باران نقره ای
چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ چرا همیشه یادم میره که یک لبخند برایت بفرستم؟
چرا کسی دلنوشته هام را از روی طاقچه برنمیدارد؟؟؟
چرا کسی نمیداند که صبحگاهان خورشید از اتاق من طلوع میکند!!!!!!!!!!!!
وشبانگاهان در چشمهایم غروب میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر هوا سرد است لاله ها میلرزند!!!!!!!!!!!!
بارانهای نقره ای بوی عشق میدهند.قالیچه ها آبی شدند.
چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا کسی احساس قشنگی را نمیبیند؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا دلها تیره هستند نه خاکستریند وشاید هم بیرنگ!!!!!!!!!
چرا کسی صدای درد را نمی شنود؟؟
هوا تمام شد!!
شبیه هم شدیم!!
بیا عاشقانه خدا را دنبال کنیم بیا با خدا قرار بزاریم!!!!!!!!!!!!!
دلم میخواهد دستانت را به شاخه گلی پیوند بزنم
واز باران خواهش کنم ببارد تا سبز شوی
……….دلم میخواهد تا شعری برایت بگویم
با جملات آبی/ خاکستری/ سیاه
از یاس ونرگس برایت بنویسم
تا پنجره ای رو به آفتاب باز شود
وستاره ها در شب تنهایی تو تو را تنها نگزارند
دلم میخواهد قطره ای شوم از گوشه چشمت چکه کنم
ودر کنج لبت محو شوم
دلم میخواهد تا تصویرت در اشکهایم قاب شود
چرا هیچ اتفاااااااااااقی نمی اااااااااااااافتد…………….؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟