ازكجا آغاز كنم …
بيان قصه اي را كه گوياي
عظمت و شكوه يك عشق باشد
قصه عشقي شيرين
كه از دريا كهنسال تر است
حقيقتي ساده از عشقي
که او برايم به ارمغان آورد
از كجا آغاز كنم …
او همانند باراني تابستاني كه زمين را به سطحي درخشان مبدل ميسازد
به دنياي من راه پيدا كرد و زندگيم را درخشان ساخت
او به دنياي خالي من مفهوم بخشيد
او قلب مرا لبريز ميكند …
او دل مرا با احساسي خاص
با آواي فرشتگان و تخيلاتي نيالوده
روح مرا
از عشقي والا و بيكران سرشار ميسازد
آنگونه كه هر كجا بروم هرگز تنها نخواهم بود
با وجود او چه كسي ميتواند تنها باشد
راستي اين عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت
آيا ميتوان
عمر عشق را با مبناي روز و ساعت سنجيد
اكنون جوابي ندارم
اما همين قدر ميدانم كه به او نياز دارم
او قلب مرا لبريز ميكند …
هیشکی مثل تو نیست