دل نوشته های ناناز

پنجشنبه ۸م شهریور ۱۳۸۶

عشق…

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق
كه نامي خوش تر از اينت ندانم
وگر ــ هر لحظه ــ رنگي تازه گيري،
به غير از زهر شيرينت نخوانم.

تو زهري،زهر گرم سينه سوزي،
تو شيريني،كه شور هستي از توست
شراب جام خورشيدي،كه جان را
نشاط از تو،غم از تو،مستي از توست

به آساني،مرا از من ربودي
درون كوره‘ غم آزمودي
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي.

بسي گفتند:ـ”دل از عشق برگير!
كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!”
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است اما نوشداروست!

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود،
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم كه در هنگامه‘ درد،
غمي شيرين دلم را مي نوازد.

اگر مرگم به نامردي نگيرد:
مرا مهر تو در دل جاوداني است.
وگر عمرم به ناكامي سر آيد،
تو را دارم كه،مرگم زندگاني است

یه چند وقتی هست احساس امنیت نمی کنم ناشکر نیستم ولی ای کاش دختر نبودم.

پنجشنبه ۱م شهریور ۱۳۸۶

بازم من بازم تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

از آن روز که پا به عرصه ی جهان گذاشتم ، هر روز با لطف آنکه مرا به این کره ی خاکی آورد چشم باز

کردم و هر شب تاریکیها را با امید به او ، به روز روشنتری سپری کردم.

در این گذر روز و شب ، یک در آسمان آبی قلبم تابش گرمای خورشید عشق را احساس کردم ، اما همه

چیز تمام شد .شاید برای همیشه.هنوز باور ندارم . هنوز هیچ چیز را باور ندارم . شاید دیگر هیچ گاه

صدای قدم هایت را نشنوم . شاید دیگر هیچ گاه نتوانم خبررسان قاصدک هایت باشم.

در حالی که برایت آخرین کلمات را به رشته ی تحریر درمی آورم ، فرسنگ ها از تو دور هستم .روزی را

که با من وداع کردی به خاطر بسپار .****************(اون حرفها ،توهین ها …روز ۲۸ مرداد ماه من که هیچوقت یادم نمی ره)********** روزی را که رفته ای تا برای همیشه فراموشم کنی ، هیچ گاه از

یاد نبر.

خواستم با تو باشم نخواستی . خواستم مونس و یارت باشم نخواستی . خواستم در زندگی هم قدمت

باشم نخواستی. خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی. خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت

کنم باز نخواستی . نخواستی .هیچ کدام را نخواستی ….

خداحافظ .

خداحافظ برای تو چه آسان بود ولی برای من سرآغاز پریشانی بود.

چهارشنبه ۳۱م مرداد ۱۳۸۶

هرشب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

هرشب دروغهايت را می شمارم تا چشمانم از شرم بسته شوند
لبخندت را قاب می گيرم مبادا فراموشم شود
صدای عقربه ها ماههاست که در سرم می کوبد، من همچنان در فکرم چرا باتری ساعت تمام نمی شود؟
ميان من وتو سکوت، ميان من وروياهايم فاصله، درسکوت وفاصله آرام می گيرم
نگران نباش ،تنها وتنها با خودت صادق باش
کسی که دوست می دارد سعادتمند است
منتظر نباشيد تا ديگران شما را شاد کنند این کاری است که تنها ازعهده خودت برمی آید
عشق تعريف هر نفس است
کلمات راستين ، خوش آهنگ نيستند
کلمات خوش آهنگ، راستين نيستند

شنبه ۲۷م مرداد ۱۳۸۶

خدا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

خدا همه چيز را مي داند بنابراين به کلمات ما احتياجي ندارد او پيش از آن که ما بگوييم شنيده است نيايش محاوره نيست بلکه ارتباطي در سکوت است نبايد چيزي گفت چيزي خواست نبايد چيزي طلب کرد زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است.خدا پيش از آن که تو او را بخواني تو را خوانده است.در خلوت درون جايي که کلمات ردو بدل نمي شوند نجواي او به گوش مي رسدحتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب کلمات به گوش نمي رسدبلکه او بي کلام سخن مي گويد.او تو را با احساس قدر داني سرشار مي کندو تو رالبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي کند .او همه اين کارها را بدون واسطه کلمات انجام مي دهد.بدون کلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

عفاف زن ومرد

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عفاف زن از عفاف مرد است
جوامع الحكايات» ، بزرگترين اثر داستاني قرن هفتم است. كتاب «جوامع الحكايات و لوامع الرويات» اثر سديدالدين محمد عوفي است. عوفي در نظر مرحوم دكتر زرين كوب، فردي سخن شناس، نقّاد و صاحب ذوق بوده كه بر اساس سنت به نقد احوال زمانۀ خود پرداخته است. دوران عوفي همراه با قشريگري، مقدس مآبي، فساد حاكمان و مدعيان دين و صلاح بوده است. داستانهاي او نشانگر روح زمانه ايست كه در آن مي زيسته است.

اين كتاب به كوشش و تصحيح دكتر جعفر شعار در مهر ماه سال ۶۳ چاپ شده است. سالهاست كه با داستانهاي اين كتاب مانوس هستم و برخي از حكايات آن را بارها خوانده ام. نثر شيرين و روان داستانها مانند شهد جانم را شيرين مي كند. يكي از داستانهاي مورد علاقه ام در اين كتاب داستان زير است:

« آورده اند كه وقتي مردي بود خيّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زني داشت عفيفه، مستوره، و با جمال و كمال، و هرگز خيانتي از وي ظاهر نگشته بود.

روزي زن در پيش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبيل ِ منّت ياد مي كرد كه: ” تو قدر عفاف من چه داني و قيمت صلاح من چه شناسي، كه من در صلاح زبيده وقت و رابعه عهدم “.

مرد گفت:” راست مي گويي، امّا عفاف تو به نتيجه عفاف من است. چون من در حضرت آفريدگار راست باشم، او تو را در عصمت بدارد”.

زن را خشم آمد، گفت:” هيچ كس زن را نگاه نتواند داشت، و اگر مرا وسيلت صلاح و عفّت نيستي، هر چه خواستمي بكردمي.

مرد گفت:” تو را اجازت دادم به هر جا كه خواهي برو و هر چه مي خواهي بكن”.

زن، روز ديگر خود را بياراست و از خانه برون شد، و تا به شب مي گشت، و هيچ كس التفات به وي نكرد ــ مگر يك مرد گوشه چادر او بكشيد و برفت.

چون شب در آمد، زن به خانه باز آمد. مرد گفت:” همه روز گرديدي و هيچ كس به تو التفات نكرد ــ مگر يك كس، و او نيز رها كرد.

زن گفت:” تو از كجا ديدي؟”. مرد گفت:” من در خانه بودم، امّا من در عمر خود در هيچ زن نامحرم به چشم خيانت ننگريسته ام، مگر وقتي ــ در جواني ــ گوشه چادر زني را گرفته بودم، و در حال پشيمان شده رها كردم. دانستم اگر كسي قصد حرم من كند، بيش از اين نباشد”.

زن در پاي شوهر افتاد و گفت:” مرا معلوم شد كه عفاف من از عفاف تو است”.

گفتم كه:”مكن” گفت:”مكن تا نكنند”

اين يك سخنم چنان خوش آمد كه مپرس »

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

زندگی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست .

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

نا آگاهی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

دنيا، مشكل تو نيست‌،
مشكل تو ناآگاهي است‌.
از ناآگاهي خود را رها كن‌،
و دغدغه دنيا را نداشته باش‌.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مرز بين لاهوت و ناسوت

عشق مرز بين ماده و آگاهي است‌
مرز بين لاهوت و ناسوت‌.
عشق ريشه در زمين دارد،
از اين رو با درد و رنج همراه است‌.
و وجد و سرور مي‌آفريند
چون شاخسار در آسمان دارد.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

دوست داریم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آغاز را با بوسه ای که طولانی ترین راههاست

در می نوردیم

با بوسه ای

از من، تا تو

ای عشق من!

در آمیخته از ساقه ها تا ریشه هامان

در پیوند یکی نگاه

از اعماق تو تا ژرفای من

و اینچنین

من، تو و عشق

هر سه باهمیم

تا بتوانیم هر سه با هم باشیم

تا بتواند

فقط من

فقط تو

تنها عشق باشد.

ما دردهامان را حمل کردیم

چونان سنگی بیشمار

تا دلتای هم

و به گل نشستیم

چونان دو کشتی

و به آغوشی خلیجی خاموش.

در فصلی که به گل میخک شکوفه می داد در زمین

جدامان کردند

بواسطه ترنها و ملت ها

بواسطه مرزها

ولی انگار دلتای بوروا

می دانست که ما چقدر همدیگر را دوست می داریم.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عشق

عشق شاید
یک دلخوشی است
که من ، برای دلم ساخته ام
عشق شاید خاکستر گداخته ایست
که من عمری در آن گداخته ام …

عشق هر چه هست
بودنش یک باید است
عشق آخرین راه فرارم از
عروسک بودن است …

صفحه بعد