دل نوشته های ناناز

پنجشنبه ۹م فروردین ۱۳۸۶

تنهام

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تو تنهایی
ومن صد بار تنهاتر
تو می دانی که من جز با تو
با هرکس که باشم باز تنهایم
تو می دانی که این بغض فرو خورده
به جز برشانه های استوارت
جای دیگر وانخواهد شد
ومی دانی که من یک عمر چشمانم به در بوده است…
دلم امروز می خواهد
که این را هم بدانی که
دگر تاب وتوانم نیست
ببین سردی دستانم زمستان را خجل کرده بود
وحتی اشک هم دیگر
تسلی بخش غم ها نیست
بیا که دیگر از دست خیالت هم گریزانم
بیا که سخت تنهایم

پنجشنبه ۹م فروردین ۱۳۸۶

امشب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

امشب هم آرزوي تو را دارم
و تو باز خفته اي
و باز آسمان تاريك است
و هوا هم ديگر سرد است
تا ديدار فردايمان راهي نمانده است
و من دارم مي سوزم
و كسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد
و باز آرزوي تو و دستانت را دارم
و دلم را تا ابد
تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت
در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند
به تو مي سپارم
و تو
نمي دانم

كه آن را زير پاهايت خواهي گذاشت………..؟؟؟؟!!!!!

شنبه ۴م فروردین ۱۳۸۶

گلهای کبود

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟

مهر، هرگز این چنین غمگین نتافت

باغ ، هرگز این چنین تنها نماند !

تاج های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد ، خود آرائی کنید !

اشک های یخ زده آئینه تان .

رنگ عطرآویزتان بر باد رفت ،

عطر رنگ آمیزتان نابود شد

زندگی در لای رگهاتان فسرد

آتش رخساره هاتان دود شد !

روزگاری شام غمگین خزان

خوش تر از صبح بهارم می نمود .

این زمان حال شما حال من است

ای همه گل های از سرما کبود

روزگاری یک تبسم ،یک نگاه

خوش تر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم دریغ

آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری هستیم را می نواخت

آفتاب عشق شورانگیز من

این زمان خاموش و خالی مانده است ،

سینه ی از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده ام را اشک غم از لب ربود

زندگی در لای رگهایم فسرد

ای همه گل های از سرما کبود

شنبه ۴م فروردین ۱۳۸۶

ستاره ی کور

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نا توان ، گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای- در این غروب-

می برم به آشیان خود پناه.

در گریز ، از این زمان بی گذشت

در فغان ، از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیا ل.

سر نهاده چون اسیر خسته جان ،

در کمند روزگار بد سرشت .

رو نهفته چون ستارگان کور ،

در غبار کهکشان سرنوشت .

می روم ز دیده ها نهان شوم !

می روم که گریه در نهان کنم .

یا مرا جدایی تو می کشد ،

یا ترا دوباره مهربان کنم !

این زمان ، نشسته بی تو ، با خدا

آنکه با تو بود و با خدا نبود !

می کند هوای گریه های تلخ ،

آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو ، من کجا روم ؟ کجا روم ؟

هستی من از تو مانده یادگار .

من بپای خود به دامت آمدم ،

من مگر ز دست خود کنم فرار !

تا لبم ، دگر نفس نمی رسد .

ناله ام به گوش کس نمی رسد .

می رسی به کام دل که بشنوی

ناله ای از این قفس نمی رسد ………!

جمعه ۳م فروردین ۱۳۸۶

پناه بر خدا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

خدایا به تو می گم!
مگه نه اینکه خودت گفتی روزی ده بار بگیم : …..ایاک نستعین!
باشه می دونم ، ما ایاک نعبدش رو، خیلی نیستیم! آره، ما به وظیفه عمل نمی کنیم. ولی تو چی ؟ تو که انتهای کرامتی چی ؟ تو می خوای چی جواب بدی؟

نمیدونی…..نه، می دونی اگه نمی دونستی و کاری نمی کردی اونوقت گله ای نبود ولی می دونی و با این حال ، هیچی به هیچی.
من می گم که اتمام حجت کرده باشم :
دلم پره از همه کس…….هرکی بهم نزدیکتره بیشتر!
بماند که خیلی ها فکر می کنند چقدر به من نزدیکن ، ولی سالهای سال نوری، با من فاصله دارن!
خدایا خیلی دلگیرم . همه با محبتشون یه پدر مادر خوشگل واسه دلم میشن و آروم بغلش می کنن

جذب هر چیزیش که میشن مهم نیست ولی بعدش یا آروم آروم ازش می تراشن که شکل خودشون رو ازش در بیارن یا شکل آرزو ها شون یا میزارنش زیر پاها شون تا بالا تر بایستند .
می بینی خدا؟

مگه بصیر نیستی؟

اسم نمی برم از کسی . از هرکی بخوای جای تیغ رو قلبم هست.از همه طیفی دارم برات :خودخواهی ،بی معرفتی ، حماقت ، خیانت…………دور ونزدیک و آشنا وغریب.
نمی دونم با این همه زخم ، دیگه به چه امیدی دوام آورده این دل.
به عشق ان مع العسر یسر؟

به امید یه راحتی بعد این همه سختیهاش؟

نا شکر نیستم.شادی هم داشتم…..جوری که بار زمان رو رو شونه هام حس نکنم……ولی اگه هیچی شادی دلم رو تموم نمی کرد و همه اش رو تبدیل به غصه نمی کرد ،حسرت تموم شدنش به حد کفایت داغونم می کرد.
خدایا

هر چی بقیه رو آروم می کنم ، به حرفهاشون گوش میدم وبیشتر دردهاشون رو تو خودم جا میدم و لب باز نمی کنم ولی…………….تا نوبت من میرسه همه حرفهاشون رو زدن و رفتن ……اونهایی ام که ادعای گوش دادن حرفات رو دارن یا تحمل شنیدنش رو ندارن یا دوبرابرش نصیحت بارت می کنن!
خدایا

نگو این عذاب کارهای خودته! که باورم نمیشه

نگو که تلافی میکنی و این گناه بقیه است که من رنج می کشم! که اگه می دونستم به دنیا نمی اومدم

این پاره پاره های دلم دیگه جز به درد وصله زدن به دل بقیه نمی خوره……خودش خراب تر از اونیه که بخوام درستش کنی.

نگو …….هیچی نگو……یک کم جای من باش ،می دونم هستی . تحملت خیلی بیشتر ، خیلی ….همینه که آرومم می کنه !
فقط زودتر…….. فقط زودترتمومش کن!
الهی آمین

پنجشنبه ۲م فروردین ۱۳۸۶

وداع

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

سخت است هنگام وداع
آنگاه که در می یابی
چشمانی که در حال عبور است
پاره ای از وجود تو را
نیز با خود خواهد برد

پنجشنبه ۲م فروردین ۱۳۸۶

به نام دوست که دلم دیوانه ی اوست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عشق زیر ایستادن زیر باران وخیس شدن باهم نیست…!
عشق آن است که یکی چتر شود ودیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد…

پنجشنبه ۲م فروردین ۱۳۸۶

عبرت عشاق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

شبی معشوق وقلبی سرد
حکایت با دل ما کرد
حکایت از دل او بود
ولیکن دیر و بی سود

حکایت از شب تصمیم
قدم بر یک دل عاشق
برای یک دل بیچاره و بی راه
برای سوزش قلبش به بختی بد ، به درد و آه

دلیل آورد این دل را
که من از بین عشقی سرد و بی ظاهر
و مردی که همه آوازه ی عشقش به گوش دل
تورا کشتم

جوابی آمد از قلبم
مبارک باشدت قربانی این دل
بیاویزش برای عبرت عشاق بر درگاه آن دل

پنجشنبه ۲م فروردین ۱۳۸۶

بی وفا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

خیال کردم توهم درد آشنایی به دل گفتم توهم همرنگ مایی
خیال کردم توهم در وادی عشق اسیر حسرت و رنج وبلایی

ندانستم تو بی مهرو وفایی نفهمیدم گرفتار هوایی

ندانستم پس دیدار شیرین نهفته چهره ی تلخ جدایی

توکه گفتی دلت عاشق ترینه دلت عاشق ترین قلب زمینه

همیشه مهربونه با دل من برای قلب تنهام همنشینه

چرا پس دل به تیر بی وفایی شده قربانی ازبی خون بهایی

نفهمیدی امید نا امیدی رها کردی دلم رفتی کجایی ؟

سپس آزار دادی روز و شب دل دل دیوانه ام آخرشد عاقل

دل غافل شد عاقل دست برداشت ز امید خیالی خام و باطل

چهارشنبه ۱م فروردین ۱۳۸۶

و باز هم ميخندم بر اين مردم پست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مدام از پريشاني مردم و روزگار

دلش حسرت آلود و تنش سوگوار

گاهي جنگ با عالم بي وفا جفاکار

که از بخت شوريده رويش غمناک

که از ديدن عيش شيرين خلق

گه از کار آشفته اي دنيا گريان

که کس ديد زين تلخ تر زيستن ؟

گر انصاف پرسي نه نيکوست اين

دهان بي زبان پند مي گفت و راز

که اي بي نوا با بينوايي خود بساز

غم از گردش روزگاران مدار

که بي من و تو بگردد بسي روزگار

صفحه بعد