تپش عشق
تا آسمان جامه ی سیاه می پوشد
تپش عشق امانم نمی دهد
ستاره به ستاره عروج می کنم ….
به چشمان روشن ماه خیره می شوم !
آرام …
عاشق ….
تو را از او تمنا می کنم !
دل نوشته های ناناز
تا آسمان جامه ی سیاه می پوشد
تپش عشق امانم نمی دهد
ستاره به ستاره عروج می کنم ….
به چشمان روشن ماه خیره می شوم !
آرام …
عاشق ….
تو را از او تمنا می کنم !
فریادت را باور دارم
تنها صدای آشنا در این برهوت
کلامت را می شناسم
تنها سخن خاطره انگیز
به شکوه این خاطرات
مرا به یاد بسپار
تا
دوباره تصویر خیال انگیزت
در آیینه وجودم نقش بندد
بیا تا در جشن تکرار ثانیه ها
در طلوع ستاره رنگ ببازیم
بیا
تا باور یکی شدن در آیینه ها
چشم ها را بر دنیای تازه تری بگشاییم
هنوز مومنم
به دستهايت
دعاي لبهايت
من وضو با طراوت تنت ميگيرم
و لبهايم عطر ايه هايي لبهايت را
لاي سجده و سجاده و سوره ميگزارد
مومنم مومن
به نماز و نام تو
به هزار ركعت دوستت دارم ناتمام
استکان طعم دیگری دارد ، طعم لبهات ، طعم نسکافه
طعم آن روزهای بی برگشت ، روی میزی که گوشه کافه
«من» نشسته برای غم هایش ، با خودش حرف میزند / هر شب
هی غزل فال تازه میگیرد ، می نویسد …( سه نقطه ) ، قافیه : تب
با خودش فکر می کند شاید ، هذیان با ردیف خوبی که . . .
هذیان شعر واژگون شده است ، ته فنجان خالی قهوه
هذیان طعم جالبی دارد ، مثل بیتی که (( طعم نسکافه
دارد و روزهای بی برگشت)) ، مثل بیتی که ((طعم نسکافه
دارد و روزهای بی )) … هذیان ، چیز خوبی برای شاعر نیست
توی هذیان نمی شود فهمید ، اصل حرفی که می نویسد چیست
مثل اینکه مخاطبی که تویی ، بشود فالگیر جایی که
فال مثل خرافه محض است ، دستشان هم که زیر تاریک ِ
ذهنشان گم شده ست پس آنجا ، کار تو مثل کار هذیان است
حرف مفت است این که می گویند ، شعر گفتن چقدر آسان است
عاشق که می شوی
در هنگـامـه ی اشتیاق و التهاب و بیقراری
دیــدار ِ ” یــار ”
سـرخ و زرد و گلگونـت می کند ؛
درست ، همانند ِ رنگهای پاییـز .
…
تــردید مکـن نازنین !
پـایـیـز ، بهــاری ست که عاشق است .
اينجا با همه بزرگی اش بی تو سرد ميشود
اينجا تا دوردستها گم ميشوم
چه کسی می آيد؟
زمان تيره ايست.زمانه ای که هيچکس همسفرحرفهايم نميشود
و کسی تا انتهای سادگيم نمی ماند
ای شکفته در باغ بی خزان سبزی ام
دلم بی تو ميگيرد
مهربانی هارا به تو هديه ميدهم که جايت هيچگاه خالی نماند
پ.ن:کسی که نبودن تو حتی در تخيلش هم نمی گنجه
با دلی بی تاب می خوانم تو را
مثل شعری ناب می خوانم تو را
در کنار جویباری از غزل
با سرود آب می خوانم تو را
شب به قصد کوچه بیرون می روی
در شب مهتاب می خوانم تو را
خستگی را می تکانم از تنت
با زبان خواب می خوانم تو را
با لبانی که عطش بو سیده است
با صدای آب می خوانم تو را
عکس خاموشم که تا پایان عمر
با دلی بی تاب می خوانم تو را
تو
جغرافیای جهانی لبهات
طعم گیج ِ شعر بوسه
و مجمع الجزایر ِ بودنت
پریشان شـ/لـختگی ِ موهایم
از کوچه های بن بستگی به ماندن
خود را
رها باش!
دلم هوای شعر پرسه زدن توی چشم های تو را کرده
بوسه قدم زدن در عریانی پیاده روهایی
که امتداد راه راه پیرهنـت
بدون چتــر بیا
که شُر شُر از باران
بریـزیم
در فصلی که همه پیِِِِِِــاده روهایش
به حـافظـیه می رسـند.
وقتی لبریزی از حسی که شاید نه سالی دوری از آمدنش،
صادقانه می غزلی خودت را
احساس ضعف می کنی
هیچ کاری برای ساختارت نمی توانی انجام بدهی
ساده می نویسی خودت را
شبیه چشمهایی که درست مثل غزلهایش کلاسیک دوستش داری
حالا شروع شده ای مثل:{می خوانیش}
بخوان مرا همقفس با هر لهجه ای که دوست داری فقط
یادت باشد پرواز را به فریادی مشترک نشسته ایم
مرا از بالهایت بی نصیب نگذار
آنجا که دل باید به دریا زد…
می باری از لبریز دستانی خیالی
بر لحظه های وسعتی از عشق خالی
حتی قفس حس پریدن دارد امشب
لبریز از شعرم در این آشفته بالی
دریای من دستان خیسم را صدا باش
در تازه آباد غزلهای شمالی
سی آسمان افتاده بودم از نگاهت
بر من ببار امشب، پرم از خشکسالی
تو سیب سرخی که نچیدن قسمتش بود
من بیست وچهار آوارگی،تکرارٍ کالی
سی آسمان دنیا ورق خورده است در من
گم می شوم در چشمهایت رنگ فالی
لبریز شیراز و شراب و شعر و حافظ
یعنی غزل باریده ای بر این حوالی
حالا مرا می پرسد از من چشمهایت
بله………………………………………
باید کنارت تا ابد خوشبخت باشم
حالا صدایم می کنی با عشق: ناناز!
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باکم از طوفان
دريا همه عمر خوابش آشفته است