کوچکی قلب تو
هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او
را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي قلب توست نه در بزرگي گناه او
دل نوشته های ناناز
هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او
را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي قلب توست نه در بزرگي گناه او
در نگاه کسانی که پرواز را نمیفهمند هرچه بیشتر اوج بگیری
کوچکتر خواهی شد .
*************
یه روز عشقتو دزدیدمو برای اینکه جای مطمئنی باشه اونو تو قلبم قایم کردم
اما نمیدونستم یه روز برای اینکه اونو پس بگیری قلبمو میشکنی
*********************
روزی ازم پرسیدی آرزوی تو چیست ؟
گفتم : تحقق یافتن آرزوهای تو !
* اما افسوس هرگز ندانستم آرزوی تو جداشدن از من بود *
*******************************************************
عشق با روح شقایق زیباست
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهرحقایق زیباست
عشق با
در حسرت دیدار تو بودن زیباست
***************************
عاقبت جدا شدیم تو بی کسی
تو می گفتی که به من نمی رسی
می دو نستم که همش حقیقته
ولی گفتم تو واسم همه کسی
واسه ما رسیدن و یکی شدن
مثه رویا توی خواب های تو بود
قسمتت نبودم و یکی دیگه
لایق چشمای زیبای تو بود .
بازم در آغوشم بگیر
که تشنه محبتم
دلم گرفته از همه
خیسه دوباره صورتم
دلم می خواد که تا سحر
تو آغوش تو بمونم
حالا که بی پناه شدم
تورو پناهم بدونم
نمی خواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بی افتم
ندونستم زیر پاهاش سنگین قیمت و مفتم
آرزوم بود با وجودم حس روحم آشنا شه
واسه فریاد غرورم بال پرواز صداشه
گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
واسه سر سپردگی هاش دیگه لا یقم بدونه
اما امروز یه غریبست که فقط به من میخنده
دل و دیوونه میدونه در رو دیوونه میبنده
چی شده اون همه احساس این و هرگز نمیدونم
دیگه بستمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام
باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام
یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام
خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم
چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات من و شکسته
تنگ اون چشات چشمای سیات زنجیر دلت دستام و بسته
شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده
ولی میدونم تو آسمونا قصه ی ما رو یکی شنیده
تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم
باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم
آه فردا
فردا به چه چیزت شادم ؟
من بیچاره که در دام بلا افتادم
من غمگین که ز او باز جدا افتادم
آه فردا
به چه دل خوش باشم
به بهاری که گذشت ؟
به خزانی که در باغچه دل بنشست ؟
به چه دل خوش باشم
آن پرستوی مهاجر که ز بامم بگریخت
همه هستی ناچیزم بود
او که پیغمبر آیات بلا خیزم بود
آه فردا
دیگر هرگز به تو امیدم نیست
به تو که آتیه ی من هستی
به تو که شیشه آمال مرا بشکستی
تورفتی در سکوت کلبه ی عشق
تمامی وجود من سخت آزرد
شقایقهای این دشت پراز خون
درون سینه ام نشکفته پژمرد
تو رفتی با توعشق هم سفر کرد
شرنگ غم به کام من فروریخت
سکوت وماتم و درد وجدایی
به شبهای غم آلودم بیامیخت
سفر کردی لیکن دستهایم
کنون در حسرت وغرق و نیازند
فراق و دوری ات را چاره ای نیست
پس از تو اشکهایم چاره سازند
بیا ای زندگانی بگذر از من
که بی او زندگانی هیچ و پوچ است
فرو پاشیده شد کاشانه ی دل
پرستوی مهاجر فکر کوچ است
چنان از زندگی دلتنگ ودلگیرم
که روز مرگ خود را
عاشقانه جشن می گیرم
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی این برخورد های سرد را