادگي ام باشند!
احساس مي كنم،
تمام سادگان ِ اين سياره همسايه منند!
ناجي علي و حنزله وصله پوشش را
بيشتر از ون گوگ دوست دارم،
كه درختان را بنفش مي كشيد،
آسمان را صورتي
و خاك را قرمز!
( اين را براي خوش آيند ِ هيچ چهره اي نگفتم!)
دوست دارم به جاي سمفوني بتهون،
صداي ويولن نواز ِ كور خيابان ولي عصر را بشنوم!
دلم مي خواست كه حافظ
- اين همراه هميشه حافظه ام!-
يكبار به سمت ِ سواحل سادگي مي آمد!
مي خواستم كتابت او را
به زبان زلال نوزادان بي زنگار ببينم!
مي خواستم ببينم آن ساده دل،
با واژه هاي كوچه نشين چه مي كند!
هي! آرزوي محال!
آرزوي محال…

و تو!
- دختر بي بازگشت ِ گريه ها! -
از ياد نبر كه ساده نويسي،
هميشه نشان ساده دلي نيست!
پس اگر هنوز
بعد از گواهي گريه ها در دفترم مي نويسم:
« باز مي گردي»
به ساده دل بودنم نخند!
اشتباه ِ مشترك ِ تمام شاعران ِ اين است،
كه پيشگويان خوبي نيستند!?