دل نوشته های ناناز

پنجشنبه ۲۶م بهمن ۱۳۸۵

زندگی زيباست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد
زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید
زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند
زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند
زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد
زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند
زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد
زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید
زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای
آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد او را عاشقانه پذیرا باش عاشقانه

پنجشنبه ۲۶م بهمن ۱۳۸۵

توی قلبم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

لحظه‌هارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
توي آسمون عشقم
غير تو پرنده‌اي نيست
روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگه‌اي نيست
توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
لحظه‌هارو با تو بودن
لحظه‌هارو با تو بودن

سه شنبه ۲۴م بهمن ۱۳۸۵

عاشقتم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

چقدر شيرين است با تو بودن ،در آغوش تو آرام گرفتن،با بوسه اي از لبانت به اوج عشق رسيدن …
زندگي ام فقط با تو زيباست،تويي كه دنياي من،وجود مني..تويي كه تنها دليل تپيدن قلب مني…
هر لحظه كه مي گذرد بيشتر به زيبايي عشقمان پي مي برم..به راستي كه عشق ما،زيباترين
عشق دنياست..ما با هم كامل ميشويم ،فقط در كنار هم معنا پيدا مي كنيم..باهم به شيريني زندگي پي ميبريم،
باهم زندگي مي كنيم،با هم به اوج عشق مي رسيم تاهميشه!
عزيزدلم!بودن تو بودن من است..فقط ميتوانم بگويم:بي نهايت تر ازبينهايت عاشقتم!

دوشنبه ۲۳م بهمن ۱۳۸۵

با تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

و من در عزای دوری تو آسمان گردم

چنان چکاوک نالان هماره پر دردم

به جرم تب عاشقی نگو که گرمم من

که بی صدای نفسهای تو سردم

چه روزها که با خيال تو خوش بودم

چه شبها که با سايه ات عاشقی کردم

کنون بدون بودن دستت ای عاشق

ز صحنه دفتر عشاق من طردم

نبين که خون سرخ می چکد از قلبم

ز عشق تو مجنون شده دل زردم

بيا و انتظار چشم مرا بربا

که در نبود زمستانی تو من گردم

بيا و باز هم محرم صدايم باش

که من حضور را با تو زندگی کردم

یکشنبه ۲۲م بهمن ۱۳۸۵

بنام يار غريبان

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

امشب حس غريبي دارم

غربت نيامدت همواره با من است همواره و همواره ………………….!

بهار و غربت و من !

كاش از من دور نبودي

روياي آمدنت اميد را در كالبد خسته ام مي دمد! و واي به روزي كه اين روياي شيرين به كابوس بدل گردد!

آري !هميشه روياي آمدنت ,بودنت و يكي شدن با من خسته با من است!

رويائي كه اين جسم خسته را روحي دوباره مي بخشد

آه !

تو و اين رويا و اين همه فاصله و من !

من و غربت و سكوت حزن انگيز تنهائييم !

من و حقيقت و گمان و رويا و كابوس!

در نمگين آهنگ خستگي ,در آهستگي غربت درونم ,امشب باز گريستم

اين گريستنها از ترس و شكت نيست که از غربت است !

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب غربت در غربت است!

امشب باز گريستم و در انتهاي اين همه احساس پاك شيشه اي ام آخرين نقطه ي دلخوشي هنوز وجود دارد كه هنوز گوشه چشمي به آمدنت دارد!!!
اين بار اگر آمدي صدايم كن ,حتي اگر زير شاخه هاي سرخ به خواب ابدي رفته باشم!

صدايم كن

كه هميشه منتظر صداي نرگس گونه ات هستم

آري من هميشه منتظرت مي مانم

در پس اشكهايم و حتي در پس آن رزهاي سرخ

من هميشه منتظر صدايت هستم كه صدايم كني

نازنازان صدايم كن تا اگر در پس آن رزها هم خوابيده باشم بشنوم

بهار : نازنازان صدايم كن !

حتی زير رزهائی که بر مزارم می آورند منتظرم تا نازنازان صدايم کنی بهار

یکشنبه ۲۲م بهمن ۱۳۸۵

دوستش داشتم ولي سوختم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

شبهايي كه گذشت درغم وتنها اوبود سنگ صبورم
اين شبها گواهند به روزگاربي توام..
به روزگار سياهم
چه عالمي دارد در اين كنج با اشك به تو رسيدن
وآنقدر گريستن تا تو را در اشك گم كردن
باورم نيست كه نباشي
ومن اينگونه تنها
دست هايم مي نالند از تنهايي بي پايانم
گريزي نيست
كه اسيرم به چشمانت
كاش ميفهميدي چگونه زنجير كشيدن دلم را
اشكهايم
بيهوده مي گريم ، خود ميدانم
اما بگذاراشكهايم بگريند
تا شايد اندكي آرام گيرم
كجا ماندي؟
در كدامين چشم جا گرفتي؟
در خلوت كدامين نگاه آرميدي؟
آه…
تنهايم به وسعت زيبايت
اينگونه نبود روزگارم
خلوتي داشتم با خود
در آنجا كه چشمانت را مجال آمدن نبود
آمدي و بردي هر آنچه در دل بود
وآنگاه مر اگذاشتي
آنگاه كه ديگر دلي نبود
عاشقم به هميشه ازتوزخم خوردن
فريادم به آسمانها رسيده
از خدا بپرس چرا تنها مينالم
جوابي نخواهي گرفت جز اشكهايش
اوميفهد حالم را دلم را
ديده بود آنچه در پشت چشمان بسته ام مي بوسيدم
وشنيده بود آنچه راكه درگوش شب زمزمه ميكردم
آه از اين همه تنهايي
آه ازاينگونه رسوايي
من در اينجا خسته با دلي از توبشكسته
وتو در آنسوي من
پشت پلك شب در خوابي به سنگيني غصه هايم
وتو…
آسوده بخواب كه دل با نفسهايت ميتپد
كه دل…
بگذريم وقت رفتن است
……
راستي با دلم حرفي داشتم
سوختم اما دوستش داشتم
جنونش را
سادگيش را
وتنهاييش را
درميان سينه ام
آنجا كه ديگر به وسعت درياها شده
دلي ست پر از عشقت
مينالد
ميگريد…
اوخود جنون است
داشتنش هنوز هم ديوانگي مي خواهد
ومن سرشارم از جنون داشتنش

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

روز موعود

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه

بجا چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه

فاصله بین من تو تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روزه موعود ومنتظر باش که زیادم دور نیست

من کنار تو با تو مال منی تا همیشه

نمی دونم که کجا و با که هستی نمی خوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه

یه روزی یه وقت یه جائی چشم من میفته تو چشمای تو

اما این همون خیاله که با من هست تا همیشه

نمی خوام که نا امیدی بشینه تو قلبه خستم

چی دیدی خدا رو شاید بشی مال من همیشه

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

نمي خوام

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي

نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند

نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند

نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي

نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستی

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

دوستت دارم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست

اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست

اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود

فرياد ميزنم دوستت دارم

گل من گريه مكن
گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن
(مهدی سهیلی)

شنبه ۲۱م بهمن ۱۳۸۵

طرحي بر سينه خاك

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

با چشماني روشن
شمعي در دست
تن‌پوشي از آبي ِ آسمان
گام برمي‌داري در كسوت مسيحا …

ديدگان شرمسار كوچه
طواف مي‌كند رد پای اهورايي‌ات را

درختان سپيدپوش
خيره در باراني ِ چشم‌هايم !

ثانيه‌ها هنوز هم مي‌تپند بي‌ تو …

دارم مي‌رسم
به حوالي ِ خاكستري ِ شبي
كه طلوع ماهتاب‌اش مي‌خواندي
به كوچه‌هاي كوچ روياهامان
و خلوت خواستني ِ نگاهت …

زخم های مرا جز از دلتنگي‌ هایم ، مرهمي نيست
و تو براي رُزهاي سياه ، ستاره مي‌چيني ؟

بگو !
بگو حجم غربت كدام غروب از مژه هايم مي‌چكيد
كه در سكوت اين بستر سرد به خواب رفتي ؟

صفحه بعد