دل نوشته های ناناز

جمعه ۳م آبان ۱۳۸۷

تپش عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تا آسمان جامه ی سیاه می پوشد

تپش عشق امانم نمی دهد

ستاره به ستاره عروج می کنم ….

به چشمان روشن ماه خیره می شوم !

آرام …

عاشق ….

تو را از او تمنا می کنم !

چهارشنبه ۱م آبان ۱۳۸۷

مرا به خاطر بسپار

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

فریادت را باور دارم

تنها صدای آشنا در این برهوت

کلامت را می شناسم

تنها سخن خاطره انگیز

به شکوه این خاطرات

مرا به یاد بسپار

تا

دوباره تصویر خیال انگیزت

در آیینه وجودم نقش بندد

بیا تا در جشن تکرار ثانیه ها

در طلوع ستاره رنگ ببازیم

بیا

تا باور یکی شدن در آیینه ها

چشم ها را بر دنیای تازه تری بگشاییم

یکشنبه ۲۸م مهر ۱۳۸۷

برای تو

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

هنوز مومنم

به دستهايت

دعاي لبهايت

من وضو با طراوت تنت ميگيرم

و لبهايم عطر ايه هايي لبهايت را

لاي سجده و سجاده و سوره ميگزارد

مومنم مومن

به نماز و نام تو

به هزار ركعت دوستت دارم ناتمام

چهارشنبه ۲۴م مهر ۱۳۸۷

اینها همه حرف مفتند

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

استکان طعم دیگری دارد ، طعم لبهات ، طعم نسکافه

طعم آن روزهای بی برگشت ، روی میزی که گوشه کافه

«من» نشسته برای غم هایش ، با خودش حرف میزند / هر شب

هی غزل فال تازه میگیرد ، می نویسد …( سه نقطه ) ، قافیه : تب

با خودش فکر می کند شاید ، هذیان با ردیف خوبی که . . .

هذیان شعر واژگون شده است ، ته فنجان خالی قهوه

هذیان طعم جالبی دارد ، مثل بیتی که (( طعم نسکافه

دارد و روزهای بی برگشت)) ، مثل بیتی که ((طعم نسکافه

دارد و روزهای بی )) … هذیان ، چیز خوبی برای شاعر نیست

توی هذیان نمی شود فهمید ، اصل حرفی که می نویسد چیست

مثل اینکه مخاطبی که تویی ، بشود فالگیر جایی که

فال مثل خرافه محض است ، دستشان هم که زیر تاریک ِ

ذهنشان گم شده ست پس آنجا ، کار تو مثل کار هذیان است

حرف مفت است این که می گویند ، شعر گفتن چقدر آسان است

سه شنبه ۲۳م مهر ۱۳۸۷

رنگ عشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

عاشق که می شوی

در هنگـامـه ی اشتیاق و التهاب و بیقراری

دیــدار ِ ” یــار ”

سـرخ و زرد و گلگونـت می کند ؛

درست ، همانند ِ رنگهای پاییـز .

تــردید مکـن نازنین !

پـایـیـز ، بهــاری ست که عاشق است .

دوشنبه ۲۲م مهر ۱۳۸۷

جايت چه خاليست

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

اينجا با همه بزرگی اش بی تو سرد ميشود

اينجا تا دوردستها گم ميشوم

چه کسی می آيد؟

زمان تيره ايست.زمانه ای که هيچکس همسفرحرفهايم نميشود

و کسی تا انتهای سادگيم نمی ماند

ای شکفته در باغ بی خزان سبزی ام

دلم بی تو ميگيرد

مهربانی هارا به تو هديه ميدهم که جايت هيچگاه خالی نماند

پ.ن:کسی که نبودن تو حتی در تخيلش هم نمی گنجه

یکشنبه ۲۱م مهر ۱۳۸۷

دل بی تاب

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

با دلی بی تاب می خوانم تو را
مثل شعری ناب می خوانم تو را
در کنار جویباری از غزل
با سرود آب می خوانم تو را
شب به قصد کوچه بیرون می روی
در شب مهتاب می خوانم تو را
خستگی را می تکانم از تنت
با زبان خواب می خوانم تو را
با لبانی که عطش بو سیده است
با صدای آب می خوانم تو را
عکس خاموشم که تا پایان عمر
با دلی بی تاب می خوانم تو را

شنبه ۲۰م مهر ۱۳۸۷

بدون چتر بیا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

تو

جغرافیای جهانی لبهات

طعم گیج ِ شعر بوسه

و مجمع الجزایر ِ بودنت

پریشان شـ/لـختگی ِ موهایم

از کوچه های بن بستگی به ماندن

خود را

رها باش!

دلم هوای شعر پرسه زدن توی چشم های تو را کرده

بوسه قدم زدن در عریانی پیاده روهایی

که امتداد راه راه پیرهنـت

بدون چتــر بیا

که شُر شُر از باران

بریـزیم

در فصلی که همه پیِِِِِِــاده روهایش

به حـافظـیه می رسـند.

شنبه ۲۰م مهر ۱۳۸۷

هوالعشق

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

وقتی لبریزی از حسی که شاید نه سالی دوری از آمدنش،

صادقانه می غزلی خودت را

احساس ضعف می کنی

هیچ کاری برای ساختارت نمی توانی انجام بدهی

ساده می نویسی خودت را

شبیه چشمهایی که درست مثل غزلهایش کلاسیک دوستش داری

حالا شروع شده ای مثل:{می خوانیش}

بخوان مرا همقفس با هر لهجه ای که دوست داری فقط

یادت باشد پرواز را به فریادی مشترک نشسته ایم

مرا از بالهایت بی نصیب نگذار

آنجا که دل باید به دریا زد…

می باری از لبریز دستانی خیالی

بر لحظه های وسعتی از عشق خالی

حتی قفس حس پریدن دارد امشب

لبریز از شعرم در این آشفته بالی

دریای من دستان خیسم را صدا باش

در تازه آباد غزلهای شمالی

سی آسمان افتاده بودم از نگاهت

بر من ببار امشب، پرم از خشکسالی

تو سیب سرخی که نچیدن قسمتش بود

من بیست وچهار آوارگی،تکرارٍ کالی

سی آسمان دنیا ورق خورده است در من

گم می شوم در چشمهایت رنگ فالی

لبریز شیراز و شراب و شعر و حافظ

یعنی غزل باریده ای بر این حوالی

حالا مرا می پرسد از من چشمهایت

بله………………………………………

باید کنارت تا ابد خوشبخت باشم

حالا صدایم می کنی با عشق: ناناز!

جمعه ۱۹م مهر ۱۳۸۷

دریا

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باکم از طوفان
دريا همه عمر خوابش آشفته است

« صفحه قبلصفحه بعد