دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

تقدیر

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم

بی تو اينجا چه غريبانه شبی ميميرم

دل من با همه آدمکانی که به دنبال تواند

قهر می گردد و من با خود خود درگيرم

دير ساليست که ميخوام از اينجا بروم

ولی انگار که با قلب زمين زنجيرم

مثل اينست که من با همه هق هق خود

روی سجاده احساس تو جان می گيرم

ساعتی گريه و غم هيچ نميخواهد و من

در الفبای زمان خسته اين تقديرم

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

در نبودت

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چه شبهاتاسحرنام توراازته دل صداكردم دلم راباجنون بي كسي ها اشناكردم نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه تورامن درته اين كوچه برفي رهاكردم چه شبهاتاسحرباقاصدك درخلوتي بي رنگ نشستم موبه موي خاطراتت راسواكردم به پاي قاصدك بستم صبوري راشبيه گل نوشتم روي گلبرگش كه من بي توچه هاكردم

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

زایش سرد لحظه ها

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

در زايش سرد لحظه ها
ثانيه ها صف كشيده
مي روند خاموش
تند مي آيند و
بي هيچ درنگي
ميروند
چقدر رام و آرام…
آه …تند ميروند
اين ثانيه ها و
چه خاموش
لبان خسته ي من
انگار كسي مرا
صدا ميزند
كسي انگار
تو را جار ميزند
دراين انحناي
خاكستري خطوط
ميان اين هياهوي ناشكيب
كيست كه …

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

تو تنها بهانه برای زندگی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

كنار آشنايي تو آشيانه مي كنم
فضاي آشیانه را پر از ترانه مي كنم
كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي
و من براي زندگي ترا بهانه مي كنم

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

من حقیقی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من حقيقي هماني است که هستي , نه آني که ديگران از تو ساخته اند.

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

اشک

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اشك گويا ترين زبان دنياست كه احتياج به ترجمه ندارد

بهتره بخش كوچيكي از يك چيز بزرگ باشي ؛ تا بخش بزرگي از يك چيز كوچيك

تك تك كساني كه مي شناسي چيزي مي دانند كه تو نمي داني از آنها ياد بگير

اشتباه را تصحيح نكردن , خود اشتباه ديگري است

طولاني ترين راهها هميشه با يك قدم آغاز ميشود

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

حالم دیدنی ست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

حالمان بد نيست ، غم کم مي خوريم

کم که نه ، هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم ، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي آفتاب !؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبي بيداد آمد ، داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين ست ، مرتد مي شوم

خوب اگر اين ست ، بد مي شوم

بس کن اي دل ، نابساماني بس است

کافرم ، ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

هرچه در دل داشتم ، رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستي کار ماست

چشم مستي توشه بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالع ام شوم است ، باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم ، گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است !

روزگارت باد شيرين ، شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه ، در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و ديوارتان خون مي چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان

اين همه خنجر ، دل کس خون نشد

اين همه ليلي ، کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا باز کرد ؟ نه !

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه !

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه !

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي ست حالم ديدني ست

حال من از اين و آن پرسيدني ست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفآل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت :

“ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

تا درخت دوستي کي بر دهد

حاليا رفتيم و بذري کاشتيم

گفتگو آئين درويشي نبود

ورنه با تو گفتگوها داشتيم”. . .

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

با من بیا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

با من تا نهايت مهر،
قدم به قدم بيا
آنجا که خورشيد قلبهايمان را تسخير کند
تا من و تو رها شويم
از آنچه بدی و غم است
دست در دستم بگذار
اينک وقت رفتن است
وقت تنها ماندن نيست!
و نترس
ما همديگر را داريم …

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

عاقبت

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عاقبت تو مرا خواهي فروخت
آرام و بي صدا به
سيب سرخي که از باغ همسايه برايت آورده اند
تو آن را نيش خواهي زد
و در پايان وقتي که سيبت تمام شد
آنگاه است که سايه محو شده مراکه کنارت جايش خاليست درک ميکني
و با خود مي گويي چه دير فهميدم

دوشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۶

نازنگاهت

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

بهترین واژه ها

قربانی چشمانت

اشتیاق اولین آغاز

صدقه ی راهت

برگ برگ صداقت

هستی بخش کلامت

آتشی ترین عشق ها

پابوس احساست

وتمام اشعارمهسا

فدای یک نازنگاهت …