دل نوشته های ناناز

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

عفاف زن ومرد

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عفاف زن از عفاف مرد است
جوامع الحكايات» ، بزرگترين اثر داستاني قرن هفتم است. كتاب «جوامع الحكايات و لوامع الرويات» اثر سديدالدين محمد عوفي است. عوفي در نظر مرحوم دكتر زرين كوب، فردي سخن شناس، نقّاد و صاحب ذوق بوده كه بر اساس سنت به نقد احوال زمانۀ خود پرداخته است. دوران عوفي همراه با قشريگري، مقدس مآبي، فساد حاكمان و مدعيان دين و صلاح بوده است. داستانهاي او نشانگر روح زمانه ايست كه در آن مي زيسته است.

اين كتاب به كوشش و تصحيح دكتر جعفر شعار در مهر ماه سال ۶۳ چاپ شده است. سالهاست كه با داستانهاي اين كتاب مانوس هستم و برخي از حكايات آن را بارها خوانده ام. نثر شيرين و روان داستانها مانند شهد جانم را شيرين مي كند. يكي از داستانهاي مورد علاقه ام در اين كتاب داستان زير است:

« آورده اند كه وقتي مردي بود خيّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زني داشت عفيفه، مستوره، و با جمال و كمال، و هرگز خيانتي از وي ظاهر نگشته بود.

روزي زن در پيش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبيل ِ منّت ياد مي كرد كه: ” تو قدر عفاف من چه داني و قيمت صلاح من چه شناسي، كه من در صلاح زبيده وقت و رابعه عهدم “.

مرد گفت:” راست مي گويي، امّا عفاف تو به نتيجه عفاف من است. چون من در حضرت آفريدگار راست باشم، او تو را در عصمت بدارد”.

زن را خشم آمد، گفت:” هيچ كس زن را نگاه نتواند داشت، و اگر مرا وسيلت صلاح و عفّت نيستي، هر چه خواستمي بكردمي.

مرد گفت:” تو را اجازت دادم به هر جا كه خواهي برو و هر چه مي خواهي بكن”.

زن، روز ديگر خود را بياراست و از خانه برون شد، و تا به شب مي گشت، و هيچ كس التفات به وي نكرد ــ مگر يك مرد گوشه چادر او بكشيد و برفت.

چون شب در آمد، زن به خانه باز آمد. مرد گفت:” همه روز گرديدي و هيچ كس به تو التفات نكرد ــ مگر يك كس، و او نيز رها كرد.

زن گفت:” تو از كجا ديدي؟”. مرد گفت:” من در خانه بودم، امّا من در عمر خود در هيچ زن نامحرم به چشم خيانت ننگريسته ام، مگر وقتي ــ در جواني ــ گوشه چادر زني را گرفته بودم، و در حال پشيمان شده رها كردم. دانستم اگر كسي قصد حرم من كند، بيش از اين نباشد”.

زن در پاي شوهر افتاد و گفت:” مرا معلوم شد كه عفاف من از عفاف تو است”.

گفتم كه:”مكن” گفت:”مكن تا نكنند”

اين يك سخنم چنان خوش آمد كه مپرس »

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

زندگی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست .

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

نا آگاهی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

دنيا، مشكل تو نيست‌،
مشكل تو ناآگاهي است‌.
از ناآگاهي خود را رها كن‌،
و دغدغه دنيا را نداشته باش‌.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مرز بين لاهوت و ناسوت

عشق مرز بين ماده و آگاهي است‌
مرز بين لاهوت و ناسوت‌.
عشق ريشه در زمين دارد،
از اين رو با درد و رنج همراه است‌.
و وجد و سرور مي‌آفريند
چون شاخسار در آسمان دارد.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

دوست داریم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آغاز را با بوسه ای که طولانی ترین راههاست

در می نوردیم

با بوسه ای

از من، تا تو

ای عشق من!

در آمیخته از ساقه ها تا ریشه هامان

در پیوند یکی نگاه

از اعماق تو تا ژرفای من

و اینچنین

من، تو و عشق

هر سه باهمیم

تا بتوانیم هر سه با هم باشیم

تا بتواند

فقط من

فقط تو

تنها عشق باشد.

ما دردهامان را حمل کردیم

چونان سنگی بیشمار

تا دلتای هم

و به گل نشستیم

چونان دو کشتی

و به آغوشی خلیجی خاموش.

در فصلی که به گل میخک شکوفه می داد در زمین

جدامان کردند

بواسطه ترنها و ملت ها

بواسطه مرزها

ولی انگار دلتای بوروا

می دانست که ما چقدر همدیگر را دوست می داریم.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عشق

عشق شاید
یک دلخوشی است
که من ، برای دلم ساخته ام
عشق شاید خاکستر گداخته ایست
که من عمری در آن گداخته ام …

عشق هر چه هست
بودنش یک باید است
عشق آخرین راه فرارم از
عروسک بودن است …

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

فردای بی فروغ

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

هم صدایی نشانه ها

کودکانه هایم را می سپارد به بلوغ

پنجره باز است

قلب من در تکاپو با سیبی بر شاخه ی زندگی

میوه ی شهوت,هستی عشق,زایش نبوغ

پنجره ام باز است و عرصه ی جوانی

هجوم نسیم نشانه ها و لرزش پرده ی افکار نو پدید

شروع همراهی آیینه ها و دستان دروغ

شروع سرودن تنهایی

توهم بزرگی یک غم,آنچه من دارم و کس ندید

کاش میشد پنجره را بست

محکم از کودکانه های روشن و شلوغ

بی دستی دراز مدهوش چیدن حادثه

بی گذر از این همه فردای بی فروغ

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

زن

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تموم که شد برد و گذاشت کنار ِ

مَرد.

مردی که هنوز کامل نبود و رنگش پريده بود. بوی يخ هم می داد. بوی يخ در حال ذوب…
نگاهش کرد. جلو رفت… دقت کرد.. برگشت عقب .. راضی بود!

چشمش به مرد افتاد که دستش تمنای اثر رو داشت..
خنديد.
مرد با ترديد زمزمه کرد: مثل من…؟!
سوال مرد تامل داشت، اما..
خسته بود…آخرين اثر رو هم خلق کرده بود… و مَرد کامل شده بود

عرق رو از پيشونيش پاک کرد.جلو اومد.دست خيسش رو به چشم های زلال اثر کشيد…

لبخند زد خــدا

« و زن اتفاق افتاد »

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

حضور

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

می خواهم به صف نماز زنبق ها
و سوسن ها زنم
و در عبادت هستی شیرینی
حضور را بچشم.

جمعه ۲۶م مرداد ۱۳۸۶

……

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آفتاب را پنهان باید کرد خورشید را نمی توان فروخت
***
درربیشه ها نمی خزم و در خیسی علفزار باز هم به دنبال تو آمده ام
****
نوری در خانه نشسته که مرا تو را و همه فرزندان خورشید را با چشمهایش نوازش می کند.
*****
تصویرها مات بودند و من برای تولد دوباره بی تابی می کردم
******
بلوغ آن چیزی است که هستی از من وتو انتظار دارد
*******

بدنبال کدام آشنا می گردم گرچه با غربت نیز آشنام
********

من وتو ازیک جنسیم هردو از حس آگاهی
و نقطه فهمیدن همان لحظه دیدار
********

ذره ای از تو عالمی است که می توان بدان تا ابد دلخوش بود.

صفحه بعد