دل نوشته های ناناز

دوشنبه ۲۷م آذر ۱۳۸۵

شده ام سنگ پرست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود
و چه ساده…
به منو سادگيم خنديدي
به منو عشق پاكي كه پر از ياد تو بود
كه خيالم مي گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو…برو تا راحت تكه تكه هاي دل خود راسر هم بند زنم
تو نفهميدي احساس مرا
چه بگويم به تو اي رفته زدست؟
شدم از مستي چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست
تو نفهميدي احساس مرا…

دوشنبه ۲۷م آذر ۱۳۸۵

جسد خونينت را دوست دارم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

شب است:اتاق روشن است…اتاق را چراغاني كرده ام
سبز………..قرمز…………زرد……..
نور در همه جاي اتاق چشمك مي زند
و من به شوق از دست دادن تو قرمز پوشيدم
ولكه هاي خون لخته شده را هنوز از دستانم پاك نكردم
انگار همين ديروز بود كه با صداي تو بارور شدم و با عشق تو به بلوغ رسيدم…
انگار همين ديشب بود كه در بسترت خوابيده بودم و گرماي لبهايت برايم شيرين بود…
و انگار دوستت داشتم…..
و انگار همين ديشب بود كه تو در اتاقم بودي
همه جا تاريك بود
دست من در دستت و چشم هايمان در ان تاريكي به هم خيره شده بود
و تو انگار تا به حال مرا نديدي؟!!!
انچنان در ان تاريكي نگاه سنگينت را بر وجودم احساس مي كردم كه دلم مي خواست فرار كنم و از اين نگاه بي شرمت رها شوم…
و من ان شب دوستت نداشتم
ان شب در چشمانت خون جريان داشت
قرمزي چشمانت را دوست نداشتم
فرياد زدم……..دستم را گرفتي………فرياد زدم
در اتاق باز شد…………..
من خارج شدم…………………..
و امشب باز هم در اتاق صدايت را مي شنوم اما همه جا نوراني است و تو نيستي تا سنگيني نگاهت را احساس كنم!!!
ياد ان شب مي افنم كه داشتم از اتاق خارج مي شدم!!!
و تو ناله مي كردي…….برگشتم و نگاهت كردم:
تمام بدنت خونين بود غير از چشمانت……از تو و چشمانت متنفر بودم
تو داشتي جان مي دادي و من از شوق از دست دادنت مي خنديدم
قبل از رفتنم در اتاقم دفنت كردم
امشب جسدت را بيرون اوردم!!!
باز هم دوستت دارم
آري من جسد خونينت را دوست دارم…

نخ بلند سياهي به دور پايم گره خورده است
براي يافتن ان سر ديگر
به دنبالش كشيده مي شوم
مرا با خود مي برد
انقدر دور كه انتهايي پيدا نيست
مي ترسم…
دستم ياراي بريدن ندارد…

دوشنبه ۲۷م آذر ۱۳۸۵

بالهاي خونين

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

صدايت زدم
بال گشودي و به سويم آمدي
و در آغوشم نشستي
بوي بهار مي دادي
و شكوفه هاي بادام
و چهره ات رنگ ارغوان داشت
گفتم :دوستت دارم محبوب من
براي هميشه…
جستي زدي
و پر گشودي
پروانه شدي
و گريختي
از بالهايت خون مي چكيد…

دوشنبه ۲۷م آذر ۱۳۸۵

دليل خون

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اينم دليل اينكه چرا به شعر هام رنگ خون دادم

از سياهي بدم مياد
واز مرگ…
و از رنگي به رنگ خون
از ظلمت مي ترسيدم
در آغوشت پنهانم كردي
تا از بوسه هايت بخواب روم
واز بوي تنت شكوفا شوم
مي خواستم كنار تو باشم ،هميشه
و پادشاهي كنم
اما تورفتي
من ماندم و
دست هاي خونين
و رنگي به رنگ خون…

دوشنبه ۲۷م آذر ۱۳۸۵

لعنت به تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

قناري تسليت گفت
وقتي كه تو را بدرقه كردم
و آخرين بوسه ات را به شب سپردم
بدرقه كردتا برايم آواز بخواند
اون هم مي دانست
من در كنار تو زنده ام
قناري
بعد ازتو
در دستم جان داد
بي كه برايم آواز بخواند
خوب كه نگاه كردم بالهايش را خونين ديدم
تو آن را كشته بودي
تا بي آواز بميرم
لعنت برتو

زآب وتاب و ترفندت سيرم…
نديدم مردي يك مرد در تو…
دگر از هرچه نامرد هست سيرم…