دل نوشته های ناناز

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

دلهره هاي نجيب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چقدر بی تو من اینجا غریب می افتم

به چنگ دلهره هایی نجیب میافتم

دوباره مثل همان اتفاق پاییزی

دوباره سرخ تر از روی سیب می افتم

و مثل کهنه درختی که زخمی تبر است

به باد حادثه ای عنقریب میافتم

برای اینکه مبادا بیفتم از چشمت

به پای دامن امن یجیب میافتم

بیا که بی تو همیشه سر دوراهی ها

به دام آدم گندم فریب میافتم

بیا که مثل خود عشق همنشین با داغ

چقدر بی تو من اینجا غریب می افتم

تقديم به سلطان قلبم محمد عزيز

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

گفتی که باید برم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
“باید برم ..”
برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود شاید که تقصیر منه
شاید این عاقبتِ این جوری عاشق شدنه ..

سفر همیشه قصه ی رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره آدم و تنها میذاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی ، این وره دنیا می مونه

دلم نمیاد که بگم بخاطر دلم بمون ..
اما بدون با رفتنت این تن خسته میده جون
بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

بمون واسه خونه ای که محتاجِ عطر تن توست!
بمون واسه پنجره ای که عاشقه دیدن توست!
بمون برا کوچه ای، که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه..

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

تنهاي تنها

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گفتم كسي نيست بيا زندگي را بدزديم گفتي شريكم مي شوي آنگاه زندگي را دزديديم ولي ديگران فهميدند
و ما فرار كرديم تو ترسيده بودي و گفتي ديگر با من نمي آيي چون از خطرمي ترسي تو مرا تنها گذاشتي
و رفتي تا مجازات نشوي اما مرا تنها دستگير كردند وتنهاي تنها به دوردست ها تبعيد كردند..و اكنون مدتهاست
كه سرگردانم دراين ديار غربت…راهي را آغازكرده ام بي همسفر وتنها يادگار تو زخمي است برپيكرخسته
من مدتهاست سرگردانم فصلها مي گذرند و هر فصلي يادگاري بر روح من مي گذارد.جاده ها را پشت سرميگذارم
واكنون كه زمستان است باران وبرف بر سرم ميبارد گويي كه براي عروس زمستان جشن گرفته اند باران وبرف
زير پا ي من آهنگي را مي نوازند كه براي من زيبا نيست ،اين موسيقي وقتي براي من زيباست كه با يك همسفر نواخته شود واي كاش باران وبرف صدا نداشتند …هوا سرد است و دستانم تنها كاش گرمي دستاني با وفا را حس مي كردم …تا چشم كار مي كند راهي است بي انتها وخلوت مي روم با هم ميرويم شايد در اين راه آواره اي در راه مانده به مانند خودم پيدا شود.

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

تنها ميان آدمها

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تنها ميان آدم ها تنها ميان كوچه هاي بي روح تنها ميان درختان بي روح تنها ميان اين زمستان سرد
مي گردم به دنبال آن كسي كه دور از آدمها باشد دنبال آنكه بودها نبود ها هستها و نيستها و رنجها وسختيها
او را از من دور نسازد …بدم مي آيد از آدمهاي بي وفا از اين آدمهاي درو …چرا آدمها اينگونه هستند؟
مگر آنها احسا س ندارند ؟مگر آنها دنبال گمشده نيستند؟مگر آنها عاشق نمي شوند؟
مگر ازوفاداري چيزي نمي دانند؟مگر آدمها چند بار عاشق مي شوند؟
آري آدم ها عاشق نمي شوند…بدم م يآيد از آدمها …بدم مي آيد…آدمها بي وفا هستند.وقتي فكرمي كني عاشقت هستند وقت يكه با تمام وجود احساس مي كني كه ديگر تنها نيستي ناگهان تو را تنها مي گذارند به تو م يگويند كه تو تنها ايده آل آنهايي ولي تو را كنار مي گذارند تنها به يك دليل فال گيري يا يك استخاره يا دنبال سحرو جادو….چه خنده دار، چه پست چه دور ازخدا….مگر عشق مگر آينده اي من در فال يا استخاره در آمده ؟
اي ننگ بر شما آدمها،آدمهايي كه ننگ بر عشق نهاديد كه پاك نخواهد شد مگر با خون عاشق و افسوس كه خوني
…در دل شما بيدلان نيست.
مي روم ديگر از شهر شما مي روم شايد در انتها ي جاده به شهر اندوه يا شايد به شهر دلشكستگان برسم شايد هم درراه همسفري لايق اين را ه را يافتم…ديگر نمي خواهم شما آدمها را ببينم كه نامهرباني شما بر جانم آتش زد.

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

من دلداده،تو تنها

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من دلداده ،تو تنها،من غمگين،توغمخوار،من آشنا،تو وجود،من پر از اعتراض،تو پر ازصبر،من پر از نياز،
تو پر از وجود ….اينها آرزوي من است اينها تنها نياز من است سالها از دست اين زمانه و آدمهايش خشمگينم
خشمگين از اين آدمهاي كه براي آرامش دل خود قلبهاي ديگران را به تاراج مي برند ودنيا پر شده از بيدلان
…و من در گوشه اي پنهان ونگران از تاراجگران به هر عابري مي رسم كه دست ياري بسويم دراز مي كند
فرار مي كنم ميترسم اين دست براي ياري من نباشد شايد دستش باشد براي تاراج …و تو نيز مي ترسي از دنيا و آدمهايش…پس چرا از من نمي ترسي؟چرا به چشمهايم نگاه ميكني ؟اين نگاه مرا مي سوزاند ؟مگر قلب تو را ندزديدند؟مي داني چيست؟سالهاست كه مي دانمت.سالهاست كه مي خواهمت سالهاست كه دلتنگ هستم …ولي
مهربانم نامه اي برايت نوشتم از خون دلم…نوشته ام كه مدتهاست كه گل برگ هاي بهاري روئيده اندو بر تپه مشرف به غروب انتظارت را مي كشم…و تو نيامدي…باز منتظر مي مانم تا بهاري بعد تا شايد با گلهاي بهارباز آيي.
ولي اين نامه هرگز به دستت نرسيد و من در غريبانه هاي خود پنهاش كردم …وچه صبري داري تو و همين است راز دوست داشتن من اگر فرياد بكشم مرا مي بوسي .اگر گريه كنم نوازش مي كني…مي پرسم چرا اينگونه اين
گونه اي با من؟تو مي گويي به خاطر چشمانت…و من هنوز ندانستم راز چشمانم را …چيست كه تو را اينگونه
استوارتر نگه داشته …نكند از قلبم مي داني يا از احساسم…تو را به هركسي مي پرستي به كسي نگومي ترسم مرا از تو جدا كنند…اين مردم نمي دانند تو را دوست دارم كه اگر بدانند مرا بيدل مي كنند.

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

محروم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

محروم كيست؟محروميت چيست؟چرا من وتو محروميم از چيزهايي كه حق ماست وشايد هم قسمت ما؟من كه ميگويم خود باعث محروميتها مي شويم .
سالها محروم ماندموماندي از يك لبخند عاشقانه!سالها محروم ماندي وماندم از گرمي دستهايي كه تو را بسوي خود مي خواند. واينها همه تقصير كيست؟
سالها خودم وخودت از عشق هاي دروغي براي خود ودلخوشي خود بندي ساختيم كه پاي ما وپرواز ما را بسته بود .وحالا كه اسيريم دس بند دست تجاوزگر هر نابكاري به ما مي رسد تا بالهاي ما را زخمي كنند وشايد هم بتوانند
دل ما را شكار خود كنند.
اما تو خود نخواستي واما من خود نخواستم ،نخواستيم كه دل از غيروديگران و خودخواهيهاي خود بشوئيم و دل در گرو عشق هم نهيم .اين دنياي فريبكار را با اين همه زيبايي چشم تو را به عشق واقعي كور كرده.
عشق واقعي در مقام سواد وپول نيست بلكه در يك وجب خاك و يك لقمه نان ودو دل عاشق وشيداست.
عشقت را به ديگران نده كه فقط من لياقت آن را دارم .عشقي كه ميان چند چيز قسمت مي شود حكايت رودي بزرگ را دارد كه به چند جوب كوچك تقسيم مي شود و ديگر خروشان نيست.
خود بايد از محروميتها جدا شويم و حتي با كوچكترين روزنه اي حتي براي يك نگاه دل خوش كنيم.

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

مي خواهم عاشق بمانم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مي خواهم عاشق بمانم .مي خواهم زنده بمانم،اما به چه قيمتي؟تكه تكه هاي قلبم را دزديدند.چنان مكارانه فريبم دادند كه باز هم عاشق شدم…چون اين را مي دانستم كه زندگي بدون عشق مرگي بيش نيست …مرگ براي كسي
كه مي خواهد زندگي را لمس كند با همه زيباييهاي آن.
مرا تبعيد كردند به ديار تنهايي تنها يك جرم اينكه خواستم واقعا عاشق باشم .به من وصله ديوانگي زدند چون
زبان من را نفهميدندوبه من به شكل يك موجود ناشناخته نگاه كردند مانند موجودي از سياره ديگر.مگر من چه چيزي از مردم اين دنيا خواستم .هرگاه بال گشودم تا به اوج برسم شكارچي سياه دلي بالهايم را هدف قرارداد.
هرگاه درراه زندگي خسته دلي تنها يافتم كه قلب شكسته اي داشت قلب خود را با او شريك كردم اما وقتي دردشان تسكين يافت ومن تكهاي از قلب خود را به او دادم اوبه توجه به من مرا تنها گذاشت به جرم اينكه تو قلب زيبايي
نداري.
واكنون كه تنها با قلبي تكه تكه وپر درد در گوشه جزيره اي تنها مانده ام مي فهمم كه عشق ميوه اي است كه هركس لياقت خوردن آن را ندارد.عشق شرابي است كه فقط مي تواني آن را باكسي شريك شوي كه واقعا با
آن مست شود نه اينكه خماروبدمست…
منتظر مي مانم تا شايد پرنده اي خسته بال از جنس خودم در اين گوشه دنيا در ديار خلوت وتنهايي من بيايد تا شايد بتوانيم مرهمي باشيم بر بالهاي شكسته هم.
زندگي شايد همين باشد فريبي ساده وكوچك آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را براي او و به خاطر او مي خواهي.

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

عاشق هميشه تنهاست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

ومدتهاست انتظار مي كشم در حسرت يك ديدارو يك نداي عاشقانه مي سوزم بي آنكه كلامي بگويم.
مردمان به غربتم مي خندد و به ديوانگيم نيشخند مي زنند، به آنها خرده نمي گيرم ونفرينشان نمي كنم .چون آنها
نمي دانند معني عشق و انتظاررا….مدتهاست كه روح خود را به زنجيركشيده ام به جرم عاشقي و او را به سياه چال درونم تبعيد كرده ام تا اين روح طغيانگر دل به ديگري نبندد.سالهاست در اين روسپيخانه دنيا كه وفا در آن نيست وفادار ماندم به هيچ…نمي دانم چرا كسي درك نمي كند سالها انتظاروبعد به تو بگويند نااميد نشو!اميد؟كدام اميد؟اميدي كه در پس آن تحقيرها وانتظارهاي دوباره باشد .بي آنكه بداني عاقبت كارت چه مي شود.فرهاد اگر كوه را كند مي دانست كه شيرين در انتظار اوست …مجنون اگرآواره بيابان شد مي دانست كه ليلي ديوانه اوست …
و اما تو اي خوب من!رسم عاشقي گم شدن در معشوق است ،ديوانگي است ،خود را نديدن است.عاشقي اين نيست
كه انسان در خودخواهي خود غرق شود بي آنكه درد كشيدن معشوقش را ببيند.
نميدانم چرا اينگونه شده است .چرا وقتي به كسي مي گويي دوستت دارم از تو دورتر مي شود ؟چرا وقتي به كسي مي گويي دوستت دارم حتي اگر او نيز اين حرف را در دل داشته باشد آن را پنهان مي كند؟
اي كاش آتشي تمام احساسات اين مردم دغل را مي سوزاند و از خاكستر آن احساسات تازه اي متولد مي شد اي
كاش اين مردم به درد من دچار مي شدند تا شايد،شايد…نه هيچ فايده اي ندارد سرشت انسان قابل تغيير نيست.

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

دلتنگم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گفتی که نخواهی رفت

خواهی ماند

تا ابد دوست خواهی داشت

اما تمام نرفتن ها را رفتی !!!

تمام ماندن ها را نماندی!!!!!!!

تمام دوست داشتن ها را……… رها کردی

دیگر از همه اطرافیانم حتی از در و دیوار سکوت وتنهائی ام خسته شده ام.از همه…………………….

گل نیلوفرم:

به نام پدیدآورنده عشق با تو سخن میگویم.میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خیلی گشتم نبودی تمامی راهها را تنها رفتم ولی نبودی!!!!!!!!

آن وقت بود که به شقایق های وحشی رسیده بودم.سراغ تو را از شقایق های وحشی گرفتم.آنها گفتند:خواب بودیم نیلوفری را ندیده ایم.

آن وقت بود که به باران رسیده بودم.به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام

تو آن را ندیده ای؟ کلامش بارش سکوت بود.

حالا من مانده ام با کوله باری از غم ها یادها وتنهائی ها وغروبی که دیگر انعکاسی از نگاه توست.

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم.

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی.

دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی.

چرا باور نداری که به تو نیاز دارم.؟

منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی

است٬ .امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت

وعشق ات صفا دهی ٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل

دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم

کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم.

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهی دلم را نمی فسرد.

تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.

اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم:

ای دل عاشق شدی؟ غم هایت مبارک.

…………………………………………….

دفتر عمر مرا هرچه که بود

هرچه که هست٬

بی تو باید دگر آن دفتر بست.

بی تو باید زهمه دل زد و مرد٬

به فنا حسرت خورد.

تو در این لحظه سر پیچی من خاموشی

محضر عشق تو و

لحظه هائی همه ناب.

دست در دست سکوت٬می نویسم بر آب

این حقیرانه ترین هدیه من

این قبا از سر وجان و تن من بر قد تو.

آه٬ فردا چه می آید پیش٬

تو به کوهی مانی که از این دل نروی٬

وبه عشقی که از این سر نروی٬

من به دستان خیال انگیزم

طرح ریزم همه از قصه نور

لحظه هائی همه از جنس بلور٬

در همه فردایم٬

دم گرمای دمت حک شده است.

جمعه ۲۰م بهمن ۱۳۸۵

يادت

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نمي دوني كه يادت با من تنها چه كرد
فكر نداشتن تو ،با قلب رسوا چه كرد
وقتي بياد رخت مي افتادم تو رويا
چشماي نازو خيست، با فكر دريا چه كرد
اون وقت كه از پيش تو ،من اومدم به خونه
بياد با تو بودن ،با من شيدا چه كرد
اسير دامت شدم ،مثل بلبل عاشق
ببين كه دونه عشق ،با دشت و صحرا چه كرد
خواب كه به چشمم اومد ،با نازو با شكايت
حرفاي سخت و سنگيت ،با تن رويا چه كرد
خواب من كابوس شده، كابوس بي تو بودن
اومدنت تو قلبم ،با خواب زيبا چه كرد
نميدونم چي بگم ،از دست اين زمونه
امان ازاين زمونه ،ميدونه كه با ما چه كرد
با عشق تو كوچيك شد، هر چي درخت سروه
مي بيني با دل ما،قامت رعنا چه كرد
وقتي كه عاشق باشي ،شعرا ميشن همدمت
بيا كه با دل ما ،هجوم شعرا چه كرد
اگر نباشي يه روز،روز مرگم رسيده
مي دوني عشق مجنون در غم ليلا چه كرد؟

صفحه بعد