مرا بخوان
گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی
گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی
من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی
تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را
تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را
بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را
***
عشقو گرفته تفرقه سفر می ری بی بدرقه
تکليف روياهامون چی شد دست تو بود بی دقدقه
عاشقی اما نداره جنون که حاشا نداره
از همشون عاشق ترم اين ديگه دعوا نداره
ساده نميشه تو رو داشت بايد پيشت ستاره کاشت
ماه و بايد از آسمون رو طاق چشم تو گذاشت
من از تو دل نمی کنم عاشق ترينشون منم
سازه مخالف و بزن من ولی دم نمی زنم
***
توشعر بزرگ روزگاری ای مرد
یک باغ گل وشکوفه داری ای مرد
من تشنه یک نگاه عریان هستم
تا سبز شوم به من بباری ای مرد