دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

نجواي عاشقانه ي من براي تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

در انتظارت روي نيمكت هاي ايستگاه آشنايمان نشسته ام
تا شايد تو بيايي وبا عطر نفسهايت هواي غم آلود دلم را آفتابي كني
من آواره نگاهي ازسوي تو
تو بيخيال ازنجواهاي عاشقانه ي من
مست وبي پروا انتظارم را سياه كردي
ومن ديوانه وار به خيابان مينگريستم
تا شايد نقش گامهايت دلم را خوش كند به آمدنت و تو نيامدي
من در برابر تو همه چيز را به فراموشي سپردم
غرورم،آبرويم،زندگي ام از آن تو باد
بوق ماشين ها افكار پريشانم راپريشان تر مي كند
ساعتم ازخجالت نيامدنت خوابيده
دستانم از دوري دستانت يخ زده
چشمانم به انتهاي خيابان خيره مانده
شايد تو را از پيچ كوچه مژدگاني دهد
شب است و من به فكر فردا
گوشهايم را با پنبه قفل كرده ام
تا صداي گذر بي رحم زمان روحم را پاره پاره نكند
چشمان را بسته ام به ياد امروز
هركه را مي ديدم تو بودي
همه صداها اسم تو بود
همه اشك هاي بغض مرده درچشمانم
اين همه بي مهري تو را
با كدامين محبت پاسخ دهم
كاش فردا تو بيايي
تا بگويم آغاز عشقمان را تو كليد زدي
و در تمام قدرت تنهاي ها يم
نقش عاشق صادقي را بازي كردي
و من خودم را به نفهمي زدم
وبه خود دروغ مي گويم كه دوستم داري
تو بازي مي كني ومن تشويقت مي كنم
به اين همه بازي نيرنگانه بي اشكالت
حالا كه فهميدي چقدر دوستت دارم
وپيش آن همه هوا خواه
من از همه بهترينم
آغوش بي رحمت را به رويم باز كردي
تنها نقطه اتصالمان
گل زردي است به روي ديوار بلند سكوتم
درميان گريه هاي شبانه ام
شاخه هايش را مي شكنم
گلبرگ هايش را پرپر مي كنم
تا دل سنگت آزرده نباشد
به شرمندگي آن همه فريب عاشقانه
به ياد آن همه حرفهاي ناجوانمردانه
در دفتر يادگاريهايم به دنبال حرفي از آغاز مي گردم
سكوت حنجره ام را قفل مي كند
وقتي در كنارت هستم
نگاه مهربانت لبخندي مي شود بر لبانم
وقتي از تو دورم
بغض سكوتم را مي شكند
و در تمام مدت تنهاييم
عكست را در ذهنم نقاشي مي كنم
اين كوچه را نفرين مي كنم
كه فاصله اي اي شد بين بودنمان
روزي كه از ديار آشنايي هايمان بروم
تو تنها كسي هستي كه از خاطرم نمي رود
تو نقش عشقت را به تك تك سلول هاي بدنم گره زدي
غبار فاصله ها چهره ام را ميشكند
كاش مي فهميدي،در تمام لحظات زندگيم
نقش خوشبختيت را زمزمه مي كنم
آشناي مهربانم
آسمان نگاهت و رنگ صدايت هميشه آفتابي باد.

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

دوستت دارم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من چه عاجزانه افق هاي طلايي نگاهت را با هزار تمنا جستجو مي كنم.

قصه تنهايي را در آسمان آبي نگاهت در ميان مي گذارم ، نسيم اشكي كه

در نگاهت موج زد باراني از عشق بود براي باغ روياهايم ، دلم چه

بي قرار براي نگاه عاشق ات مي تپد.

در دل شب هاي تاريك وجودم به جستجوي روشنايي شمع وجودت مي گردد.

به آفتاب گرداني مي مانم كه هر صبح به اميد آفتاب وجود تو سراز خواب

بر مي دارم. بي تو گلبرگ هاي نازك وجودم را باد سرد خزان در هم فرو مي ريزد.

جوانه هاي ناشكفته اميدم به دور از تو مي خشكند.

قلبم كوچك تراز آني است كه ظرفيت خوبي هاي تو را داشته باشد.

اما در سكوت پر از فرياد خودم مي گويم و مي گويم با همين قلب

كوچك ، به

وسعت تمام خوبي ها و سادگي هايت دوستت دارم.

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

سفركرده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

براي رسيدن به تو تمامي خاطرات گذشته خودم را به بايگاني ذهن سپردم .

اما افسوس ، افسوس كه خط اصلي تقدير من بر روي جاده هاي انتظار ،

امتدادي بي انتها داشت . هنگامي كه كبوتر قلبم بر روي درخت عشق آشيان ساخت ، به خوشبختي

در كنار تو ايمان آوردم . من كسي را مي خواستم كه روحي از جنس پران قو و وفاداري شقايق

داشته باشد ، تا بندبند وجودش را به آرامش ابدي برسانم و در اين جستجو به تو رسيدم .

اما صد افسوس ، كه زندگي بدون توجه به ما واگن هاي سرنوشت را از روي ريل اش مي گذراند و

هنگامي كه به من رسيد مسافري غريب را پياده كرد و تو را بي آن كه نشاني از من به همراه داشته باشي

با خود برد ، و من چه هراسي داشتم ؟ نكند كه بر نگردي ؟!

بر سر جاده زندگي نشستم تا شايد پرستويي مهاجر پيغامي از تو بياورد و اكنون كه رفته اي تنها اشك

است كه تمامي ندارد ، تو رفتي و بعد از تو باران انتظار چه بي صدا مي بارد و من در خلوت تنهايي

خويش مانند شمع مي سوزم بعد از تو سرگرداني ، تنها ، در دشت زندگي ام . سفر تنها سهم من از

چشمان تو بود . ديشب فانوس زندگيم به اميد روي تو روشنايي مي بخشيد و امشب بي تو در گذرگاه

خفته است . اكنون زمان كوچ پرستوها و نزديك شدن غروب بر بام شهراست و من باز آخرين قطرات

اشكم را روشنايي ستاره هاي يادت مي كنم و نهال عشق را در گلدان خالي زندگي ام مي كارم تا در نبود

تو خزان و تنهايي آن را از پا در نياورد . چشم در چشم غروب با قلبي پر از درد و سينه اي مملو از تنهايي

به ياد شبي مي افتم كه مرا با كوله باري از دلواپسي و دل تنگي تنها گذاشتي و آرام سفر كردي .

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

من ماندم و…..

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آن روز ،
که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتی ،
و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛
همه نوازشم کردند.
بوسه بر گونهء خيسم زدند.
دلداري ام دادند که:
خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي.
از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور
از آن جاي نمور و بي مقدار
با آن هواي هميشه ابري اش.
اما تو رفتی ….
من ماندم و …
من ماندم و …

مانده ام.
گاهي اينطور مي شود. اينجاي نوشته نمي دونم چي بگم. چند حرف به ذهنم مي رسه اما کدوم خوبه؟
مثلا مي شه گفت:
من ماندم و تنهايي و دلي که علاوه بر تمامي اوصاف بدش. حالا؛ بي قرار هم هست.
مي دانم. تا باد بيايد و از اينجا بروم. تا ابدالآباد. روي دست خودم باد خواهد کرد. (اينکه خوب نيست)
يا اينکه بگم:
من ماندم و دل شکستگي و بي خيالي غيبت عجيب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردي.ناز شستت؛ آمدي؛ بردي؛ زدي؛ ريختي؛ شکستي و رفتي؛ خوب کردي؛ گلي به گوشهء جمالت.
(اين هم که حرف من نيست).
و يا يه طور ديگه:
من ماندم و دلم. دل دلم. عيب ندارد. حالا از همان ديوار ترک خورده که تو… رفته اي.
اشعه هاي نور بر من مي تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که… (خوب اين بهتر شد اما…)

هي… اماچه سود… وقتي که نيستي.
چه فرق مي کند.
من اين وقت ها
که سر سه راهي نوشته هام مي مونم.
گزينه چهارم رو انتخاب مي کنم:
(هيچکدام) رو انتخاب نمي کنم.
سکوت
( شايد عاشقانه ترين حرف باشه ) خيلي وقته كه تو انتهاي همه نقطه چين هاي بعد از( من ماندم و …) تكرار شده …..
چه بارون قشنگی ميباره امشب…

دلم مي خواد برم زير بارون قدم بزنم…..

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

بيچاره دلم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

… دلم به حال قايق ماهيگيريمان می سوزد که دارد غرق می شود .
ودلم بيشتر به حال ماهی هايی می سوزد که ،
بايد به دريا برگردند ،
اما مرده .
… دلم به حال گلهای رز باغ می سوزد که سهم آخرين قرار ما شدند.
و بيشتر به حال زنبورهايی می سوزد که ،
بايد به کندو برگردند ،
اما دست خالی .
دلم ببشتر از همه به حال دل خودم می سوزد…..
بیچاره دلم ،
وقتی که عاشق شد يار به حالش نظر نکرد……

بی چاره دلم ؛ با اين همه سوختن
اما خاموش …..
دل من صبور باش
این روزها هر چند سخت ،
حوصله ها هر چند کم ،
طاقتها هر چند طاق ،
اما ….

روزي تو خواهي آمد ،
از كوچه هاي باران ،
تا از دلم بشويی ،
غم هاي روزگاران …

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

به ياد آخرين نگاه

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اگر خدا دنيايم را از ديگران تهی کند فقط من ميمانم و تو!
اگر خدا دنيايم را از خودم و ديگران تهی کند فقط تو برايم ميمانی!
اگر خدا دنيايم را از خودم و تو تهی کند ديگر هيچ ندارم !
و خدا اينچنين كرد …

يادش بخير …
پرنده های غریب آرزوهایم چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت .
چه غریبانه در پشت پنجره های غربت ، صدایمان را به آسمان فرستادیم .
تا از فرشته ها بهار را به ارمغان بگیریم …

يادش بخير …
چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آوردند…
تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی …
و فقط در یاد و خاطرم همچون نرگسي عاشق ثابت ماندی….
تو را دوست میدارم و تنها تو را، چرا که هنوز به یاد نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت
می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت بودم ، که در هر فضایی بوی بهار را میداد و عاشق آن نگاه
پر احساست که بوی نیاز گمشده را میداد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه ، و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را
با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم …

همان عاشق بی معشوق هميشگی….

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

اما تو نديدی که دلم شکست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

ديدي دلم شكست؟!!
ديدي چيني اصل قلب خويش
سپردم به دستهاي خواهشت

ديدي..بي حواس!!!
پايت به سنگ خورد..افتادبر زمين …شكست
ديدي چه بي صدا دلم شكست؟

ديدي حديث عشق و جنونت فسانه بود
ديدي عاشقا نه هايت فقط يك ترانه بود
ديدي عشق پاك من برايت بهانه بود
وكلام نگاهم برايت چه بيگانه بود

ديدي كوهكن!!
ديدي بجاي كوه غم تيشه ات قلب من نشانه گرفت
ديدي قايق عشقم ز درياي محبت كناره گرفت
كبو تر دلم هواي آشيانه گرفت
آسمان غمم ابر ناله گرفت
ديدي
عشقت حباب بود و در هو ا شكست
ديدي دلم شكست ؟

بي وفا!!!
بيهوده مكوش دلريزه هاي مرا جمع آوري كني
مرا با دروغهاي خود باز راضي كني
كه از چهره ام رفع دل آزاري كني
با اعتمادم بازي كني

ديدي..نفهميدي..
عشق دلباختگيست
براي دلبر سو ختگيست
با رنج و غم آميختگيست
و در آخر با مرگ در آو يختگيست..

ديدي صياد!!
ديدي كبوتر جلد بام تو در گو شه قفس بال و پرش شكست

ديدي؟؟؟…نه
نديدي
باور نمي كنم
چون هرگز راز دل نگفتمت
با ديده غمين فقط نگريستمت
شايد در سو گواري وفا گريستمت
من دگر آن عاشق هميشه نيستمت

باد بي صفا!!
ديدي كلبه چو بي اعتماد من با وزش خشك جور تو چه ناروا شكست
ديدي دلم شكست؟

ديدي زمن چه ماند؟؟
اشكي هميشگي
گلي تازه نشدني
بيدلي باور نكردني
خاطره اي دست نيافتني

ديدي!!
تراهرگز نشناختم
همه چيز رادر نزد عشق باختم
من كه با تو رو ياهاي جواني ساختم
شجاعانه براي تو بر لشگر رقيبان تاختم
ديدي…

شاه بيت غزلهاي ناب من!!
شعر من پس از تو چه سرد شد
دشت سبز عشق چه زرد شد
سراسر دنيا حديث دردشد
كودك روحم در آسياب غم مرد شد

حال ببين!!
در من بهار غروب كرده را
پاييز رسو ب كرده را
زمستان خانه خريده را
تابستان مستا نه رميده را

بيا!!.
دلريزه هاي ياقوت گونه ام را بده
نمي تواني مثل قوري قديمي مادر بزرگ بندي بر آن زني
تر سم كه تيزي لبه هاي كينه اش دست نا مهربان تو را چون خود زخمي كند
مي خواهم
آنها را بر آسمان ريزم تا برف سر د بي وفاييت با باران خون دل بر سرددلها ببارد
هر يك را در گو شه اي از اين دشت مدفون كنم ..تا سالي دگراز آن شقايق هاي عشق واقعي تلخي اين عشق گو نه هارا پاك كند

اي عشق حقيقي در من طلو ع كن
بگذار تا قلب پاك من با نيشتر غم تو بسوزد و بسازد
و با جرعه هاي مي ات مست كند..مست..مست
و چون قطره اي ما را به اقيانوس تو بر ساند

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

عزرائيل

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

خيلی از اين مردم
چون علف پای گيلاس آفرينش روييده اند
و خداوند
از خلق اين خلايق متاسف است
ديروز عزراييل را ديدم
با آن کيف پستی اش
پر از قبض روح
و به سراغ مشترکين ميرفت
مصرف عمر من هم بالا رفته
همين امروز و فرداست که به سراغ من هم بيايند…
ای روزگار……..

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

ابر….تقديم به کسانی که چتر ندارند

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اين آسمان خجالت نميکشد
با اينهمه سن و سال
تا دلش ميگيرد
مانند بچه ها
مينشيند و های های گريه ميکند …

فکر ميکنم
سالهاست که خورشيد
از عشق ماه ميسوزد
و باران
دلسوزی ابرهاست برای او…

محض خاطر آن همه ديروز
نرو
کمی تحمل کن
ببين قطره های باران
وقتی که از هم جدا ميشوند
چه زود ميميرند …

یکشنبه ۶م اسفند ۱۳۸۵

فصل جدايي

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

از وقتی رفتی واژه هايم نيز سردرگم شدند…

هنوز در جستجوی توام،

سردر گم،

ميان واژه هايی که با رفتنت رنگ باختند،

ميان عکس ها،

ميان خاطره ها،

خنده ها.

سر در گمی ام هم دارد يک غم کهنه می شود،

روی غم های ديگر،

در گذر روزها و ماه ها و سال ها.

در جستجوی واژه های عشق،

نشانی از نام تو نمی يابم،

نشانی از نام خودم نيز.

من و تو هر دو فراموش شده ايم،

من از ياد همه ،

تو از ياد همه ،

ما از ياد هم.

من و تو،

ديرگاهی است که در نا کجا گم شده ايم.

در ميان اين خرابه های پر اندوه،

اين واژگان کهن سرشار از دوستی مان،

تنها اين جستجوست که زنده است.

و اکنون نيز قلب من، آخرين بار با نام تو طپيد…