صدا بزن
مرا صدا بزن!
چه گرم می کند مرا پیام آشنای تو
صدای آشنای تو چه عاشقانه مرا در ورای فکرها
خطاب می کند
ومن جواب می دهم
ای همیشه ماندنی کنار من مرا صدا بزن!
سپیده لبان تو پیام عشق می دهد
و من کنار خاطرات خسته ام، تو را مرور می کنم
صفای جان من نشانه یی برای با تو بودن است
و برق چشمهای من، برای دیدنت به انتظار مانده است
زمان آشنا شدن، قسم به عشق خورده ام
قسم به جان آرزو،امید
که قلب عاشقم فقط به یاد تو همواره زنده است
به انتهای شعر خود که می رسم
کلام را به یاد تو تمام می کنم
واین چنین تو را خطاب می کنم: ای تمام آرزو!
مرا صدا بزن! صدا بزن! صدا بزن!
باز هم دلتنگی…
باز هم دلتنگی.باز هم گریه های شبانه ام.
یه عاشق غمگین در حسرت شب های بی ستاره ام.
سخت دلتنگم.سخت بی قرار و بی تابم.
کجاست شانه های گرم و مهربانت تا گریه کنم.
کجاست آن لبخند های عاشقانه تا باز هم دیوانه شوم.
کجاست آن بوی خوش عطری که با هر دفعه بو کردن
من مست می شدم.
میدونم که نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده…
پ.ن
دفــتـر شــعر مــن اگــه،دوای درد مــن نـشــه
جـهنــمی ز شعلــه هـــا،در دل دفــتـر میــزنـم
تــا بـــرسم بـــه آسمــون، بــا دل بـیقرار خود
گــاهی تـــو قــلـب کــاغذیم،نقش کبوتر میزنم
ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ما به معنی سوختیم..