امشب
رنج هایی کشیده ام
تا تو را به سنگفرش های برهنه دلم برسانم.
اینجا که فصل ها بی “تو”
تکراری و بی حوصله٬
رنگ خاکستری
می گیرند٬
شبانه کابوسهای مرده ام را
دفن می کنم.
هیهات از ناله های بی جواب !
آسمانی می خواهم تا برایت
از دل بی انتهایش
ستاره ها را
حراج کنم.
دست هایی را می خواهم تا مرا به عرش چشمانت
برساند
وآنجا تبلور عشق را
با چشم های بی حسادتم
تماشا کنم.
نمی دانم چند بهار بی پاییز را تجربه کرده ای…
این را هم نمی دانم شب ها با نامه های پرپرم
چگونه هق هق ات را
امید می دهی…!
این روز های بی کفایت٬
دقیقه ها را فنا می کنند…
ومن
در حسرت یک جمله تازه ام
تا باور هایم را
خنجر نزند…
مدت های مدیدی است که
ستاره ات را
دیگر در شب های پوسیده
پیدا نمی کنم
گویی کهکشانها هر چه ستاره است را
در خود فرو داده اند…!
امشب٬ باز هم حوصله ام
فواره خون می سازد…
امشب ٬
تب فاجعه ندیدنت دوباره
دستانم را می لرزاند…
امشب٬
هنوز هم آسمان ابریست و
من می دانم امشب هم
-مثل تمام شب های خاکستری -
بارانی نمی بارد…!