دل نوشته های ناناز

سه شنبه ۸م خرداد ۱۳۸۶

هوالمحبوب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چو رخت خویش بر بستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این شاعر چه گفت با که گفت و از کجا گفت

اون چه قدر ساده ازم برید و رفت وانمود کرد که منو ندید و رفت

همه گفتن اون ازت بی خبـره به خـدا گریه هامو شنید و رفت

کم کم حس کردم براش تکراریم یـه عـروسک جدید خریـد و رفت

اونی که قسم می خورد عاشقمه جام گذاشت تنها و نا امید ورفت

یادشم نموند یه روز یه عاشقی سـر بـه دیـوار غمـا کوبیـد و رفت

مثل لبخندی روی لبام شکفت مثل اشکی از چشام چکید و رفت

قهرمـان سـرنوشت من یه روز اومـد و حماسـه آفـریـد و رفت

مثل گل بودم تا پژمردم اونم مثل یـه قنـاری پر کشید و رفت

مثل یـه غـریبه اومـد حـالمو خیلی سرد وسرسری پرسید و رفت

خبـرش کردن که دارم می میرم اومـد و جـون دادنم رو دیـد و رفت

مثل گنجشکی دلم رو جا گذاشت زیـر این بـارونـای شـدید و رفت

قفس چشماشو وا کرد روی من یهـو گنجشک دلـم پـرید و رفت

اون چقدر سـاده ازم برید و رفت وانمود کرد که منـو ندید و رفت

سه شنبه ۸م خرداد ۱۳۸۶

دیگه تمومه

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

رفتم و تنهات میزارم با یه دنیا گله
واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله
روزی که چشماتو دیدم چشم از همه بریدم
اما دریغ از عشق تو…
دیگه شادی تمومه-شادی حرومه-به قلب خستم- زدی نشونه
دیگه نمیخوام -دل دیووانه-از خاطرم چیزی بمونه
ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو
حالا که دل سنگت رو شد واسه دل خستم
میخوام بدونی چشمامو رو تو بستم
رفتی و تو قلب تو تنهاست بین این همه سیاهی
حالا بدون من چه سخته بی پناهی
روزی که دل کندن از من گفتی آسونه رفتن
اما دریغ از عشق من
دیگه ندارم عشقت به سینه تو قلب زخمیم نشسته کینه
دیگه نمیخوام بمونه یادم عشق سیاهت داده به بادم
ای وای از اون همه احساس…

دوشنبه ۷م خرداد ۱۳۸۶

درد رفو نشده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

خیالت را راحت کنم

دیگر نه به گل ،نه به باد

نه حتی به نیلوفرکان روی مرداب

اعتقادی ندارم

اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند

تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد

دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود

دارم بخشیدن را به نخ می کشم

صبر را خجالت می دهم

چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی

که میان زمستان بی رنگ تهران

خون گریه کردن قرمز قلبم

تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی

حالا که می خواهی باشد برو ولی

دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!

من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم

دوشنبه ۷م خرداد ۱۳۸۶

با هر عنوانی که می خواهید بخوانید

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من که تا زنده ام از خاطرم نمی رود

هه به خیالت نیلوفرکان خیس توی مرداب تو را فریب می دهند

خودت بن بست همه کوچه ها را قدم زدی

روبه روی دل من ایستادی

صدای قدم های تو بود

که زمستان دلم را رم داد

ولی ای ترسوی کوچک

خاطرت هست

تمام پلکان زرد رنگ را تا نهایت شب تا خود سپیده می دویدی

با کوله باری بر دوش و چشمانی مضطرب و شیشه ای در دست

تو هم دیگر گمشده من نیستی

مطمئن باش نمی شینم تا سفیدی تمام موهایم

خلاصه بگویمت تو کار مهمی نکردی

فقط کمی از اندوه سالهای دور مرا با من دوره کردی

یکشنبه ۶م خرداد ۱۳۸۶

خدای من

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

از زمین و زمان دور مانده ام

در این اتاق تنهایی من

سکوت مرا تنها نمی گذارد

فکر مرا تنها نمی گذارد

قلبم سخت سنگین می تپد

و صدایش قصد بیرون راندن سکوت را دارد

می دانم که اینجا جز همین تنهایی و سکوت هیچ

تکیه گاهی نیست

که به زمینم نزند

تنهایی و سکوت همیشه دست در دست هم مرا به

قلب خدا می برند

آنجا جای خوبی است

جایی که هیچ کس نیست

جایی که با نوازش سیراب می کنند

و با بوسه خواب

آنجا که در آغوش کشیدن خدا را می توان

و بوسه زدن بر چشمهایش را

و گریستن بر مظلومیتش را

و دیدن گریستنش را

و آرام گرفتن در آغوشش

آه ای خدای من مرا با توست

رقصیدن و پیوستن و خندیدن و گریستن

و برای توست

آمدن و رفتن و مردنم

یکشنبه ۶م خرداد ۱۳۸۶

توبگو چرا؟

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تو نیستی و نمی دانی

من تنها

اینجا چه آرزوها دادم بر باد

تو نیستی و من نمی دانم

تو تنها

آنجا بر کدامین مرداب می زنی فریاد

بر کدام سنگلاخ می نشانی اشکهایت را

تو بگو مرا با کدام زبان بگویمت که

بیا، می خواهمت، سرم یک شانه می خواهد

بیا ببین مرا

که چه آرام می خزم زیر خروار تهمت ها

من، من که می پندارم زلال ترین باران شبهای بی ستاره هستم

تو بگو چرا من؟

در میان این گرگهای دروغگو ایستاده ام

تنهایم نگذار

یکشنبه ۶م خرداد ۱۳۸۶

خدایم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آه که چه بس سنگین فرو می ریزد این اشکهایم

چه زشت می بارد این تهمت ها

و چه بزرگ فشار می آرد این بغض

مضحک است خیلی ، این درکهای پایین

که زجرمان می دهد در تنهاییمان

ای دل بس است این تپیدن تو را

خدایم تو بگو مرا به چه کس توانستن پناه بردن جز تو

خدایم چه سرنوشتی است از تو مرا

خدایم می خواهمت می خواهمت می خواهمت

یکشنبه ۶م خرداد ۱۳۸۶

دل دریایی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

هاي اي اهالي كوچه در يايي ها

اي كويران دل دريايي

امشب نمي خوام شعر بگم

مي خوام بپرسم

آيا عشق بي وصال زيباتر نيست؟

آيا جاوندان نمي شه عشقي كه نيمه راه بمونه؟

مگه پاداش زجر ليلي و مجنون همين جاودانه شدن نبود؟

يكي پيدا بشه به من بگه آيا عشق من و خدا هم مثل ايناست؟

من نمي خوام عشقم با خدا نيمه راه بايسته

من يكي شدن با خدا رو مي خوام

اصلا من اين جاوندانگي ليلي رو نمي خوام

خدايم نگو نه ، دلت كه نمي ياد

تو هم منو عاشقي درسته؟

خدايم يه بار بگو دوست دارم، يه بار منو ببوس

دلم داره مي تركه

دل منم درياييه

اما داره مي تركه

خدايم دل تو هم درياييه؟

خدايا بگو منو مي خواي

بگو منو مي بري پيش خودت

نمي خوام اينجا توي اين جنگل بمونم

شاخه هاش دست و پامو مي گيرن، جلو چشمامو مي گيرن

نمي ذارن تاج پيشونيتو ببينم (خورشيد رو ميگم)

خدايم دوستت دارم مي بوسمت

عزيزم

یکشنبه ۶م خرداد ۱۳۸۶

من وتو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

در همه حال به تو فکر می کردم
ولی اکنون به تنها چیزی که فکر نمی کنم، تو هستی!
زندگی را از پس چشمان تو می نگریستم
اما نمی دانستم آن چشمها،چشمانی حریص بیش نیستند!
من عشق را می خواستم ولی تو…نفرت را در وجوم کاشتی

یکشنبه ۶م خرداد ۱۳۸۶

دل ساده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

کوله بار آرزوهات روي دوشت
تا کجا ها رفتي با پاي پياده
رفتي و به هر چي خواستي نرسيدي
متاسفم برات اي دل ساده
دل به هر کي دادي از سادگي دادي
زندگيتو پاي دلدادگي دادي
هر جا که ديدي چراغي پر فروغه
تا بهش رسيدي فهميدي دروغه
عاشقو،خسته و غمگينو پريشون
دل بي کس دلک بي سروسامون
دل زخمي دل تنها و تکيده
دل گريون منو اي دل گريون
تو رو با هولو ولا تنها گذاشتن
اونا که لياقت عشقو نداشتن
تک و تنهايي و با پاي پياده
متاسفم برات اي دل ساده

صفحه بعد