دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۲۱م خرداد ۱۳۸۶

دل سپرده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

دوشنبه ۲۱م خرداد ۱۳۸۶

به سنگ می مانی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

وقتی بغض هایم شکسته شد ونفس هایم غرق شد
در اندوه وبی تابی فقط سکوت با من بود
وگاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها
به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد،
شبهایی که بالشم خیس میشد از اشک شبانه وحسرت
فقط سکوت با من بود
دیریست که با درد خود هم آشیان شدم
وهنوز سکوت با من است
کاش به جای تو برسکوت عاشق بودم!

همیشه سبزترینم به سنگ می مانی
ببار چشم من گرچه سرد و بی جانی
چه بی بهانه تنم زخم می خورد از تو
چه کودکانه دلم را زخویش می رانی
به موج موج نگاهت قسم که چشمانم
غریب مانده در این لحظه های طوفانی
اگرچه سخت نمک گیر ابروان توام
نمک مپاش براین زخمم در این پریشانی
همیشه ابری چشمان نیلگونت را
سوال می کنم من از کوچه های بارانی
تمام آرزوی من سپید بختی توست
مرا مباد به خاک سیاه بنشانی
قسم به عشق تورا سخت دوست می دارم
اگرچه مثل همیشه به سنگ می مانی