شنبه ۲م دی ۱۳۸۵
غربت تنهايي
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
درغربت تنهايي ام ،هرروز صداي پاي غريبه اي رامي شنوم كه سكوت لحظه هايم را با قدم هايش مي شكند
و غروب زندگيم موج غم را ميهمان دل وچشمان غبار گرفته ي دلم را ميزبان خستگي ناپذيرقطرات بي پايان اشك مي كند.
اشكهايم لحظه لحظه سرگذشتم را به تصوير مي كشد،اما هيچ وقت كسي اين مشعل فانوس شكسته را روشن نكرد
و قفل اين كلبه ي فرسوده را نگشود تا من همچنان در پيشگاه غم زانو بزنم.