یکشنبه ۲۸م خرداد ۱۳۸۵
غم
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
شب بود و دلی که بی تو پرپر می زد
چون شاپرکی میان شب پر می زد
کم کم سرکی کشید غم بر دل من
بیچاره دلم دو دست بر سر می زد
دل نوشته های ناناز
شب بود و دلی که بی تو پرپر می زد
چون شاپرکی میان شب پر می زد
کم کم سرکی کشید غم بر دل من
بیچاره دلم دو دست بر سر می زد
گریستن را
همچون تنهایی ناممکن ومحکوم
آموخته ام.
ومن،
آن پرنده ترد ونازک بالم
تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟
گویا،تارک دنیا شده ام!
وبهترین نماد دلتنگی ام،
باران.
وتمام تلاش خود را
با سکوتی مات و غمگین
عقیم گذاشتم و من،
همه چیز داشتم واکنون،
هیچ ندارم.
بر گشته ام به زندگی عادی ام
رسیدگی به تنهایی ها!