دل نوشته های ناناز

سه شنبه ۹م مرداد ۱۳۸۶

فقط نگاهم کرد

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نگاه كرد پنداشتم دوستم دارد *** نگاهم كرد
دل به او بستم *** نگاهم كرد
در نگاهش هزاران شور عشق خواندم *** نگاهم كرد
*** نگاهم كرد ***
ولي بعدها فهميدم كه او فقط نگاهم كرد .

سه شنبه ۹م مرداد ۱۳۸۶

نا مهربانان

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نامهربانان بدانند….

محبت کوچکترين پاداش عاشق است

وعاشق خريدار محبت است

نه گدای محبت….

سه شنبه ۹م مرداد ۱۳۸۶

رهایی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

می دانم لحظه ای می رسد که قلب من از حرکت می ايستد.

درآن لحظه روح سرکشم،

فارغ از اين قيد وبند خاکی، رها می شود.

وچه شيرين است لحظه ی رهايی.

سه شنبه ۹م مرداد ۱۳۸۶

آرزوهایم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آرزوهایم در مه گم می شوند
. هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
…یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
…گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو

آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان

چهارشنبه ۳م مرداد ۱۳۸۶

گوش کن

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را ،
چشم تو زینت تاریکی نیست .
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن و … بیا .

* سهراب سپهری*

چهارشنبه ۳م مرداد ۱۳۸۶

این روزها زندگی رنگ دیگری است

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

زندگی شايد… بادبان کوچکی است که با نوازش دستانم… تاب می خورد در ستاره باران آسمان چشمانت …

چهارشنبه ۳م مرداد ۱۳۸۶

عجب رسمی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا ميدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

سه شنبه ۲م مرداد ۱۳۸۶

دل

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

انگار دوباره یه بغض کهنه گلومو فشار میده دلم واسه خودم تنگ شده خیلی وقته که از خودم خبری ندارم بیچاره دلم بدجوری تیکه پاره شده زخماش عفونت کرده نمی خواستم اینجوری ازش جداشم اما خودش خواست خودش میخواست خوب بمونه و خوبی کنه خودش خودشو تیکه پاره کرد و به هر کی از راه رسید یه تیکه از خودشو داد چقدر بهش گفتم تموم میشی دردت میاد اما به خرجش نرفت که نرفت حالا هم که هی گریه میکنه و بهونه میگیره
*******
با توام بی وفا:

کی مهربونی تو گرفت ؟

از من غرقابه به درد

کی دستای عزیزتو

تبر برای ساقه کرد؟

کینه رو کی یاد تو داد؟

تو هم شدی مثل همه؟

از تن گرم عاشقت

کی ساخته یک مجسمه؟

سه شنبه ۲م مرداد ۱۳۸۶

زن کوچک تو چه خاموش است

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

کجا؛ هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید؛ مبادا برنگاه دیگری افتد.

دو چشم من ترا دیگر نمی خواند ؛ به شوقی دلکش و شیرینو تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد،

سراب آرزو باشد و لبهایت ؛ ؛ کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد :

و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد ؛ محالست این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده؛

دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی؛ نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی؛ به لبهایم کلام شوق بنشانی.

محالست این که بتوانی دوباره قلب آرام مرا ؛ قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی ؛ برنجانی؛

محالست این که بتوانی مرا دیگر بگریانی؛

تو می آیی یقین دارم ؛ ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست ؛

دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد ؛ به دیوار بلند پیکرت نمی پیچد ؛

جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور میپوسد و گیسوی زرد حلقه حلقه

بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش ؛ نرم می لغزد؛جدا از دستهای …………….تو.

دگر آن دستها هرگز برآن گیسو نمی لغزد ؛ پریشانش نمی سازد؛ دلی آنجا نمی بازد ؛ تو می آیی !!!

یقین دارم تو با عشق ومحبت باز می آیی ؛ ولی افسوس………..

آن گرما به جانم در نمی گیرد ؛ به جسم سرد وخاموشم دگر هستی نمی بخشد؛

اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ریزی ؛ دگر مستی نمی بخشد .

یقین دارم که میآیی ؛ بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود ؛ دل دیوانه ام افتاده لرزان زیرپایت بود

بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا نقش تو را همچون گل سرخی ؛ به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند.

یقین دارم که میآیی ؛ بیا؛ تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد ؛ نگاهت غرق اشک پشیمانی بروی پیکرم باشد؛

دلت را جا گذاری شاید آنجا که سنگ بسترم باشد

سه شنبه ۲م مرداد ۱۳۸۶

خدایا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آن هنگام که زبان از کلام باز می ماند

و من از همه جا درمی مانم

تنها تو هستی که به دیدارم می آیی

و با کلام زیبایت مرهمی بر روح زخمی ام می گذاری

تو می آیی و مرا غرق لذت با تو بودن می کنی

و آن جاست که من حس می کنم

خوشبخت ترین انسان روی زمینم

اما هنگامی که تو میروی

من در حسرت با تو بودن فریاد می زنم:

بی تو برگ های وجودم پر از اضطراب آمدن باد است.

صفحه بعد