دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۱۴م مرداد ۱۳۸۷

معشوق بی وفا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

پاکی لحظه های من . گريه ی های های من

گوهر اشکهای من . به خاطر تو بود و بس

غصه به جون خريدنم . از همه کس بريدنم

زخم زبون شنيدنم . به خاطر تو بود و بس

نميدونم چرا صدای من به گوش خدا نميرسد؟من صدای شکستن قلبمو شنيدم.دوست دارم فرياد بزنم.به کی بگم از اين قلب شکسته؟به کی بگم قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نيست.ميخوام به خدا بگم تو چطور اينهمه ظلم و نا عدالتی رو ميبينی و به صدا در نميايی؟مگه نميگن رحيمی؟پس چرا به من رحم نميکنی؟مگه نميگن که تو بخشنده ای؟پس اگر گناهی مرتکب شده ام به درگاهت و به بزرگیت منو ببخش و منو عذاب نده.

خدايا بهش بگو دوستش دارم.آره…تو رو خيلی دوست دارم.گرچه تو خيلی عذابم دادی.تو هميشه در مقابل چشمان اندوهبار و غمزده من غرق درشاديهای خودت بودی.خوش باش که شاديتو ميخوام.شاد باش که شاد ببينمت.تو هميشه با خودت فکر ميکنی من هميشه نفرينم روگوشه راهت ميکنم.اما افسوس.افسوس که نميدانی من نه بديت را خواسته ام و نه بديت را گفته ام.وقتی با خودم فکر ميکنم که تو در چه فکری هستی و من تو چه فکر..خندم ميگيره.خنده ای که از گريه غم انگيزتره.ولی اينو بدون من هميشه چشم به راهتم.چشمای من اونههههمه اشک رو بدرقه راهت کرد که تنها بهت بفهمونه که دوست داره و ازت بخواد که نسبت به اين چشمها اينهمه بی تفاوت و بی محبت نباشی و تنها از تو بخواد که دوسش داشته باشی.
پا نوشت:
با رفتنت..هيچ کس قادر نيست شکوه زندگی را در خاطرم زنده کند.اينک بايد حسرت گذشته را خورد.