تنهايي
پنجره است وشب
وتنهايي من
به هيچ مي انديشم
وبه دورست ها
در حصار غربت
سر به زانو
با دلتنگي هايي كه پيش رويم است
به صداي خفه جغد ها گوش مي دهم
وبه ديوارهاي به هم پيوسته
به اطراف مي نگرم كه جسم كوچك من
را در سكوت به ثبت مي رسانند
وغمناك ترين دقايق زندگي ام را