لحظات عاشقی
به تارو پود نیا مگر زمانیکه دلت برای
لحظات عاشقی ات تنگ شد و چه
کسی است که دلش برای لحظه لحظه عاشقی اش تنگ نشود؟
دل نوشته های ناناز
به تارو پود نیا مگر زمانیکه دلت برای
لحظات عاشقی ات تنگ شد و چه
کسی است که دلش برای لحظه لحظه عاشقی اش تنگ نشود؟
آرزوهايم زير انبوهي از خاکستر هنوز نفس مي کشند…
هنوز شعله ورند…
نسيم مهرباني تو کي مي وزد؟؟
*********
چه کردي با من؟…
ميخواهم بنويسم…اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟…
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست…
اما براي شنيدن چه کلامي؟…
مي خواهم بنويسم…
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد…
چه کردي با من؟…
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟…
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم…
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام…
مي خواهم بنويسم…
از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزوها و دعا هاي بيهوده..
هنوز دستانم ميلرزد اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم..
نمي نويسم چگونه مي پرستمت…
مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري…
مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم…
اي که بي من قصد رفتن مي کني…
مي خواهم بنويسم اما چه سود؟!تو که نخوانده دوررش مي اندازي..
چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..
ديگر نمي خواهم بنويسم …
ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي…
نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود رد کردي…
نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني …
اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد…
********
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي..
…
..
.
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند اما من هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم… د… و… س… ت… ت… د… ا… ر… م
چشامو بستم و دارم تو رو بهتر مي بينم
اما چشم تو بازم من و نگا نمي كنه
عمريه دارم صدات مي كنم و جواب مي دي
عمريه چشات ولي من و صدا نمي كنه
مي دونم چرا من شدم به عشق تو اسير
چرا عشق من چشات رو مبتلا نمي كنه
دل و پيچيدم لاي يه برگ ناز گل سرخ
چشات اما به دلم هم اعتنا نمي كنه
جون من خيلي كمه اما فدات گرچه آدم
جونش و براي هر كسي فدا نمي كنه
غنچه ي آرزوهام مي شكفه با خنده ي تو
حتي خوشبختي من اخمات رو وا نمي كنه
مي دونم نمي شه سرنوشت ما يكي باشه
تو مي گي آدم عاقل كه خطا نمي كنه
نه دلت تنگه واسم نه حرفي داري بزني
آخه سنگم با شيشه اينجوري تا نمي كنه
من مي گم عاشقتم فقط به قيمت يه جون
تو قبول نمي كني دل اشتبا نمي كنه
من مي گم خدا كنه يه جوري مال من بشي
نمي دونم چرا اين كار و خدا نمي كنه
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
ای کاش حرفهای آخرمن را می شنیدی بعد تصمیمت رو می گرفتی
همیشه قبل از اعدام یک فرد حرفهای آخر او را می شنوند