ولنتاين
ولنتاين برتمام عاشقان مبارك
دل نوشته های ناناز
چه لحظه درد آوري است
وقتي كه تنها صداي احساس را
در كوير گوش مي كشي!
و ضجه هاي دلخراش كه به جان تقدير
چنگ مي زنند.
انگار مي شود روي تمام احساس ها
با چكمه هاي غرور لگد زد
ودر هر كوچه اي اقاقي را
با تبر بي رحمي از پا در آورد
حتي به يادگاري كه از روزگاري دور
بر شاخه هاي نوشته ،بي اعتنا گذشت!
مي شود با صورتك به ظاهر انسان ،حيوان ماند!
حيوان زندگي كرد!
بي رحمانه تر از قانون جنگل هم
به جان ضعيف ترين غربت افتاد
تا چنگال غرور را به پوسته نازك شان
وارد كرد.
انگار مي شود به هر لحظه اي تلنگر زد!
اما نتوان ساكت ماند و بي احساس زندگي كرد!
عمريست پريشان شده در كار صفاييم
بي آنه بدانيم در اين بحر چراييم !
با نعش صدايي كه شود ضامن فردا
در گردش پرگار همان خط خطاييم
با خويش نقابي به هم آميخته افسوس
بازيگر اين صحنه تاريك سراييم
پاييزپر از درد،ولي پاك وپراحساس
گاهي زره لطف ،بدان گوش نمايم
در نبض گلي گاه اگر خيره بمانيم
مانيز چو گل بيش نپاييم!نپاييم!
با خاك گهي مهربورزيم كه آخر
همصحبت ديرينه اين خاك خداييم !
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی وشیرینی خود
می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
وبهاران زپس هم سپری
می گردند
این فقط خاطره هاست
که چه شیرین چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند