دل نوشته های ناناز

جمعه ۱۹م مرداد ۱۳۸۶

اگر

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اگر از اين ديوارهای آهنين
فقط يک روزنه ديده ميشد
به اندازهء نوری کوچک

اگر ميدانستم که حتی يک نفر
در اين لحظه به فکر من است
و اگر ميدانست چه ميکشم
بی درنگ به سويم ميشتافت

اگر فقط يک گوش بود که حرفهايم را می شنفت
يک عقل بود که مرا می فهميد
يک قلب بود که دردم را حس ميکرد

اگر شعرهايم را
شاعری بلند ميخواند و لذت ميبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسيد
فيلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو ميرفت
عاشقی به معشوقش ميداد
و هر دو از عشق لبريز ميشدند

شايد در اين ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم
حالا موندم تک وتنها تک وتنها تنهایم دارم بی تو از تو می خونم ای گل سرخ زیبایم.

جمعه ۱۹م مرداد ۱۳۸۶

شب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر که سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

جمعه ۱۹م مرداد ۱۳۸۶

ای دل هرجوری می خواهی گریه کن

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

این دل نوشته ها حدیث ویرانی منست. نالان مباش این سیاهیها سالهاست که با منست. مینویسم غزلی اما شور و حال مرد تو که نیستی در من حس و حال مرد. وقتی نیستی تنها تیرگیست زندگیم اگر بودی رنگی دگر میگرفت بندگیم. گفتم پر بگیرم از دیار عاشقان که اینجا جای مجال نیست بر ساده دلان. وقتی که معیار عشق سنگ بودن است وقتی نگاهت سردو تهی بی رنگ بودن است پس نخوان دفتر پیر مرا گوش مده غزلهای دلگیر مراوقتی من مثل برگ زیر پا له شده ام وقتی حتی صدای خرد شدنم را نشنیده ام من با چه شوقی غزل بگویم اصلا لعنت بر من برای چه میخواهم بگویم. در انتظار و تنهایی سوخته ام حالا تو بگو من چگونه دل دوخته ام حالا تو بخوان این غزلهای بی صدا را حالا تو بمان و ببین دل سوخته جان را تو میخوانی و من صادقانه مینویسم این چند غزل را من عاشقانه مینویسم. از غم نبودنت پاره پاره شد دلم در تمام لحظه ها سوختم فریاد بر لبم. بگذار صادقانه بگویم خسته ام بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام. بیزار از خود و دفتر پیرم بیزار از شب و از سیاهی و از ماتم دیرم. هر بار ساعتها زمان را اعمال میکنند انگار در دلم خنجر زهر آلود پنهان میکنند دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست دیگر قلبی در انتظار زیستن نیست غمها مرا به ابتذال و سیاهی کشاندند دیگر امیدی به زندگی کردن نیست دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند اینجا تمام مردمان با دوستی خنجر میزنند اینجا دلم در انتظار کیست؟اینجا جای من دیوانه نیست. من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود میشوند این تیرگیها روزی پر نور میشوند . زیرا که بیهوده نشسته ام . در این اتاق نیست هیچ راه عبور . من میمانم گر چه کار من سوختن است هر جا که پای گذارم کار دل انتظار بودن است از گریستن غمهای دل ,دل آرام نمیشود کاری دگر نمانده پس گریستن بهتر است . هر جا شب باشد دل گریان آنجاست زیرا گریستن در شب زیباست . توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ما دل خوشیم با سیاهی با کار شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن . من تو را تنها گذارم تو گریه کن.