دیر شده
نه تو می توانی
دل از سادگی من به کنی
نه من دلم می آید
تازه تر از تو برای شعرهایم
بهانه بیابم
قبول کن
دیگر برای خداحافظی
دیر است.
دل نوشته های ناناز
نه تو می توانی
دل از سادگی من به کنی
نه من دلم می آید
تازه تر از تو برای شعرهایم
بهانه بیابم
قبول کن
دیگر برای خداحافظی
دیر است.
به صندلی تکیه می دهم
با تو
ودگر هیچ
هیچ نام وهیچ رنگ و هیچ عشق
پرم از تو
پرام از نام و
پراز رنگ و
پر از عشقت.
وقتی
برصندلی
جای خالی تو احساس می شود
لبریز می شوم از دردت.
روزی از همین روزها
در غروبی غمگین
می بینی چیزی در تو کم است
چیزی که مثل هواست و نفست سنگین است
روزی از همین روزها
هنگامی که صبح از خواب بر می خیزی
می بینی دیگر بهانه ایی نداری که به آن دل خوش کنی
در چاییت من نیستم..در نان وپنیرت من نیستم
صدای های های و هوی من در خانه ات نمی پیچید
وشبی از همین شبها
می بینی که شانه ایی کم داری
برای زار زار گریه هایت
و من بی قرار…بی غرور
مثل سایه ای درون کلبه ات خواهم خزید
بی او
می ترسم…بهار امسال را چگونه بی او سر کنم…
با خاطرات مردی که همیشه پاییز بود
ودر سنگلاخ جاده عشق
ذره ذره با ترس می آمد…
میترسم…بی من آن رمیده آهوان چشمانش
هراسان به کجا پناه خواهد برد
جایی هست آیا
در خور سکوت مردی که همیشه پاییز بود
وهمیشه مهربان وناباور
جایی هست آیا…
می ترسم …بهار امسال چگونه بی او سرکنم
ترانه های عاشقانه من
جز طرحی موهوم
در خاطره های مایوس تو هرگز نبودند
من با گریه غروب
در چشم خورشید گونه تو همیشه کمرنگ بودم
آیا می دانی عشق من که حتی در بهارهم گریه می کرد
کلاس قصه بود
ومن نباید به کسوف چشمان مهربانت می نگریستم
از شور زیبایی آن کسوف
تمام دنیا…به یک باره درهاله ای از غبار فرو رفت
تصویر روشن آن نگاه
جان مرا تا ابد می کاود
چرا من باید به آن کسوف بی رحم و زیبا می نگریستم
چرا فقط من باید تا ابد تصویر آن هزار چلچراغ را با خودم
به میعاد آینده موهوم می بردم…چرا من…چرا
آسمان را می توانم رنگ کنم
رنگی به رنگ چشمان تو
آری می توانم
ترا با چشمانت آسمانی کنم
اگر دستانت را،
فقط برای دعا
ومرا،
بخاطر خدا نگهبان باشی
می توانم آسمان چشمانت را
چون پدر دعا کنم.
صدایت می کنم باران
نگاهت می کنم ای عشق
وامشب شور دلتنگی
هوای خانه دل شد
عجب دل را!
ببین ما را چه حاصل شد؟
وعشق آمد
از اول، بی صدا آرام وآهسته
به نرمی آمد وبا عشق
یکدل شد
از آن پس حاکم محض خلایق شد
وما را باز سکوت شرم حاصل شد
ندایش ضربه دل شد
وآثارش درون چهره ظاهر شد
و او کم کم نوای عاشقی سر دادو
آخر،لیک منکر شد
مرا با عاشقی عهدی نبوده ست
که این را عشق ممکن شد
عجب دل را!
ببین یک لحظه غافل ماند
ولی یک عمر عاشق شد