چهارشنبه ۳م آبان ۱۳۸۵
صداي كوتاه
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
كنارخط خيابان صدا زدم: دربست
كسي نبود بپرسد براي اوجا هست؟
تمام پيچك شعرم به دور او پيچيد
چقدر گريه كه بر خاك صورتم ننشست!
تمام قصه ما مثل يك معما بود
شبيه دوز و كلك يا فريب يك تردست
خطوط پشت هم انحناي احساسم
صعود كرده برايت زارتفاعي پست
ميا مكث و طمانينه در نگاهي گرم
مسير هرچه تلاقي ،حدود هر بن بست
هنوز منتظر يك صداي كوتاهم
صدا بزن غزل من ، صدا بزن، جا هست!