دل نوشته های ناناز

شنبه ۱۳م بهمن ۱۳۸۶

حسرت همیشگی

نوشته شده توسط admin در Uncategorized

آن گاه که به تو مي انديشم ….

آن گاه که به تو مي انديشم

ذرات وجودم متبلور مي شود

قلبم شروع به تپيدن مي كند

من نا آرامم

و تو آن حس غريب

چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند

و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند

ولي من آن فرياد را مي شنوم و در آن اميدم

كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم

اي غزال چمنزار احساس

اي چشمه جوشان محبت

تو چه معصومانه نگاهت را به من دوخته اي

بگو برايت چه كنم؟

بگو برايت چه بگويم؟

خداي را

اين چه حسي است؟

سكوت را بشكن و پاسخگوي نگاهم باش

فقط يك شب دلم را در هجوم درد باور كن

مرا ديوانه كرد اين درد، ويران كرد باوركن

تهاجم مي كند توفان به احساس لطيف من

بيا آرامش آ بي ، بيا برگرد باور كن

من از اخلاص گلهاي بهاري خوب فهميدم

كه بايد سبز مي ماندم، نه اينسان زرد باور كن

گلو ها را عطش گير سرابي تازه مي بينم

بيا دريا تبار آسمان پرورد، باور كن

به دنبال چه مي گردي در اين بي دردي و سردي ؟

نخواهي يافت شبگردي كه باشد مرد ، باور كن

…چرا آن سوي فرداها؟ بيا امروز اي با ما

بيا امروز ما را در هجوم درد باور كن.

حرفهاي ما هنوز ناتمام …
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي …
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود

دير مي‌شود !

نظر دهید ...




:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad: