یکشنبه ۹م دی ۱۳۸۶
مرا بخوان
نوشته شده توسط
admin در
Uncategorized
گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی
گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی
من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی
تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را
تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را
بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را
***
عشقو گرفته تفرقه سفر می ری بی بدرقه
تکليف روياهامون چی شد دست تو بود بی دقدقه
عاشقی اما نداره جنون که حاشا نداره
از همشون عاشق ترم اين ديگه دعوا نداره
ساده نميشه تو رو داشت بايد پيشت ستاره کاشت
ماه و بايد از آسمون رو طاق چشم تو گذاشت
من از تو دل نمی کنم عاشق ترينشون منم
سازه مخالف و بزن من ولی دم نمی زنم
***
توشعر بزرگ روزگاری ای مرد
یک باغ گل وشکوفه داری ای مرد
من تشنه یک نگاه عریان هستم
تا سبز شوم به من بباری ای مرد