دل نوشته های ناناز

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

تنهاي تنها

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من مانده ام تنهاي تنها
گلپونه هاي نامهرباني آتشم زد،آتشم زد
گلپونه هاي بي همزباني آتشم زد.
ميخواهمت چون تا سحرگاهان بخوانم…
افسرده ام،ديوانه ام،آزارده جانم…
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد
خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد.
من مانده ام تنهاي تنها…
من مانده ام تنها ميان سيل غمها،
عزيزم، سيل غمها

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

شرم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من از نگاه خسته ي پيران دردمند
من از فروغ ديده ي طفلان بي گناه
من از نياز ريزش ديوار هاي شهر
من از خواب پرسش خاموش هر نگاه
من از سحر كه تيغ كشد بر درنگ شب
من از شفق كه رسم كند صحنه ي نبرد
من از غريو شيهه ي اسبان بي سوار
من از غبار خفته در اغوش راهها
من از پرنده
ا بر
شكوفه
درخت
سيل
از هر چه زندگي است
حتي من از تلاش همين ياس پيرمان
كه امسال هم بهار به فرقش شكوفه ريخت
احساس شرم مي كنم و
رنج مي برم

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

رگ می زنم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

من گشته ودل گشته ي ديدار روي ماه يار

يا رب بگو يارم چرا در شوق يك ديدار نيست؟

امشب ز غم خون مي خورم,رگ مي زنم,جان مي دهم

دانم كه بخشايي مرا در خوبيت انكار نيست!!

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

نغمه درد

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

درمنی و اينهمه زمن جدا

با منی و ديدهات بسوی غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غير

غرق غم دلم به سينه می تپد

با تو بيقرار و بی تو بيقرار

وای از آن دمی که بيخبر زمن

برکشی تورخت خويش از اين ديار

سايه توام بهر کجا روی

سر نهاده ام به زير پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا برگزينمش بجای تو

شادی و غم منی به حيرتم

خواهم از تو…در تو آورم پناه

موج وحشيم که بی خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم…دريغ ودرد

رشته وفا مگر گسسنتی است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر گسستنی است؟

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

طلب عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم زغفلت من و مایي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ســـاز و نوايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشــق زهر بــي سرو پايي نکنيم

طلب عشق ز هر بِِي سروپاِِيِِي نکنِِيم!!!

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

آهــــــای بــــــاد صـــــبا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آهای باد صــــــــبا بودی کنارش نپرسيدی چطور بود روزگـــارش؟؟

نپرسيدی چرا مــا رو رها کرد؟؟ چرا رفت و دل و بد مبـــتلا کرد؟؟؟

نگفتی که هنوز ديوانـــــــــشم من هنوزم ميکش ميخــــــــونشم من!!!!

نگفتی که هنوز اين دل اســيره؟؟ می خواد از عشق اون اينــجا بميره

نياوردی واسم عــــــــطر نگاشو صدای خنده های بی صــــــــــداشو

واسم پيــــغام نياوردی از اون ور نگفتش با دل ما تا به کــــــی قهر؟؟

آهای باد صــــــــــبا طاقت ندارم نگو ديدی رقيــــــــــبم بود با يارم

نــــگو اون دو يه جای دنج و تنها می خنديدن به حــــال و روزگارم

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

سراغ از من نمي گيري

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

سراغ از من نمي گيري گل نازم

نمي شناسي صداي کهنه ي سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه؟

نمي دوني مگه با غصه دمسازم؟

هواي گريه داره اين دل سردم

چشام گريون صدام لرزون تويي دردم

شبا تو کوچه ي پر ماتم پاييز

به دنبال چراغ خونه مي گردم

برات گفتم حديث برگ خشک و باد

لالايي قصه ي پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما

فراموشم نکن پروانه ي زيبا

سرود بي وفايي رو چرا خوندي؟

مگه لالايي هامو برده اي از ياد؟

نذار يادت بره پروانه ي زيباي من روزي

شده قلبي اسير خونه ي غم ها

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

تقديم به درد کشيده هاي عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي…

اینو یادتون بمونه که ==>……….تنهایی مرامه عشقه……….<==

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

دلم تنگ است

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چشمانش نمی دانم چه زیبا است نمی دانم نمی خواهم بگویم زان چشمهای الماسی

لبانش داغ گرمی یک بوسه ی تازه بر رویش جا مانداست انگاری

ابروانش چه زیبا کمانی اندرین چهره به همراه دارد این جانان

و دستانش چه بسیار مردمانی که حسرت خورده ی اویند

و نامش را به طاق نهمین بردنند و اوردنند

و اما قلب او رانمی دانم نمی دانم چه بگذشتست بر این قلب پر از عشقش

نمی دانم چرا جایی برایم باز نمی ماند در این فراخ جایی

نمی دانم نمی دانم دلم تنگ است …

چهارشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۵

تنهایی.دوری.جدایی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

حالا که آب از سر ثانیه ها می گذرد، چه فرقی می کند
بر نیمکت سیمانی پارک خواب حوصله ها و تبسم ببینم
یا
رهسپار شوم به دهکده متروک در آنسوی جاده ها نقره ای فام،
بقچه خیس حمام پر از خاطره های تکراریست و
تنهایی ، تنهاترین خاطره تکراریست.

صفحه بعد