باورش كردم و ندونستم كه تمام حرفهاش فريب بودن!!
خندهاش دروغ و بي احساس!!
ندونستم ويرونگري اومد ويرونم كرد…
ندونستم رهگذره..بهانه هاش خستگيه از درد دلبستگيه
باورش كردم وحرفهاشو شنيدم
دلم كه با دلش يك رنگ شد ويك دل كه به جز آزار چيزي نديدم
زبان بازيش كه تمام شد وزماني كه دل ساده ام را رام كرد
دوست داشتني در كار نبود.
چيزي نگفتم هرچه به روزم آورده
حالا خوب مي فهم معني حرفهاش رو…فريبي بيش نبود!!!
يه روز من محكوم شدم محكومه عشق تو شدم
جرمم بود عاشقت شدن تو يك نگاه اسير شدن
اسير عشق تو شدم دربه در از خونه شدم
به رو همه چشمامو بستم
پاي دله سياه تو آب شدمو كم كم شكستم
بعد يه مدت اومدي دلت ديگه سرد شده بود
نگاه تو بستي رو دل من كي چشماتو گرفته بود
گفتي بهم عوض شدي نه…تو بهونه گير شدي
چرا بهانه مي گيري بگو…بگو كه از من سير شدي
بگو يكي پيدا شده مثل من نيست…ساده نيست
پاكه مثل من اسير عشق تو نيست
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم!