برگرفته از نوشته جبران خلیل جبران
چه بدبخت است آن مردی که به یکی از دختران دل بندد و او را برای یاری و دوستی برگزیند و عرق پیشانی و خون دل به پایش بریزد و محصول رنج و تلاش خود را در میان دستهایش بنهد، آنگاه متوجه شوددل او را که می کوشید با کوشش روزها و بیداری شبها به دست بیاورد و با جان و دل بخرد، چه مفت و چه آسان به مرد دیگری داده است تا با او لذت ببرد و اوقات خود را با وی خوش بگذراند! و چه نگون بخت است آن زنی که چون از خواب جوانی بیدار شود، خود را در خانه مردی می یابد که و را با ثروتش سر مست می کند و با انس و بخشش فریبش می دهد اما نمی تواند دلش را با آتش احیا کننده ی عشق به دست آورد یا جانش را با شراب آسمانی که خداوند آن را از چمشان مرد در دل زن می ریزد، سیراب کند.
..اگر آدمی دوست عزیزی را از دست دهد می تواند به اطراف بنگرد و دوستان بسیاری را بیابد تا به او تسلی دهند و بر صبرش بیافزایند. اگر انسان اندوخته ای را از دست دهد و اندکی بیاندیشد در میابد که نشاط اندوختن آن سرمایه را مجددا به دست خواهد آورد لذا فراموش می کند و دوباره سرگرم مال اندوزی می شود.اما اگر مردی آسایش دل را از دست دهد، دیگر کجا می تواند آن را دوباره به دست آورد و یا چه چیزی آن را عوض کند؟ هیچ روز و شبی سپری نمی شود که در سراسر آن بتوانیم انگشت زندگی را لمس کنیم و لبخند بزنیم و شادمان شویم.سر نوشت زمان در هنگام غفلت به سراغمان می آید و با چشمانی هراس انگیز به ما می نگرد وبا چنگال های تیزش گردنمان را می فشارد و به طرز خشونت آمیزی ما را بر زمین می زند و با پاهای آهنینش له مان می کند. آنگاه خنده کنان می رود و دور می شود. اما طولی نمی کشد با پشیمانی باز می گردد و با دستان ابریشمی اش پیکرمان را بر می دارد و برایمان سرود امید می خواند.و شما عزمتان را احساس می کنید و به سوی آرزوهایتان چنگ می زنید. لکن پرنده ای وجود دارد که دوستش می دارید و از دانه های دل او را اطعام می دهید واز نور دیده سیرابش می کنید و از سینه و درونتان برایش قفس می سازید اما ناگهان از میان دستانتان می گریزد و در آسمان به پرواز در می آید تا در قفس دیگری بنشیند و دیگر هیچ راهی برای بازگرداندن آن ندارید. در آن موقع چه خواهید کرد؟ چگونه خویشتن داری می کنید و آروزها و امیدهاتان را چگونه زنده نگاه می دارید؟متنی که خواندید برگرفته از کتاب “ارواح سرکش” نوشته جبران خلیل جبران