دل نوشته های ناناز

چهارشنبه ۱۵م آذر ۱۳۸۵

رفتي وعمري چشم براهم

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

رفتي بي من رفتي تو اين سياهي گذاشتي و تنهامو رفتي
يه عمره رفتي از برم از همون روزي كه رفتي شدم دربه درت
آره دربه درت ميدونم كه ميدوني باورم نكردي نذاشتي حتي يه خوبي
پس چرا آخه چرا؟
چرا هيچ كس تو نشد از بدترين تا بدترين!!
بودنت برام سنگين بودولي وقتي كه رفتي
شونه هام سنگينتو ازم طلب كردن!!
بي معرفت توكي رفتي توكه هرچي بود كندي بردي
پس چرا خاطراتت را نبردي!
اين روزها يادت قدم هاي زندگيمو سست كرده
ميدونم
ميدونم
كه نور اين نوشته هاي تاريك هيچ وقت به اون چشمهايي كه
ازش آتش نفرت بيرون ميزنه نمي رسه ولي بازم برات مي نويسم!!
بي صدا شدم صدام به دادم برس
برگردو نفسمو بگيرولي لاقل آخرين صدا روبهم بده تا داد بزنم
بهت گفتم نرو رفتي
گفتم يادم كن نكردي
گفتم قلبمو نشكن شكستي
بعد از اين همه بدي گريستم
آره داد بزن كه شكستم!
بگو تو شكوندي سر بلند بگو
گفتم نزار گريه كنم ولي خودن ناجي شدي
ولي ديگه بيخيالتم
برو به درك آره درك…
تو بودي كه ناديده گرفتي همه لحظه هامو
من بودم كه گذاشتم زير پات نفساموآره نفسامو!
ببينم مثل من گيرت مياد
بيچاره وقتي گريه كردم خوشت اومد
خنديدي ولي ندونستي همجون جا با اشكام
گرد رفتنت رو شستم…
خيلي وقت بود ميخواستم اين كلمه رو بگم
(از چشمام افتادي)

ميرسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
ميرسد روزي كه احساس مرا باور كني
ميرسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را موبه مو از بركني
ميرسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هاي كهنه اي را كه به اشكت تر كني
ميرسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي
بوته هاي وحشي گل را زغم پرپركني
ميرسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز من را باور كني…!

چهارشنبه ۱۵م آذر ۱۳۸۵

وقلبم فضاي كوچكي براي زيستن دارد

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

باورش كردم و ندونستم كه تمام حرفهاش فريب بودن!!
خندهاش دروغ و بي احساس!!
ندونستم ويرونگري اومد ويرونم كرد…
ندونستم رهگذره..بهانه هاش خستگيه از درد دلبستگيه
باورش كردم وحرفهاشو شنيدم
دلم كه با دلش يك رنگ شد ويك دل كه به جز آزار چيزي نديدم
زبان بازيش كه تمام شد وزماني كه دل ساده ام را رام كرد
دوست داشتني در كار نبود.
چيزي نگفتم هرچه به روزم آورده
حالا خوب مي فهم معني حرفهاش رو…فريبي بيش نبود!!!

يه روز من محكوم شدم محكومه عشق تو شدم
جرمم بود عاشقت شدن تو يك نگاه اسير شدن
اسير عشق تو شدم دربه در از خونه شدم
به رو همه چشمامو بستم
پاي دله سياه تو آب شدمو كم كم شكستم
بعد يه مدت اومدي دلت ديگه سرد شده بود
نگاه تو بستي رو دل من كي چشماتو گرفته بود
گفتي بهم عوض شدي نه…تو بهونه گير شدي
چرا بهانه مي گيري بگو…بگو كه از من سير شدي
بگو يكي پيدا شده مثل من نيست…ساده نيست
پاكه مثل من اسير عشق تو نيست

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم!