پنجشنبه ۶م مهر ۱۳۸۵
شاهزاده اي با اسب سياه
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
دلم مي سوزد براي تمام روياهايي كه نيمه تمام ماندند
وشاهزاده اي
سوار بر اسب سياه آمدو
با شمشير نگاه خود
تمام روياهايم را گردن زد.
شاهزاده مرا با خود برد
تا دوردست واهمه ها
تا امتداد پر تب وتاب حادثه ها.
و من تب كردم
اما ديگر نه روياي ناتمام
ونه دستي براي زودن خسيسي واهمه ها…
آه دلم گرفته است!