دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۲۷م خرداد ۱۳۸۶

همسر مهربانم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

بی تو هرگز
می خواهم دوباره از تو برای تو بنویسم

خوب خوب، خوبترین من، با سلامی دوباره به تو

به تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست

به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذرد

به تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد

به تو که نمای کامل صداقتی

و به تو که برای من تنهای حیران، همیشه در اوج و نهایتی

ما با هم هستیم و جاده ای بلند از بادهای رو به شمال که از نرمای ماه و نازکای آواز ما می گذرد

و من آنقدر دوستت دارم که حسادت شبیه شیر پرنده و موی کف دست فرشته است

ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایه

ما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف

ما با هم هستیم مثل روشنایی پسین با خانه

ما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند

با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم

با من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم

عشق جاودانی من،این روزا بیشتر از همیشه آرزو می کنم که ای کاش در کنارت باشم تا گوشه ای از اضطرابی رو که توی دل بزرگت خونه کرده و تو همیشه با خنده های دلنشینت اون رو پنهون می کنی، به دلم می کشیدم.ای کاش من هم به اندازه ی تو خوب و مهربون بودم.نازنینم،

یکشنبه ۲۷م خرداد ۱۳۸۶

من

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

همه ميگويند كه اسير سراب نگاهت شدم ….. همه ميگويند اسير تارهاي بافته احساسات شدم ….. همه ميگويند و باز هم ميگويند كه قلبم را در سراب نگاه يخ زده ات گم كردم و روزي مرا همانند يك برده در بازار عشاق به قيمت يك لبخند فقط به قيمت يك لبخند خواهي فروخت . ولي …. ! من تنها به چشمان سياهت خيره ميشوم تا پاسخ سؤالهايم را در نگاه پر عطشت بيابم . هق هق شبانه ام را با عطر نگاه تو پر ميكنم و نوازش دستانت بر موهاي پريشانم همچون نت گيتار بر تارك دلم مينشيند . ميدانم و نميدانم … ميتوانم و نميتوانم ….. از شكست ميترسم از پيروزي ….. نميدانم !! نميدانم چرا ديگر به جاي پيروزي مغلوب واژه تلخ شكست شدم . طلسم شدم و در خلوت روحم جسارت را از دست داده ام بر سر خود فرياد سر ميدهم ولي ديگر گوشهايم نمي شنوند . بعد مدتها چيزي را از جنس عشق و احساسم با خط نستعليق بر تارك دل حك كردم و با خون جگر غسل برايش نوشتم و پاره كردم آنقدر نوشتم .پاره كردم . خط زدم و نوشتم تا سرانجام آن چه كه ميخواستم آن چه كه احساس ميكردم يك عصاره از حقيقت عشق من و اوست باقي بماند . ميگويند اولين نگاه عاشق و معشوق فاصله زمانيست بين مستي و هوشياري . بين خواب و بيداري ….! بر تارك دنيا دل ميبنديم و عاشقانه نفس ميكشيم و از منيت خود رها ميشويم و طناب سست و واهي را چنگ ميزنيم و هر جريمه را به قيمت جان و دل به نام عشق ميخريم كه ثابت كنيم هستيم . من وجود دارد .