رسم تازه شبهای من
چه بگويم، نميدانم!….
حال و روزم خود گويای همه چيز است!
نبودنت، زخم عميقی است كه هر چه می گردم مرهمی برايش نمی يابم….
به كابوسی می ماند، كه گويا تمامی ندارد!
كی صبح مي شود، نمی دانم….اين كابوس گويا شب و روز نمی شناسد!
آرام در دل شب پنهان ميشوم…. تا صبح بيداری و بيقراری ، رسم تازه شبهای من است!
روزهای رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش می بندند،
* * *
يادت هست؟
از رفتن كه می گفتی، صدايم بي صدا در سينه می شكست….
می دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،…..
بايد به خواب می رفتم… اين كابوس در تقدير من بود….
حالا كه نيستی، چشمانم چه بی تاب نگاهت شده اند…!
آسمان چه بر من سخت می گيرد…
روزها چه عمر درازی دارند…
شبها چه پر تشويش و نا آرام اند…
بي پناهی دستانم را مي بيني؟
می شنوی آوای تنهاييم را؟
* * *
هيچ كس صدای ويرانی ام را نمی شنود…
نمي دانی چقدر نكوهشم می كنند…
در روزهای نبودنت، از ياد می روم!
هرگز گمان می كردی چنين پريشان شوم؟
آشفتگی و دلتنگی، يادگاری بود كه بر جا گذاشتی و رفتی…!
يادگاری كه تمام لحظه هايم را در خود شكست…
* * *
چه بگويم،…… نمي دانم!
چشمانم خود گويای همه چيزند….
نبودنت،
زخم عميقی است..