دل نوشته های ناناز

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

می دونم يه روز مياي كه ….!

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مي دونم يه روز مياي كه خيلي ديره دير شده

اين دل خسته من ، از غم دوريت پير شده

مي دونم بازم مياي به قلب من سرمي زني

بازقناري مي شي و تو آسمون پر مي زني

اما يادت بمــــونه كه دل بي تو چيها كشيد

اين دل شكسته ام ، بي تو به مقصد نرسيد

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

قسم خوردم اما ……

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

می دونستی چقدر دلم برات تنگ شده

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عشق از ازلست تا ابد خواهد بود
حوينده عشق بي عدد خواهد بود
فردا كه قيامت آشكار گردد
هردل كه نه عاشق است رد خواهد بود

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

مي دوني كه بي تو مي ميرم نباشي

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مي دوني كه بي تو مي ميرم نباشي

اگه با كس ديگه اي آشنا شي

من جز تو كه ديگه كسي رو ندارم

مي ميرم اگه يه روز از من جدا شي

تو دستاي عاشق تو جون مي گيره آرزوهاي من

واسه چشماي ناز تو مي ميره چه آسون چشماي من

بي تو مي ميرم مي دوني يا نه ؟

مال من باشي مي توني يا نه ؟

مي دوني كه بي تو مي ميرم

مي دوني كه برا تو من بيقرارم

فكري به جز چشماي خيست ندارم

تو مثل خورشيد مي موني واسه ي من

نباشي سياه ميشه روزگارم

عاشق نبودي كه ببيني چي كشيدم از اين تنهايي

نمي دوني آخه كه چه سخته برام بي فردايي

واسه قلب من ، مي موني يا نه ؟

بي تو مي ميرم ، مي دوني يا نه ؟

مي دوني كه بي تو مي ميرم نباشي

اگه با كس ديگه اي آشنا شي

من جز تو كه ديگه كسي رو ندارم

مي ميرم اگه يه روز از من جدا شي

مي دوني كه برا تو من بيقرارم

فكري به جز چشماي خيست ندارم

تو مثل خورشيد مي موني واسه ي من

نباشي سياه ميشه روزگارم

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

اي كاش

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اي كاش مي شد تمام لحظه هاي عاشقي را در جمله اي زيبا و كوتاه خلاصه و بيان كرد
اي كاش مي شد همچون شمعي فروزان آتش گرفت تا شعله هاي ديوانگي تمام وجود را بسوزاند
اي كاش فرشته تو هرگز زير بار غم عشقت ديوانه نمي شد
مي خواهمت هر چند اگر زيباترين يادگار از تو ، غم باشد
مي خواهمت حتي اگر قشنگترين يادگار قلبت براي من اشك و غم و اندوه و ديوانگي باشد
به عشق و ياد تو مي نويسم تا شايد براي لحظه اي هم كه شده قلب بي تاب و ديوانه و بيقرارم آرام شود

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

اي كاش

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اي كاش مي توانستم بگويم…
كه با من چه مي كني…
تو جاني در جان مي آفريني
تو تنها سببي هستي
كه به خاطر آن
روزهاي بيشتر
شبهاي بيشتر
و سهم بيشتري از زندگي مي خواهم
تو به من اطميناني مي دهي
كه فردايي وجود دارد…

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

كاش مرا ياد مي كردي

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

بازهم ابرهاي دلتنگي آسمان دلم را احاطه كرده اند .بازهم اين چشمان خسته از انتظار
هواي بهاري شده دارند وبازهم دلم گرفته است.
آري دلم ازدوري يار و دلتنگي نبودنش سخت گرفته است وقلبم شكسته.بغضهايم را از
پي هم فرو ميبرم تا مبادا دلتنگيم بر من خنده زند كه مرا مغلوب خويش ساخته .اما تاكي وچگونه؟
دگر توان ندارم وبغض راز دل پردرد را فاش مي كند.
كاش بودي مهربانم تا سر آغوشت آنقدرمي گريستم تا اضطراب ودلتنگي اين دل فروكش كند.
كاش نوازش هاي دستهاي مهربانت را بر سرم احساس مي كردم و كاش گرمي دستانت روح
سردم را گرمي نشاط مي بخشيد.كاش مي آمدي و نقطه پاياني بر اين دلتنگيهايم ميگذاشتي.
كاش مرا ياد مي كردي …اما ديگر گويي از خاطرت فراموش شده ام.

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

قصه عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مي روي تا با نبودن عشق را پرپر كني
مي روي با اشك حسرت، ديده ام را تركني
آنهمه گفتي نگاهت با نگاهم زنده است
من نباشم، مي تواني روزها را سر كني؟
در نبودت گريه كردم ،آيينه احساس كرد
آينه شو، گريه ام را حس كني باور كني
سبز در عشقت شدم كم كم تو دانستي ولي
عاقبت مي خواستي در قلب من خنجر كني
بعد تودرسينه نامت مي شود يك خاطره
كاش مي شد قصه عشق مرا باور كني

پنجشنبه ۱۹م بهمن ۱۳۸۵

برايم حرف بزن

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

كاش اون غم پنهون دلت را مي دونستم ،
كاش منو واسه اون دل مهربونت محرم مي دونستي
شايد اين جوري بتونم يه مرهمي براي اون غم سنگيني كه دل پر لطفتو آزار ميده باشم،
يا حداقل اگر توان اين رو نداشته باشم، مي تونم منم شريك غمت بشم ،كه ديگه فكر نكني تنهايي.
خودت خوب مي دوني اميد اين دل رسوا ،به اميد تو بسته شده،مي دوني اين دل سخته ،همه نيرو وتوانش رو
از وجود واحساس پاك توميگيره،
مي دوني كه اگر دارم زندگي مي كنم، به اين اميده كه يه روز بهت برسم و وجود آرامش بخشت رو در كنار خودم
واسه هميشه احساس كنم.
ودر يك جمله ،خودت خوب مي دوني براي من تويعني تمام زندگي.
پس بدون : وقتي مي بينم دلت گرفته،
وقتي مي بينم هواي باريدن داري،
وقتي مي بينم همه حرفات بوي ياس و نا اميدي داره،
وقتي كه غم رو از حرفات مي خونم،
ديگه رقمي تو اين تن خسته واسم نمي مونه و با دين وحس كردن غمت ذره ذره تخريب مي شوم و رو به نابودي ميرم.
تو كه مي گي دوست داري، تو كه مي گي احساسي رو كه نسبت به من داري اونقدر بزرگ ومقدسه كه اگر بخواي در قالب كلمات بيانش كني ، اونو تحقير كردي پس همه جوره باورم كن ، واسم حرف بزن، درد دلت رو واسم بگو. نذار تويه دنيا علامت سوال ، تو يه دنيا شك وترديد و تفكرات جور واجور ،عذاب بكشم.
بگو چيه اون غصه اي كه تودل كوچكت لونه كرده وداره آزارمون ميده. بگو اون چيه كه همه اميدت رو داره ياس مي كنه و هميشه از گفتنش واهمه داري، نترس عزيزم ،نترس فرشته مهربونم، نترس واسم حرف بزن.