دل نوشته های ناناز

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

روز موعود

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه

بجا چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه

فاصله بین من تو تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روزه موعود ومنتظر باش که زیادم دور نیست

من کنار تو با تو مال منی تا همیشه

نمی دونم که کجا و با که هستی نمی خوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه

یه روزی یه وقت یه جائی چشم من میفته تو چشمای تو

اما این همون خیاله که با من هست تا همیشه

نمی خوام که نا امیدی بشینه تو قلبه خستم

چی دیدی خدا رو شاید بشی مال من همیشه

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

نمي خوام

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي

نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند

نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند

نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي

نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستی

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

دوستت دارم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست

اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست

اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود

فرياد ميزنم دوستت دارم

گل من گريه مكن
گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن
(مهدی سهیلی)

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

طرحي بر سينه خاك

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

با چشماني روشن
شمعي در دست
تن‌پوشي از آبي ِ آسمان
گام برمي‌داري در كسوت مسيحا …

ديدگان شرمسار كوچه
طواف مي‌كند رد پای اهورايي‌ات را

درختان سپيدپوش
خيره در باراني ِ چشم‌هايم !

ثانيه‌ها هنوز هم مي‌تپند بي‌ تو …

دارم مي‌رسم
به حوالي ِ خاكستري ِ شبي
كه طلوع ماهتاب‌اش مي‌خواندي
به كوچه‌هاي كوچ روياهامان
و خلوت خواستني ِ نگاهت …

زخم های مرا جز از دلتنگي‌ هایم ، مرهمي نيست
و تو براي رُزهاي سياه ، ستاره مي‌چيني ؟

بگو !
بگو حجم غربت كدام غروب از مژه هايم مي‌چكيد
كه در سكوت اين بستر سرد به خواب رفتي ؟