زندگی
هر کسی میتواند بار زندگیش را هر چقدر هم که سنگین باشد تا امشب به دوش بکشد
هر کسی میتواند کارش را هر چقدر هم که دشوار باشد برای یک روز انجام دهد.
هر کسی میتواند تا غروب امروز عاشقانه، صبورانه،لطیف،وپاک زندگی کند ومعنی
کامل زندگی همین است .
دل نوشته های ناناز
هر کسی میتواند بار زندگیش را هر چقدر هم که سنگین باشد تا امشب به دوش بکشد
هر کسی میتواند کارش را هر چقدر هم که دشوار باشد برای یک روز انجام دهد.
هر کسی میتواند تا غروب امروز عاشقانه، صبورانه،لطیف،وپاک زندگی کند ومعنی
کامل زندگی همین است .
من باید راهم را انتخاب میکردم.
باید میفهمیدم از زندگی چه میخواهم.
اشکال همینجا بود.
از خودم و زندگیام رضایت نداشتم چون مطمئن نبودم همان چیزیست که از اول خواستهام. بقیه را میدیدم که خوب از فرصتها استفاده میکنند و در اسرع وقت به هدف میرسند.
درست که فکر کردم، فهمیدم این فرصتها را همیشه داشتهام و هنوز هم دارم. اما استفاده از آنها با روحیهام سازگار نبوده.
فکر کنید در انتهای راهی یک جایزه هست. نمیشود با رفتن راه مخالف بود ولی جایزه را خواست.
در برابر من دو راه بود. یک راه آنکه میرفتم و راه دوم آنکه سایرین میرفتند. به رفتن راه دوم اعتقادی نداشتم، اما خودم را با آن سایرین مقایسه میکردم نه با کسانی که همراهم بودند.
باید با خودم کنار میآمدم. باید به انتخاب خودم در زندگی احترام میگذاشتم.
حالا تصور میکنم این مسائل برایم حل شده.
بعد از این میخواهم بروم دنبال اصل زندگی.
مهمتر از همه چیز : دیگر به کسانی که راه دوم را میروند، حسودی نمیکنم. دوستشان دارم و سعی میکنم ضمن احترام به انتخابشان در زندگی، فراموش نکنم چرا هممسیرشان نیستم.
و یک چیز مهم دیگر: به خودم علاقهمند شدهام!! باور میکنید هیچ وقت از این کودک درونم رضایت نداشتم؟
سادگی مرا ببخش که خويش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام
به من نخند و گريه کن چرا که جز نياز تو
هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سايه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
گلوی فرياد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من اين سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نيازمند بخششم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناهکار هر که بود کيفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
زيبايي نخستين بارقه الهي است
هر آينه كه زيبايي را ميبيني،
به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي.
ميگويم در هر جا:
در چهره يك انسان،
درچشمان يك كودك،
در گلبرگهاي يك نيلوفر،
يا در بالهاي پرندهاي در پرواز،
در رنگ رنگ يك رنگين كمان،
يا در سكوت يك صخره.
هر جا كه زيبايي ميبيني،
به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي
خداوند نزديك توست
ازكجا آغاز كنم …
بيان قصه اي را كه گوياي
عظمت و شكوه يك عشق باشد
قصه عشقي شيرين
كه از دريا كهنسال تر است
حقيقتي ساده از عشقي
که او برايم به ارمغان آورد
از كجا آغاز كنم …
او همانند باراني تابستاني كه زمين را به سطحي درخشان مبدل ميسازد
به دنياي من راه پيدا كرد و زندگيم را درخشان ساخت
او به دنياي خالي من مفهوم بخشيد
او قلب مرا لبريز ميكند …
او دل مرا با احساسي خاص
با آواي فرشتگان و تخيلاتي نيالوده
روح مرا
از عشقي والا و بيكران سرشار ميسازد
آنگونه كه هر كجا بروم هرگز تنها نخواهم بود
با وجود او چه كسي ميتواند تنها باشد
راستي اين عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت
آيا ميتوان
عمر عشق را با مبناي روز و ساعت سنجيد
اكنون جوابي ندارم
اما همين قدر ميدانم كه به او نياز دارم
او قلب مرا لبريز ميكند …
هیشکی مثل تو نیست
تو را دوست مي دارم
در كوچه باغها بوي ليمو مي آيد
بوي سيب گلاب
بوي ريحاني كه در لا به لاي ذهنم مي بارد
و مرا سر شار از پروانه مي كند
بهار را با تو شكوفه مي زنم
و سفره هفت سين من
پر از پيچگ و ياس مي شود
تو را از خدا عيدي گرفتم
لاي يك نيلوفر آبي
رو به سوي طلوعي زرد و نمناك
هنگامي كه عطر نعنا در فضا مي رقصيد
و من به شفافيت تو اقتدا كردم
تو را دوست مي دارم
به مردم مردابهايم سنگ مي اندازم
هر لحظه ام را جلوي قدمهايت قرباني مي كنم
و در تلاطم سرخي كه سا خته اي باران مي كارم
تو را دوست مي دارم
آن زمان كه در جمعيت اندوه مرا به نام خواندي
و مرا با روح نجيب آيينه پيوند زدي
ديگر هر غروب، رو به قبله اي كه هميشه نوراني است
به احترامت سكوت مي كنم
حالا ببين!
يك كبوتر ديگر در من مي رويد..
دلم برای کسی تنگ است
که زیبایی روح را می ستاید,
مهربانی را دوست دارد,
گذشت را میفهمد,
دلم برای کسی تنگ است
که چشمان خیس از اشک را میبوسد
وبا سر انگشت مهربانش
آبي آسمان را نشان مي دهد
كسي كه به خاطرم آفتابي مي شود
من سردم است .
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد .
اي يار ! اي يگانه ترين يار ” آن شراب مگر چند ساله بود؟ ”
نگاه كن كه در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا ميجوند
چرا هميشه مرا در ته دريا نگاه ميداري؟
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد
در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد وبس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد
فریدون مشیری
باز دلتنگي ها پشت در پشت همه فاصله ها مي رويند
باز دل غمگين است
دل از اين فاصله ها مي گيرد
اين همه ثانيه هاي بي رنگ
اين همه دوري بي مورد و پوچ
روزگاري دل بود با همه سادگي اش
يك دل كوچك و پاك يك دل دريايي
دوستي آبي و آرامش و عشق
يك دل رويايي …….
روزگاري دل ما مثل يك غنچه شاد
پر روياي شكوفايي بود
پر عطر گل سرخ
روزي آواز همه چلچله ها شعر زيباي صنوبرها بود
روزگاري دريا همه سادگي ساحل بود
دل باد و بارون مپل يك رنگي خورشيد و زمين با هم بود
كاش اين فاصله هاي مبهم همه از بوي صمیميت ما پر مي شد
آخر از جنس باور است دل ساده ما……
پشت اين فاصله ها مي شكند مي گريد
ولي از شوق حضور گل عشق
دل ما پروانه است
دل ما مهتابي است
دل ما ديوانه است
يك دل درياي است …………