به یاد تمام لحظه هایی که در سکوت محض گذرانده ام.
به یاد تمام بغضهای فرو خورده ام و به یاد سفیدی تمام کاغذهایی
که بی رحمانه سیاه کرده ام که شاید…………..
وبه یاد همه و تقدیم به تمام آنهایی که دوستشان دارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم برپنجره ها
من دچار خفقانم.خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
ـآی…….
با شما هستم!
این در ها را باز کنید…!
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرائی…….
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه..
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من به فریاد
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم.!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند!
از شما
” خفته چند”
چه کسی می آید با من فریا د کند؟
“فریدون مشیری”