جمعه ۱۰م آبان ۱۳۸۷
تجسم
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
چقدر برام سخته گذشت روزا
منتظرت شدن تو این هنوزا
زمان برام سوال بی جوابه
حال دلم تو این هوا خرابه
تجسم لحظه ی با تو بودن
نشستن و برای تو سرودن
دوباره اون شبی میاد که هستی
تو بغض عاشقونه ام شکستی
دوباره صبحی که تو اینجا باشی
از خواب طولانی غصه پا شی
تجسم نگاه مهربونت
چشمای صاف مثل آسمونت
نفس کشیدن تو هوا و حالت
گم شدنم تو کوچه ی خیالت
میای و مهربون تر از همیشه
تموم غصه هام ازم دور میشه
چقدر قشنگه دستتو بگیرم
دوباره از داغی اون بمیرم
دوباره لحظه ای میاد که با تو
بشینم و صدا کنم چشا تو
یه روز میای منتظرم ببینم
دوباره عشقو با تو نازنینم………
سلام ناناز جان
شبت بخير اين شعر خيلي قشنگه . يه جور درد دل كردنه. آدم رو تو حس و فكر ميبره. اگه اشكالي مداره ميخوام ك
ثبت شده در تاریخ آبان ۱۴, ۱۳۸۷ @ ۱:۴۷ ق.ظ
ميخوام شعرت رو ك
ثبت شده در تاریخ آبان ۱۴, ۱۳۸۷ @ ۱:۴۸ ق.ظ
ميخوام شعرت رو كپي كنم تو دستگاه با اجازه
شب خوش
ثبت شده در تاریخ آبان ۱۴, ۱۳۸۷ @ ۱:۴۹ ق.ظ
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است … تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است[گل][گل][گل]سلام دوست عزیز نوبتی هم باشه نوبت منه!!! نوبت چی؟؟ خب خودتون تشریف بیارین ببینید چه خبره؟ [چشمک]
ثبت شده در تاریخ آبان ۱۶, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۷ ب.ظ