دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۷م خرداد ۱۳۸۶

درد رفو نشده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

خیالت را راحت کنم

دیگر نه به گل ،نه به باد

نه حتی به نیلوفرکان روی مرداب

اعتقادی ندارم

اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند

تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد

دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود

دارم بخشیدن را به نخ می کشم

صبر را خجالت می دهم

چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی

که میان زمستان بی رنگ تهران

خون گریه کردن قرمز قلبم

تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی

حالا که می خواهی باشد برو ولی

دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!

من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم

دوشنبه ۷م خرداد ۱۳۸۶

با هر عنوانی که می خواهید بخوانید

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من که تا زنده ام از خاطرم نمی رود

هه به خیالت نیلوفرکان خیس توی مرداب تو را فریب می دهند

خودت بن بست همه کوچه ها را قدم زدی

روبه روی دل من ایستادی

صدای قدم های تو بود

که زمستان دلم را رم داد

ولی ای ترسوی کوچک

خاطرت هست

تمام پلکان زرد رنگ را تا نهایت شب تا خود سپیده می دویدی

با کوله باری بر دوش و چشمانی مضطرب و شیشه ای در دست

تو هم دیگر گمشده من نیستی

مطمئن باش نمی شینم تا سفیدی تمام موهایم

خلاصه بگویمت تو کار مهمی نکردی

فقط کمی از اندوه سالهای دور مرا با من دوره کردی