دل سپرده
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم
دل نوشته های ناناز
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم
وقتی بغض هایم شکسته شد ونفس هایم غرق شد
در اندوه وبی تابی فقط سکوت با من بود
وگاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها
به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد،
شبهایی که بالشم خیس میشد از اشک شبانه وحسرت
فقط سکوت با من بود
دیریست که با درد خود هم آشیان شدم
وهنوز سکوت با من است
کاش به جای تو برسکوت عاشق بودم!
همیشه سبزترینم به سنگ می مانی
ببار چشم من گرچه سرد و بی جانی
چه بی بهانه تنم زخم می خورد از تو
چه کودکانه دلم را زخویش می رانی
به موج موج نگاهت قسم که چشمانم
غریب مانده در این لحظه های طوفانی
اگرچه سخت نمک گیر ابروان توام
نمک مپاش براین زخمم در این پریشانی
همیشه ابری چشمان نیلگونت را
سوال می کنم من از کوچه های بارانی
تمام آرزوی من سپید بختی توست
مرا مباد به خاک سیاه بنشانی
قسم به عشق تورا سخت دوست می دارم
اگرچه مثل همیشه به سنگ می مانی