تنهام
تو تنهایی
ومن صد بار تنهاتر
تو می دانی که من جز با تو
با هرکس که باشم باز تنهایم
تو می دانی که این بغض فرو خورده
به جز برشانه های استوارت
جای دیگر وانخواهد شد
ومی دانی که من یک عمر چشمانم به در بوده است…
دلم امروز می خواهد
که این را هم بدانی که
دگر تاب وتوانم نیست
ببین سردی دستانم زمستان را خجل کرده بود
وحتی اشک هم دیگر
تسلی بخش غم ها نیست
بیا که دیگر از دست خیالت هم گریزانم
بیا که سخت تنهایم