چیزی در تو کم است
روزی از همین روزها
در غروبی غمگین
می بینی چیزی در تو کم است
چیزی که مثل هواست و نفست سنگین است
روزی از همین روزها
هنگامی که صبح از خواب بر می خیزی
می بینی دیگر بهانه ایی نداری که به آن دل خوش کنی
در چاییت من نیستم..در نان وپنیرت من نیستم
صدای های های و هوی من در خانه ات نمی پیچید
وشبی از همین شبها
می بینی که شانه ایی کم داری
برای زار زار گریه هایت
و من بی قرار…بی غرور
مثل سایه ای درون کلبه ات خواهم خزید
بی او
می ترسم…بهار امسال را چگونه بی او سر کنم…
با خاطرات مردی که همیشه پاییز بود
ودر سنگلاخ جاده عشق
ذره ذره با ترس می آمد…
میترسم…بی من آن رمیده آهوان چشمانش
هراسان به کجا پناه خواهد برد
جایی هست آیا
در خور سکوت مردی که همیشه پاییز بود
وهمیشه مهربان وناباور
جایی هست آیا…
می ترسم …بهار امسال چگونه بی او سرکنم