دل نوشته های ناناز

چهارشنبه ۱م شهریور ۱۳۸۵

دیر شده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نه تو می توانی
دل از سادگی من به کنی
نه من دلم می آید
تازه تر از تو برای شعرهایم
بهانه بیابم
قبول کن
دیگر برای خداحافظی
دیر است.

یکشنبه ۲۹م مرداد ۱۳۸۵

جای خالی تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

به صندلی تکیه می دهم
با تو
ودگر هیچ
هیچ نام وهیچ رنگ و هیچ عشق
پرم از تو
پرام از نام و
پراز رنگ و
پر از عشقت.
وقتی
برصندلی
جای خالی تو احساس می شود
لبریز می شوم از دردت.

چهارشنبه ۲۵م مرداد ۱۳۸۵

چیزی در تو کم است

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

روزی از همین روزها
در غروبی غمگین
می بینی چیزی در تو کم است
چیزی که مثل هواست و نفست سنگین است
روزی از همین روزها
هنگامی که صبح از خواب بر می خیزی
می بینی دیگر بهانه ایی نداری که به آن دل خوش کنی
در چاییت من نیستم..در نان وپنیرت من نیستم
صدای های های و هوی من در خانه ات نمی پیچید
وشبی از همین شبها
می بینی که شانه ایی کم داری
برای زار زار گریه هایت
و من بی قرار…بی غرور
مثل سایه ای درون کلبه ات خواهم خزید
بی او
می ترسم…بهار امسال را چگونه بی او سر کنم…
با خاطرات مردی که همیشه پاییز بود
ودر سنگلاخ جاده عشق
ذره ذره با ترس می آمد…
میترسم…بی من آن رمیده آهوان چشمانش
هراسان به کجا پناه خواهد برد
جایی هست آیا
در خور سکوت مردی که همیشه پاییز بود
وهمیشه مهربان وناباور
جایی هست آیا…
می ترسم …بهار امسال چگونه بی او سرکنم

سه شنبه ۲۴م مرداد ۱۳۸۵

طرح موهوم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

ترانه های عاشقانه من
جز طرحی موهوم
در خاطره های مایوس تو هرگز نبودند
من با گریه غروب
در چشم خورشید گونه تو همیشه کمرنگ بودم
آیا می دانی عشق من که حتی در بهارهم گریه می کرد
کلاس قصه بود

پنجشنبه ۱۹م مرداد ۱۳۸۵

کسوف چشمان مهربانت

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

ومن نباید به کسوف چشمان مهربانت می نگریستم
از شور زیبایی آن کسوف
تمام دنیا…به یک باره درهاله ای از غبار فرو رفت
تصویر روشن آن نگاه
جان مرا تا ابد می کاود
چرا من باید به آن کسوف بی رحم و زیبا می نگریستم
چرا فقط من باید تا ابد تصویر آن هزار چلچراغ را با خودم
به میعاد آینده موهوم می بردم…چرا من…چرا

دوشنبه ۱۶م مرداد ۱۳۸۵

عاشقانه

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آسمان را می توانم رنگ کنم
رنگی به رنگ چشمان تو
آری می توانم
ترا با چشمانت آسمانی کنم
اگر دستانت را،
فقط برای دعا
ومرا،
بخاطر خدا نگهبان باشی
می توانم آسمان چشمانت را
چون پدر دعا کنم.

سه شنبه ۱۰م مرداد ۱۳۸۵

عجب دل را

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

صدایت می کنم باران
نگاهت می کنم ای عشق
وامشب شور دلتنگی
هوای خانه دل شد
عجب دل را!
ببین ما را چه حاصل شد؟
وعشق آمد
از اول، بی صدا آرام وآهسته
به نرمی آمد وبا عشق
یکدل شد
از آن پس حاکم محض خلایق شد
وما را باز سکوت شرم حاصل شد
ندایش ضربه دل شد
وآثارش درون چهره ظاهر شد
و او کم کم نوای عاشقی سر دادو
آخر،لیک منکر شد
مرا با عاشقی عهدی نبوده ست
که این را عشق ممکن شد
عجب دل را!
ببین یک لحظه غافل ماند
ولی یک عمر عاشق شد