دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۷م اسفند ۱۳۸۵

بي تو من تنهام

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

بيا تا از شوق دیدنت دانه دانه اشک نیازم را

زینت مژ گانم کنم..

و آن را همچون ریسمانی بر گردنت آویزم

ای دست نیافتنی!

شبی به قصر خیال من بیا!

تا لباسی از مهتاب بر تنت کنم

و در دامنی از عطر گلها بنشانمت…

با شعری از نسیم تو را به تماشا بگذارم..

و هر چه جان است به تمنای نگاهت

بر خاک آستانت ریزم..

تا گویم همه نیلوفران قامتت را

همه گلها لبانت را و همه غزل ها چشمانت را تفسیر کنند..

ای معشوق نادیده!

باید شبی در بستر خیال در حریر اندیشه

حجله ات را از پرنیان مهتاب بگسترانم

و به تعداد تمامی ستارگان شمع بر افروزم..

آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید..

ماه را گویم به آستانت به سجده افتد..

و بنفشه ها را تا به دامنت آویزند..

شبی به قصر خیال من بیا و بر بام آسمان آشوب بر انگیز!

و شور شعرم را به نگاهی رنگین کن..

واژ ه هایم را مانند حباب های رنگین در شب به رقص در آور..

من همه دلم..همه احساسم این دل و احساس را آتشکده ای کن و بر خود عاشق تر کن..

دوشنبه ۷م اسفند ۱۳۸۵

نگاهي به افق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نگاهی به افق…

و خندیدن به عشق…

دست هایی که هرگز به سیب درخت آرزو نرسیدند…

سیب هایی که کال ماندند…

آرزوها نیز گندیدند…

زندگی چیزی نیست جز اشک زن در اتاق سرد ابدیت

و لمس خدایی که در این نزدیکیست.

آری! زندگی سیبی ست کال…سیب حسرت…سیبی سبز!

و فرو بستن چشم بر عشق! نور ! زمین! خاک! هوا…

“تو که می دانستی زنگی یعنی خاک”

دیدمت امروز! آشنا نیستی! شکل کوزه هستی…زیر دستان هنرمند صبور.

من تو را دیدم باز…تو شکسته بودی…زیر دستان لرزان یک زن…

من که می دانستم زندگی از بدو تولد از پس دیگری بود.

من که می دانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک در دهان کودک!

پس چرا دیدم؟ عشق ورزیدم؟ زیستم؟ پس چرا خندیدم؟!

زندگی دیدی که آنچه بد می دانی چه قشنگ لمساندی!

و چه لذت دارد کندن روی زخم… و چه چندش آور لمس تخته سیاه با ناخن!

و دلم ریش شده! پس چرا خندیدم؟

تو که می دانستی زندگی یعنی خوابیدن…

و طلوع خورشید را از زیر سنگ دیدن…

“زیر خروارها خاک”

پس چرا خوابیدی؟ اگر این خواب ابدیت شیرین است پس چرا گرییدم؟

آری! من دیدم زندگی را از دور؟ از یک مشت خاک نمور!

از چهارچوب تنگاتنگ مرگ!

ولی افسوس چه زود زندگی رادیدم!

دوشنبه ۷م اسفند ۱۳۸۵

بیاد آور

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

بياد آور مرا

كه با تو از دريچه نگاه سخن گفتم

مني كه فرياد كردم تو را و نيازم را

تو را خواندم

و لیک با نگاه

بیاد آور التماس چشمانم را

و التهاب دستانم را

بیاد آور مرا

و به من که بی تو همرنگ غروب پائیزم باندیش

و به خاطر خدا باز گرد

هرگز نپرسیدی بازنده که بود و من از روی تواضعی ظاهری و شکستی باطنی نگفتم …

هر دوی ما باختیم هر آنچه را که ساختیم هر دوی ما سوختیم هر آنچه را که اندوختیم .

دلم به فصل جوانی در این زمــــانه شکــــست

چو شبنمــی که زمنقار بی نشـــــانه شکــست

نه شکوه می کنم از کس ، نه شاکی ام از قضا

که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکــــست

ای کاش هیچگاه چشمانم در چشمان پر فروغت خیره نمی گشت و عشق با این آتش سوز ناکش در جانم ریشه نمی کرد ،ای کاش می شد که عشق فراموش شود ولی افسوس که ریشه هایش قطور و نا گسستنی است و همچون میله های زندان قلبم را به اسارت گرفته ای کاش از چشمانم نگاه ملتمسانه ام را می خواندی و می نگریستی که چگونه در انتظارت

اشک می ریزد ولی افسوس!

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

نجواي عاشقانه ي من براي تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

در انتظارت روي نيمكت هاي ايستگاه آشنايمان نشسته ام
تا شايد تو بيايي وبا عطر نفسهايت هواي غم آلود دلم را آفتابي كني
من آواره نگاهي ازسوي تو
تو بيخيال ازنجواهاي عاشقانه ي من
مست وبي پروا انتظارم را سياه كردي
ومن ديوانه وار به خيابان مينگريستم
تا شايد نقش گامهايت دلم را خوش كند به آمدنت و تو نيامدي
من در برابر تو همه چيز را به فراموشي سپردم
غرورم،آبرويم،زندگي ام از آن تو باد
بوق ماشين ها افكار پريشانم راپريشان تر مي كند
ساعتم ازخجالت نيامدنت خوابيده
دستانم از دوري دستانت يخ زده
چشمانم به انتهاي خيابان خيره مانده
شايد تو را از پيچ كوچه مژدگاني دهد
شب است و من به فكر فردا
گوشهايم را با پنبه قفل كرده ام
تا صداي گذر بي رحم زمان روحم را پاره پاره نكند
چشمان را بسته ام به ياد امروز
هركه را مي ديدم تو بودي
همه صداها اسم تو بود
همه اشك هاي بغض مرده درچشمانم
اين همه بي مهري تو را
با كدامين محبت پاسخ دهم
كاش فردا تو بيايي
تا بگويم آغاز عشقمان را تو كليد زدي
و در تمام قدرت تنهاي ها يم
نقش عاشق صادقي را بازي كردي
و من خودم را به نفهمي زدم
وبه خود دروغ مي گويم كه دوستم داري
تو بازي مي كني ومن تشويقت مي كنم
به اين همه بازي نيرنگانه بي اشكالت
حالا كه فهميدي چقدر دوستت دارم
وپيش آن همه هوا خواه
من از همه بهترينم
آغوش بي رحمت را به رويم باز كردي
تنها نقطه اتصالمان
گل زردي است به روي ديوار بلند سكوتم
درميان گريه هاي شبانه ام
شاخه هايش را مي شكنم
گلبرگ هايش را پرپر مي كنم
تا دل سنگت آزرده نباشد
به شرمندگي آن همه فريب عاشقانه
به ياد آن همه حرفهاي ناجوانمردانه
در دفتر يادگاريهايم به دنبال حرفي از آغاز مي گردم
سكوت حنجره ام را قفل مي كند
وقتي در كنارت هستم
نگاه مهربانت لبخندي مي شود بر لبانم
وقتي از تو دورم
بغض سكوتم را مي شكند
و در تمام مدت تنهاييم
عكست را در ذهنم نقاشي مي كنم
اين كوچه را نفرين مي كنم
كه فاصله اي اي شد بين بودنمان
روزي كه از ديار آشنايي هايمان بروم
تو تنها كسي هستي كه از خاطرم نمي رود
تو نقش عشقت را به تك تك سلول هاي بدنم گره زدي
غبار فاصله ها چهره ام را ميشكند
كاش مي فهميدي،در تمام لحظات زندگيم
نقش خوشبختيت را زمزمه مي كنم
آشناي مهربانم
آسمان نگاهت و رنگ صدايت هميشه آفتابي باد.

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

دوستت دارم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من چه عاجزانه افق هاي طلايي نگاهت را با هزار تمنا جستجو مي كنم.

قصه تنهايي را در آسمان آبي نگاهت در ميان مي گذارم ، نسيم اشكي كه

در نگاهت موج زد باراني از عشق بود براي باغ روياهايم ، دلم چه

بي قرار براي نگاه عاشق ات مي تپد.

در دل شب هاي تاريك وجودم به جستجوي روشنايي شمع وجودت مي گردد.

به آفتاب گرداني مي مانم كه هر صبح به اميد آفتاب وجود تو سراز خواب

بر مي دارم. بي تو گلبرگ هاي نازك وجودم را باد سرد خزان در هم فرو مي ريزد.

جوانه هاي ناشكفته اميدم به دور از تو مي خشكند.

قلبم كوچك تراز آني است كه ظرفيت خوبي هاي تو را داشته باشد.

اما در سكوت پر از فرياد خودم مي گويم و مي گويم با همين قلب

كوچك ، به

وسعت تمام خوبي ها و سادگي هايت دوستت دارم.

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

سفركرده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

براي رسيدن به تو تمامي خاطرات گذشته خودم را به بايگاني ذهن سپردم .

اما افسوس ، افسوس كه خط اصلي تقدير من بر روي جاده هاي انتظار ،

امتدادي بي انتها داشت . هنگامي كه كبوتر قلبم بر روي درخت عشق آشيان ساخت ، به خوشبختي

در كنار تو ايمان آوردم . من كسي را مي خواستم كه روحي از جنس پران قو و وفاداري شقايق

داشته باشد ، تا بندبند وجودش را به آرامش ابدي برسانم و در اين جستجو به تو رسيدم .

اما صد افسوس ، كه زندگي بدون توجه به ما واگن هاي سرنوشت را از روي ريل اش مي گذراند و

هنگامي كه به من رسيد مسافري غريب را پياده كرد و تو را بي آن كه نشاني از من به همراه داشته باشي

با خود برد ، و من چه هراسي داشتم ؟ نكند كه بر نگردي ؟!

بر سر جاده زندگي نشستم تا شايد پرستويي مهاجر پيغامي از تو بياورد و اكنون كه رفته اي تنها اشك

است كه تمامي ندارد ، تو رفتي و بعد از تو باران انتظار چه بي صدا مي بارد و من در خلوت تنهايي

خويش مانند شمع مي سوزم بعد از تو سرگرداني ، تنها ، در دشت زندگي ام . سفر تنها سهم من از

چشمان تو بود . ديشب فانوس زندگيم به اميد روي تو روشنايي مي بخشيد و امشب بي تو در گذرگاه

خفته است . اكنون زمان كوچ پرستوها و نزديك شدن غروب بر بام شهراست و من باز آخرين قطرات

اشكم را روشنايي ستاره هاي يادت مي كنم و نهال عشق را در گلدان خالي زندگي ام مي كارم تا در نبود

تو خزان و تنهايي آن را از پا در نياورد . چشم در چشم غروب با قلبي پر از درد و سينه اي مملو از تنهايي

به ياد شبي مي افتم كه مرا با كوله باري از دلواپسي و دل تنگي تنها گذاشتي و آرام سفر كردي .

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

من ماندم و…..

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آن روز ،
که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتی ،
و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛
همه نوازشم کردند.
بوسه بر گونهء خيسم زدند.
دلداري ام دادند که:
خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي.
از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور
از آن جاي نمور و بي مقدار
با آن هواي هميشه ابري اش.
اما تو رفتی ….
من ماندم و …
من ماندم و …

مانده ام.
گاهي اينطور مي شود. اينجاي نوشته نمي دونم چي بگم. چند حرف به ذهنم مي رسه اما کدوم خوبه؟
مثلا مي شه گفت:
من ماندم و تنهايي و دلي که علاوه بر تمامي اوصاف بدش. حالا؛ بي قرار هم هست.
مي دانم. تا باد بيايد و از اينجا بروم. تا ابدالآباد. روي دست خودم باد خواهد کرد. (اينکه خوب نيست)
يا اينکه بگم:
من ماندم و دل شکستگي و بي خيالي غيبت عجيب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردي.ناز شستت؛ آمدي؛ بردي؛ زدي؛ ريختي؛ شکستي و رفتي؛ خوب کردي؛ گلي به گوشهء جمالت.
(اين هم که حرف من نيست).
و يا يه طور ديگه:
من ماندم و دلم. دل دلم. عيب ندارد. حالا از همان ديوار ترک خورده که تو… رفته اي.
اشعه هاي نور بر من مي تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که… (خوب اين بهتر شد اما…)

هي… اماچه سود… وقتي که نيستي.
چه فرق مي کند.
من اين وقت ها
که سر سه راهي نوشته هام مي مونم.
گزينه چهارم رو انتخاب مي کنم:
(هيچکدام) رو انتخاب نمي کنم.
سکوت
( شايد عاشقانه ترين حرف باشه ) خيلي وقته كه تو انتهاي همه نقطه چين هاي بعد از( من ماندم و …) تكرار شده …..
چه بارون قشنگی ميباره امشب…

دلم مي خواد برم زير بارون قدم بزنم…..

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

بيچاره دلم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

… دلم به حال قايق ماهيگيريمان می سوزد که دارد غرق می شود .
ودلم بيشتر به حال ماهی هايی می سوزد که ،
بايد به دريا برگردند ،
اما مرده .
… دلم به حال گلهای رز باغ می سوزد که سهم آخرين قرار ما شدند.
و بيشتر به حال زنبورهايی می سوزد که ،
بايد به کندو برگردند ،
اما دست خالی .
دلم ببشتر از همه به حال دل خودم می سوزد…..
بیچاره دلم ،
وقتی که عاشق شد يار به حالش نظر نکرد……

بی چاره دلم ؛ با اين همه سوختن
اما خاموش …..
دل من صبور باش
این روزها هر چند سخت ،
حوصله ها هر چند کم ،
طاقتها هر چند طاق ،
اما ….

روزي تو خواهي آمد ،
از كوچه هاي باران ،
تا از دلم بشويی ،
غم هاي روزگاران …

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

به ياد آخرين نگاه

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اگر خدا دنيايم را از ديگران تهی کند فقط من ميمانم و تو!
اگر خدا دنيايم را از خودم و ديگران تهی کند فقط تو برايم ميمانی!
اگر خدا دنيايم را از خودم و تو تهی کند ديگر هيچ ندارم !
و خدا اينچنين كرد …

يادش بخير …
پرنده های غریب آرزوهایم چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت .
چه غریبانه در پشت پنجره های غربت ، صدایمان را به آسمان فرستادیم .
تا از فرشته ها بهار را به ارمغان بگیریم …

يادش بخير …
چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آوردند…
تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی …
و فقط در یاد و خاطرم همچون نرگسي عاشق ثابت ماندی….
تو را دوست میدارم و تنها تو را، چرا که هنوز به یاد نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت
می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت بودم ، که در هر فضایی بوی بهار را میداد و عاشق آن نگاه
پر احساست که بوی نیاز گمشده را میداد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه ، و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را
با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم …

همان عاشق بی معشوق هميشگی….

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

اما تو نديدی که دلم شکست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

ديدي دلم شكست؟!!
ديدي چيني اصل قلب خويش
سپردم به دستهاي خواهشت

ديدي..بي حواس!!!
پايت به سنگ خورد..افتادبر زمين …شكست
ديدي چه بي صدا دلم شكست؟

ديدي حديث عشق و جنونت فسانه بود
ديدي عاشقا نه هايت فقط يك ترانه بود
ديدي عشق پاك من برايت بهانه بود
وكلام نگاهم برايت چه بيگانه بود

ديدي كوهكن!!
ديدي بجاي كوه غم تيشه ات قلب من نشانه گرفت
ديدي قايق عشقم ز درياي محبت كناره گرفت
كبو تر دلم هواي آشيانه گرفت
آسمان غمم ابر ناله گرفت
ديدي
عشقت حباب بود و در هو ا شكست
ديدي دلم شكست ؟

بي وفا!!!
بيهوده مكوش دلريزه هاي مرا جمع آوري كني
مرا با دروغهاي خود باز راضي كني
كه از چهره ام رفع دل آزاري كني
با اعتمادم بازي كني

ديدي..نفهميدي..
عشق دلباختگيست
براي دلبر سو ختگيست
با رنج و غم آميختگيست
و در آخر با مرگ در آو يختگيست..

ديدي صياد!!
ديدي كبوتر جلد بام تو در گو شه قفس بال و پرش شكست

ديدي؟؟؟…نه
نديدي
باور نمي كنم
چون هرگز راز دل نگفتمت
با ديده غمين فقط نگريستمت
شايد در سو گواري وفا گريستمت
من دگر آن عاشق هميشه نيستمت

باد بي صفا!!
ديدي كلبه چو بي اعتماد من با وزش خشك جور تو چه ناروا شكست
ديدي دلم شكست؟

ديدي زمن چه ماند؟؟
اشكي هميشگي
گلي تازه نشدني
بيدلي باور نكردني
خاطره اي دست نيافتني

ديدي!!
تراهرگز نشناختم
همه چيز رادر نزد عشق باختم
من كه با تو رو ياهاي جواني ساختم
شجاعانه براي تو بر لشگر رقيبان تاختم
ديدي…

شاه بيت غزلهاي ناب من!!
شعر من پس از تو چه سرد شد
دشت سبز عشق چه زرد شد
سراسر دنيا حديث دردشد
كودك روحم در آسياب غم مرد شد

حال ببين!!
در من بهار غروب كرده را
پاييز رسو ب كرده را
زمستان خانه خريده را
تابستان مستا نه رميده را

بيا!!.
دلريزه هاي ياقوت گونه ام را بده
نمي تواني مثل قوري قديمي مادر بزرگ بندي بر آن زني
تر سم كه تيزي لبه هاي كينه اش دست نا مهربان تو را چون خود زخمي كند
مي خواهم
آنها را بر آسمان ريزم تا برف سر د بي وفاييت با باران خون دل بر سرددلها ببارد
هر يك را در گو شه اي از اين دشت مدفون كنم ..تا سالي دگراز آن شقايق هاي عشق واقعي تلخي اين عشق گو نه هارا پاك كند

اي عشق حقيقي در من طلو ع كن
بگذار تا قلب پاك من با نيشتر غم تو بسوزد و بسازد
و با جرعه هاي مي ات مست كند..مست..مست
و چون قطره اي ما را به اقيانوس تو بر ساند

صفحه بعد