بنام يار غريبان
امشب حس غريبي دارم
غربت نيامدت همواره با من است همواره و همواره ………………….!
بهار و غربت و من !
كاش از من دور نبودي
روياي آمدنت اميد را در كالبد خسته ام مي دمد! و واي به روزي كه اين روياي شيرين به كابوس بدل گردد!
آري !هميشه روياي آمدنت ,بودنت و يكي شدن با من خسته با من است!
رويائي كه اين جسم خسته را روحي دوباره مي بخشد
آه !
تو و اين رويا و اين همه فاصله و من !
من و غربت و سكوت حزن انگيز تنهائييم !
من و حقيقت و گمان و رويا و كابوس!
در نمگين آهنگ خستگي ,در آهستگي غربت درونم ,امشب باز گريستم
اين گريستنها از ترس و شكت نيست که از غربت است !
امشب غربت در غربت است!
امشب غربت در غربت است!
امشب غربت در غربت است!
امشب غربت در غربت است!
امشب غربت در غربت است!
امشب باز گريستم و در انتهاي اين همه احساس پاك شيشه اي ام آخرين نقطه ي دلخوشي هنوز وجود دارد كه هنوز گوشه چشمي به آمدنت دارد!!!
اين بار اگر آمدي صدايم كن ,حتي اگر زير شاخه هاي سرخ به خواب ابدي رفته باشم!
صدايم كن
كه هميشه منتظر صداي نرگس گونه ات هستم
آري من هميشه منتظرت مي مانم
در پس اشكهايم و حتي در پس آن رزهاي سرخ
من هميشه منتظر صدايت هستم كه صدايم كني
نازنازان صدايم كن تا اگر در پس آن رزها هم خوابيده باشم بشنوم
بهار : نازنازان صدايم كن !
حتی زير رزهائی که بر مزارم می آورند منتظرم تا نازنازان صدايم کنی بهار