اگر
اگر از اين ديوارهای آهنين
فقط يک روزنه ديده ميشد
به اندازهء نوری کوچک
اگر ميدانستم که حتی يک نفر
در اين لحظه به فکر من است
و اگر ميدانست چه ميکشم
بی درنگ به سويم ميشتافت
اگر فقط يک گوش بود که حرفهايم را می شنفت
يک عقل بود که مرا می فهميد
يک قلب بود که دردم را حس ميکرد
اگر شعرهايم را
شاعری بلند ميخواند و لذت ميبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسيد
فيلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو ميرفت
عاشقی به معشوقش ميداد
و هر دو از عشق لبريز ميشدند
شايد در اين ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم
حالا موندم تک وتنها تک وتنها تنهایم دارم بی تو از تو می خونم ای گل سرخ زیبایم.