دل نوشته های ناناز

یکشنبه ۲۲م بهمن ۱۳۸۵

بنام يار غريبان

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

امشب حس غريبي دارم

غربت نيامدت همواره با من است همواره و همواره ………………….!

بهار و غربت و من !

كاش از من دور نبودي

روياي آمدنت اميد را در كالبد خسته ام مي دمد! و واي به روزي كه اين روياي شيرين به كابوس بدل گردد!

آري !هميشه روياي آمدنت ,بودنت و يكي شدن با من خسته با من است!

رويائي كه اين جسم خسته را روحي دوباره مي بخشد

آه !

تو و اين رويا و اين همه فاصله و من !

من و غربت و سكوت حزن انگيز تنهائييم !

من و حقيقت و گمان و رويا و كابوس!

در نمگين آهنگ خستگي ,در آهستگي غربت درونم ,امشب باز گريستم

اين گريستنها از ترس و شكت نيست که از غربت است !

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب باز گريستم و در انتهاي اين همه احساس پاك شيشه اي ام آخرين نقطه ي دلخوشي هنوز وجود دارد كه هنوز گوشه چشمي به آمدنت دارد!!!
اين بار اگر آمدي صدايم كن ,حتي اگر زير شاخه هاي سرخ به خواب ابدي رفته باشم!

صدايم كن

كه هميشه منتظر صداي نرگس گونه ات هستم

آري من هميشه منتظرت مي مانم

در پس اشكهايم و حتي در پس آن رزهاي سرخ

من هميشه منتظر صدايت هستم كه صدايم كني

نازنازان صدايم كن تا اگر در پس آن رزها هم خوابيده باشم بشنوم

بهار : نازنازان صدايم كن !

حتی زير رزهائی که بر مزارم می آورند منتظرم تا نازنازان صدايم کنی بهار

یکشنبه ۲۲م بهمن ۱۳۸۵

دوستش داشتم ولي سوختم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

شبهايي كه گذشت درغم وتنها اوبود سنگ صبورم
اين شبها گواهند به روزگاربي توام..
به روزگار سياهم
چه عالمي دارد در اين كنج با اشك به تو رسيدن
وآنقدر گريستن تا تو را در اشك گم كردن
باورم نيست كه نباشي
ومن اينگونه تنها
دست هايم مي نالند از تنهايي بي پايانم
گريزي نيست
كه اسيرم به چشمانت
كاش ميفهميدي چگونه زنجير كشيدن دلم را
اشكهايم
بيهوده مي گريم ، خود ميدانم
اما بگذاراشكهايم بگريند
تا شايد اندكي آرام گيرم
كجا ماندي؟
در كدامين چشم جا گرفتي؟
در خلوت كدامين نگاه آرميدي؟
آه…
تنهايم به وسعت زيبايت
اينگونه نبود روزگارم
خلوتي داشتم با خود
در آنجا كه چشمانت را مجال آمدن نبود
آمدي و بردي هر آنچه در دل بود
وآنگاه مر اگذاشتي
آنگاه كه ديگر دلي نبود
عاشقم به هميشه ازتوزخم خوردن
فريادم به آسمانها رسيده
از خدا بپرس چرا تنها مينالم
جوابي نخواهي گرفت جز اشكهايش
اوميفهد حالم را دلم را
ديده بود آنچه در پشت چشمان بسته ام مي بوسيدم
وشنيده بود آنچه راكه درگوش شب زمزمه ميكردم
آه از اين همه تنهايي
آه ازاينگونه رسوايي
من در اينجا خسته با دلي از توبشكسته
وتو در آنسوي من
پشت پلك شب در خوابي به سنگيني غصه هايم
وتو…
آسوده بخواب كه دل با نفسهايت ميتپد
كه دل…
بگذريم وقت رفتن است
……
راستي با دلم حرفي داشتم
سوختم اما دوستش داشتم
جنونش را
سادگيش را
وتنهاييش را
درميان سينه ام
آنجا كه ديگر به وسعت درياها شده
دلي ست پر از عشقت
مينالد
ميگريد…
اوخود جنون است
داشتنش هنوز هم ديوانگي مي خواهد
ومن سرشارم از جنون داشتنش